برف پیر است و حرمت سن دارد. حتی اگر دوست‌ش نداشته باشی، وادارت می‌کند به احترام. مجبورت می‌کند به تن دادن به قوانین‌ش. مثل بهارِ جوان نیست که هی بگی دل‌م می‌خواد و گوش کنه دل‌ش می‌خواد لابد.
ولی برف هم وقت دارد. الان... الان جوان‌ها، مهمانی داشتند. جمع شده بودند دور هم. دخترها، صورتی و سرخ و زرد و ارغوانی پوش بودند و پسرها، ارتشی به مرخصی آمده. انواع سبز، آغوش گشوده بودند به رنگ‌های دخترها.
و حالا، این پیری، مهمانی‌ست که سه ماه منتظرش بودیم. چشم به آسمان بودیم، که بیا. قدم‌ت روی چشم است، بیا. و نیامد. هیچ دل‌ش تنگ نبود برای قدم‌های ما، و صدای‌ش زیر کفش‌ها و نیامد. و حتی اواخر اسفند می‌پرسیدیم از هم کولرها رو روشن کنیم، استخرها کی باز می‌شن راستی.
و حالا سرد شده. برف میاد. حتی نشسته روی شکوفه‌ها که اینهمه دل‌شان زایش می‌خواست. کلی تلاش کردند در این هم‌-آغوشی با لشکر سبز، بلکم میوه‌یی، ثمری داشته باشن و حالا زیر سنِ برف،‌ سر خم کردند. شاید خجالتی.
نخیر، شما خوش نیامدید که مهمانی بر هم زده‌اید.

Wear the old coat, buy a new book

مشکلِ من اینه که نمی‌توونم بین وسوسه‌ی گوشواره‌های فیروزه‌ی زنِ عمو جان و فضای تاریک و قهوه‌یی و اسرارآمیز و خوانای پله‌های شمس ‌الدین کدوم رو انتخاب کنم.
پ.ن: برای اینکه چیزی می‌شد که می‌فهمیدین، باید یک مثنوی نق نق می‌نوشتم. به خاطرِ خاطرتان کوتاه شد و نافهم.
اگر همه‌ی تصمیم‌هایی که صبحِ جستنی از تختخواب می‌گیرم، تا شبِ رفتنی در تختخواب دوام داشتن، خوب بود ها.

هنر هشتم

یادتون باشه که چنانچه می خواهید، آبِ جوش رو در ظرفی خالی کنید، یا به نحوی باهاش سر و کار دارید، اگر دستبند به دست دارید، امکان داغ شدن دستبند و گذاشته شدن داغ به دستتان وجود دارد.
امضا، زنی با نشان پروانه‌یی

تیترها- یکم

از این به بعد، در اینجا مطالبی می‌نویسم با عنوان تیترها. من و روزنامه سال‌هاست که با هم قهریم و دلیل‌ش هم پرهیز از زورخوانی‌ست به هر روی. ولی گاهی تیترهایی چه فراخ می‌بینم که روح‌م تازه می‌شه.
همشهری- دوشنبه- دوازده اسفند-صفحه ششم
بینش دیجیتالی

One Last Goodbye, Judgment 1999

این رو آقای عاشق سابق بهم معرفی کرده بود. بعدترش که گفته دوست‌م داره فکر کردم، جدی این رو گوش می‌کرده و فکر می‌کرده وای من چقدر ماندانا رو دوست دارم. بعدتر، وقتی اولین بار دردش سراغ‌م اومد، گوش می‌دادم بهش و می‌گفت I still feel the pain, I still feel your love باهاش همراهی می‌کردم و گریه هم می‌کردم، حالا که گوش می‌کنم، صداش رو کم می‌کنم که واه چه حماقتی. بی‌خیال. Pain؟ You took my heart away؟ حرف‌هایی می‌زنه.

خانومِ باغچه

باغچه‌ی ما توی دو تا مثلث جا شده. وسط این دو تا مثلث یک راه باریک هست، برای عبور.
مادرِ من عاشق باغچه‌ست. عاشق گل و بازی در باغچه. می‌شد، زندگی‌ش رو همون‌جا سر و سامون می‌داد. دمِ عید یکی از خوشی‌هاش اینِ که بره گل بگیره، و هر جور که دوست داره بکارِشون. هر چند، چند سالی می‌شه که دیگه باید باغبون بیاره که بکارن.
من آب دادن به باغچه رو دوست دارم. لذتی داره. (البته فقط باغچه، آب دادن به گلدون‌ها، نظم و ترتیبی می‌خواد که من ندارم).
سفارشات مادر خانواده:
پامچال و بنفشه ایرونی، آب زیاد می‌خوان، ولی بپا به علفا آب ندی زیاد.
چشم.
هر چند علفا هم خوشگل شدن. وحشی می‌کنن هر جایی رو که سبز بشن. ولی خب نمی‌ذارن بقیه رشد کنن. درست کنار بنفشه‌ی ایرانی سبز شدن، بنفشه‌ی ایرانی عطر خیلی ملایمی داره. عطرش آشناست، شاید توی یکی از عطرهایی که کسی زده، بوش کرده باشم. خیلی ظریف‌تر از بنفشه‌هایی هستن که همه جا هستن. بنفشه‌های هلندی (؟).
کنارش یک بوته‌ی کوچکِ به ژاپنیِ، بسیار زیباست. رنگ گلبهیِ ملایمی داره که کناره یک بوته‌ی ارغوان ترکیب بی‌نظیری دارن. توی این مثلثِ این دو تا هستن و یک لاله‌ی واژگون و یک بوته‌ی رز سفید و رز سرخِ سرخِ. و یک درختچه‌ی انجیر که کاملا منزوي.
اگه روزگاری بخوام کسی رو توصیف کنم که گوشه‌گیرِ، می‌گم انجیریِ. بس که کنارِ گرفته از همه و به پر و بال هیچ کس نپیچیده، بس که هیچ کس هم بهش توجه نداره. تنهاست. هیچ بزرگ هم نشده، شاید کمی عریض شده باشه، ولی قد، نه. هیچ قد نکشیده.
کمی اونطرف‌تر، یک درخت مردانه داریم. گردو. اصلا خیلی واضحِ که این درخت، ذاتش مذکرِ. اصلا نمی‌شه به این درخت نگاه کرد و گفت، به به خانومِ گردوی عزیز. فقط بهش می‌خوره که مرد باشه. بس که خشنِ. دم پای این درخت گردو یک گیاهِ رونده داریم به نام پیچ امین الدوله. که حاصلش یاسِ. یک جور یاس. خانومِ امین‌الدوله، بدجوری دور این گردو پیچیده. پای گردو، شده مثل جنگل. کاملا وحشی. قبلا می‌شد از زیرِ پیچِ رد شد، رفت حاشیه‌ی دمِ در رو هم آب داد،‌ ولی امسال نه. ایشون دیگه بزرگ شدن و نمی‌ذارن که کسی به راحتی ازشون رد بشه.
اون یکی مثلثِ بسترِ یک گیلاسِ. این گیلاسِ زندگیِ منه. عید، درست اون سیزده روز، شکوفه داره. بی‌نهایت عروسِ. دیگه شاخه‌هاش رسیدن به پنجره‌ی من، صبح‌های اول فروردینِ من سفیدن. همسایه‌های این خانومِ محترم، یک بوته‌ی یاسِ زرده. چندتایی بنفشه و چند بوته‌ی رز.
بستر همشون، شبدر آفریقایِ. که توی این حیاطِ خوب نگرفتن. خونه‌ی قبلی پر بود از شبدرِ. و بوته‌ی عروس هم بود، درخت ابریشم هم.
وقتی برگ‌های گردو کاملا سبز می‌شن و بزرگ، من آب رو می‌گیرم روش، از برگ‌هاش که آب چکید، می‌رم می‌ایستم زیرش که آب از روی برگاش آروم بریزه روم. آب دادن باغچه بازیِ برام. خوش می‌گذرونم باهاش.
افزودنی: یادم رفت، دعوت‌تون می‌کنم، به صرفِ چای، توی یک بالکن کوچک، در ایام نوروز. بی‌میز، بی‌صندلی.

La vie devant moi

نمی‌دونم چرا هر چی فکر می‌کنم، یادم نمی‌آد نوزده سالگی رو چطور بیست کردم. حتما اون موقع مهم نبوده اصلا که بهش فکر کنم. شاید الان هم مهم نباشه. شاید کلا تاثیر سال نو باشه که آدم فکر می‌کنه چیزی نو.
امسال آخرین سالیه که من بیست و چند سالِ هستم و از بعدش می‌شم سی و دلم می‌خواد این سال رو خوب یادم بمونه. این یک سال باقی مونده رو دوست دارم تبدیل کنم به سالی متفاوت.
لابد پیشنهادات شما هم پذیرفته می‌شود.
اولش، تکلیفم رو با چند رابطه‌ی ناقص معلوم می‌کنم. گچ رو ازشون می‌گیرم و خط رو جایی می‌کشم که دوست دارم. آدم با هیچی نخواد تکلیف‌ش رو بدونه، با آدما باید بدونه. شیرین‌ش اینه که بشه این رو هم رها کرد، که هر جور خواست بشینه زمین. ولی آروم آروم می‌بینی که نَ‌خیر. چون‌که همه جدول ضرب‌شون خوبه، باید که تو هم حساب شده بری جلو. بی‌حسابی رو می‌ذارم برای وقتی خودم هستم و خودم. و بعد هم لابد چندین سفری که باید و جاهایی که باید دید و چند کار که نباید گفت و واضح کردن وضع چند فکر رو هوا که خسته‌م کردن بس که دیگه تکراری شدن و به هر حال سیصد و شصت و پنج روز و سه ماه بیش، وقت هست که خیلی چیزها متفاوت باشن با سی سالِ پیش.
آقای مارکز عزیز از شهر کتاب پردیس رفته و جاش رو داده به یک آدمی که اصلا نمی‌شه هیچ دوست‌ش داشت.
لابد آدم اون موقعی می‌فهمه داره بزرگ می‌شه، که به خودش یادآوری کنه، آدم باید دل‌ش جون باشه.

موخره - یا- خسته نبی زن

× این نوشته یک مخاطب خاص دارد. خودم.
بس که این هم مسلک‌ان ما یک بعدی هستند، تازه گاهی همین یک بعد هم از سرشون زیاد، هیچ کس از لذت فکر کردن منطقِ صفر و یکی خبر نداره. لابد شده که برین کاری بکنین و بشنوین که سیستم‌ها‌مون تازه کامپیوتری شده و اینها... وخب لابد پر از اشکال و اصلا هیچ روح‌تون خبر نداره از بال بال زدن ذهنی پشت اینهمه نقص. که اصلا راحت نیست دیدنِ بازِ بازِ باز، اون‌هم با این همه استثناهای عمه‌خاله‌یی ایران. ولی کنار اینهمه، کاش یکی که می‌توونست، می‌نوشت از لذت فکر کردن اینهمه منطقی. از خارش مغز. از نیاز به فرو بردن انگشت در ذهن و خاروندن‌ش. (مثلا اگه می‌شد که من بنویسم از نابی لحظه‌یی که یک عدد درخواست وام رو با زار و زندگی‌ش حذف کردم، چه حس، باریکلای مطلقی داشتم برای خودم، خب لابد بهتر بود.)
و اصلا غرض، اینکه به صورت غیر قابل تصوری پروژه تمام شد. یعنی امروز آخرین تایید رو از کارفرمای بزرگ گرفتیم و وای که این اهالی چه عاجزن در نشان دادن خوشی. بابا! بپر بالا مثلا. یو هو، ای ول، هورا نگفتی توی زندگی‌ت؟ حالا اون‌ها بلد نیستن. من جای همه. تموم شد، خانوم‌ها. تموم شد، آقایون. تموم شد. حالا برای درک ابعاد اهل‌ش بگم که سیستم فقط هشتصد تا object ِ، جدولی داشت، یاه یاه. و حالا تمام اون روزهای تعطیل و پنج شنبه‌ها و 8، 9 برگشتن‌ها به نتیجه رسید و این Force، به خیر گذشت و Fail نشد.
(توی تمام این دیرها و تعطیل‌ها دلم می‌خواست که... نشد خب نامرد. نشد. باشد که بشه.)
یادت باشه، اونهمه که خسته بودی و هیچ کاری ازت بر نمی‌اومد که در بره، جز که گریه کنی از بی‌حسی تنِ، نتیجه‌ش اینه که می‌بینی که از مرتبی‌ش و درستی‌ش لبخند می‌شی. خسته نباشی دخترم.

To the end of love

نمی‌دونم تا به حال رقصیدن رو تجربه کردین یا نه. منظورم رقص درست درمون. دست‌جمعی هم. من بلد نیستم برقص‌م. اصلا. یعنی درست برقصم. اینطور هم‌آهنگ حرکت کردن، نگاه کردن، چرخیدن، بالا رفتن، پایین آمدن، گشت زدن، گشت زدن، بعله خب آرزوست. و فکر می‌کنم که تا ما (همون ملت کورش والا را عرض می‌کنم) رقصیدن دست‌جمعی رو یاد نگیریم، حالا نه جمعی، دو نفره حتی، کارهای بیش از من‌مون هم جفت و جور نمی‌شه.
کل این فیلم هندی بود، کاملا. هی می‌ذارم ته‌ش اون رقص‌شون رو ببینم. لابد مثل قصه‌های عامه‌پسند و اون رقص‌ش و ... ‌ آرزوست دیگر. آرزو.