خواب دیدم، دور یک استخر پرورش ماهی، در دو ردیف آدمها نشسته بودند. توی ذهنم می دونستم اینها آخرین طرفداران میرحس-ین هستند. رسیدم به اهالی وبلاگستان. آذین و غزل و الیزه بودند. لاغر بودند. نه مثل الان. مثل آدمهای قحطی کشیده. رنگ پریده. داشتند گریه می کردند. به استخر اشاره می کردند و اشک می ریختند. بهشون گفتم بیخودی گریه نکنین. که تیر اندازی شروع شد. به سمت استخر بغلی توی آب تیراندازی می کردن، می گفتن آدمها توی آب پنهان شدند و هدف اونها هستند.
بعد شروع کردند به ما تیر اندازی کردن. همه فرار می کردن.
بعد من بودم و دو تا مرد درشت اندامی که می دونستم عرب هستند و دختری که نمی شناختمش. آمدن دختر رو بردن. می دونستم که آدمها رو می برن پشت بیشه یی و بهشون تجاوز می کنن و می کشن. دختر جیغ می زد.
بردنش.
از یکی از مردا پرسیدم تیغ داری؟ گفت نه و از دوستش پرسید و اون داشت و داد بهم و من رگهام رو زدم.


دیدم که بعدترش، یکیشون از اون یکی پرسید مرد؟ دیدم که جواب داد آره، یه نیم ساعتی طول کشید، ولی مرد.
از خواب پریدم، دستهام رو مشت کرده بودم زیر تنم. از درد فشار دستهام بیدار شدم.
مریم اینجا بود که موهام رو رنگ کنه. کیسه نایلون روی سرم بود و داشت سشوار می‌کشید که موهام به قول خودش بپزن. گرم بود و رخوت و آستانه‌ی نزدیک خواب. مونده بودم خیره به میزم. الان می‌توونم بگم روی میز چی بود. اون موقع نمی‌دیدم‌شون.
جعبه‌ی خالی عطر. فرشته‌ی کوچک چینی. ساعت. حلقه. دلارها. (معادل یک میلیون تومن مرز پر گوهر). سگی که پشت‌ش به صحنه بود. کامپیوتر. جای شمع‌ها. جای گیره‌های کاغذ. جای مدادها، که توش یک مداد سر صورتی بود و یک سوهان ناخن با طرح قلب. جای اسمارتیز ام اند امد زرد. یک روبان دور کادوی عطر.
یک لحظه بود، یک آن، از اون آن‌های که کمتر تکرار می‌شن، جدای از شعارها و حرف‌ها، اینها من بودم. اینها من هستم. من رو اینها تعریف می‌کنن، و نه برعکس.
یک روز پاک پاک تهران بود. از اون روزهای بی نظیری که کمتر دیدم. من و گلی رفته بودیم کتابخونه ملی. چند روز برف آمده بود و آسمون حالا، آبی بی بدیلی شده بود.گلی داشت راجع به الف صحبت می کرد. همون که یک روزی گلی که نتونسته خودش دست به کار شده و ما هر سه معتقد بودیم، بخشش لازم نیست، اعدام شود. چه زود تبدیل شد به، بخشش، لازم نیست اعدام شود.برگشتیم شهر رو دیدیم. کامل جلوی ما پهن شده بود. شسته رفته و مرتب.بی نظیرترین صحنه یی بود که می شد از تهران دید.تهران درست مثل یک کاسه است. خونه ها توی شیب کاسه ساخته شدن. با پشت صحنه ی کوههای برفی. دوربین نداشتیم و گرنه عکس تکی می شد.گلی می گفت من چطوری اینو بذارم برم؟
گلی الان آلمانه.
اولین باری که دیدمش، از دانگول ترین روزهام بود. سر شیخ بهایی، شاد بود و مرض غمگین بودن داشت. بعدتر روزهای بد زیادی رو زنگ می زدم بهش که بیا منو آروم کن. می آمد و آروم می شدم.آخرین روزی که این کار رو کرد، یه روز برفی بود. نزدیکی های خونشون زنگ زدم بهش که بیا... گفت بیا دم اینجا. رفتم. یک صحنه ی کاملا سینمایی. ایستاده بودم جلوی خونشون، از پنجره می دید منو. برف میومد. چتر دستم بود. پنجره رو باز کرد که هوی، کره بز اونجا وایسادی چی کار. بیا تو. رفتم تو.
آخرین باری که باهاش در تماس بودم، دنبال یه دکتر می گشت برای س-ق-ط کردن بچه ش. پیدا نکردم. انداختنش. بعدش اون بود و غرهای دوست دختر حالا افسرده ش که درک نمی کرد چه پدری ازش در اومده بود که اون پول کوفتی جور بشه. بعدش کلی مطلب نوشت، برای کودک از دست رفته.
عراقی بود، و معنی اسمش می شد، مروارید.

یا توی سربالایی گاندی بودیم، یا توی سرپایینی ش. داشت می گفت، می خوام یه چیزی بهت بگم، قول بده نکشیم. خب بگو؟
من سیگاری شدم.
وای حسین کشته شد. از اولشم معلوم بود می شی.
چند دقیقه بعدش اون،
من عمرا به هیچ کس جز زنم، دست نمی زنم.
چند ماه بعدش،
ماندانا چی کار کنم. فقط از پشت بود. مگه ممکنه؟

اولین بار که دیدمش، یک بلوز سرمه یی جین تنش بود. انداخته بودش روی شلوار جین تقریبا همرنگ بلوزش، بعدترش، گفت می بخشی، اون روز سگک کمربندم خراب شده بود، مجبور شدم، و گرنه من اینقدرم بد تیپ نیستم. بد تیپ ترین آدمی بود که دیده بودم. بعدها، دود سیگارش رو که می داد به سمت سقف می گفت، شهرتون آدم رو گرگ می کنه. اصفهانی بود. موفقترین آدمی که می شناسم.

نمایشگاه کتاب سال هشتاد و یک بود. هنوز نمایشگاه کتاب جای درست درمونی بود. اولین باری بود که می دیدمش. پیش تر، یه عکس دستجمعی فرستاده بود، گفته بود حدس بزن من کدومم. اشتباه حدس زده بودم. گفته بود ها چون اون خوش تیپ بود گفتی اون؟ برای نمایشگاه آمده بود تهران. میدون ونک قرار گذاشتیم. دم داروخانه ی قانون. پاش توی گچ بود. یه تاکسی گرفتیم برای پارک نیاوران. هزار سال بود نرفته بودم اونجا. گفتم چه قشنگه اینجا. گفت ها شما تهرانیام انگار خیلی شهرتون رو نمی گردینا. مثل من که هنوز تخت جمشید رو ندیدم. شیرازی بود.

نوشتن، مارگریت دوراس

زنها نباید کتابهایی را که خود نوشته‌اند به عاشقانشان بدهند که بخوانند.

موضوع برای من جدی است، طوری که گاهی از خودم می‌پرسم دیگران چه می‌کنند، مثلا زنی که شوهر یا عاشقی داشته باشد، لابد در این موارد دلبستگی به شوهر را از چشم عاشقان پنهان می‌کنند. دلبستگی‌ام هیچ وقت جایگزین پیدا نکرد، هر روز که از زندگی‌ام می‌گذرد بیشتر به این موضوع پی می‌برم.

در آن دوره مردی هم با من بود، ولی درباره نوشتن حرفی نمی‌زدم. کار می‌کردم، بنابراین لازم بود از حرف زدن در خصوص کتابها اجتناب کنم. مردها تحمل این را ندارند، تحمل زنی که بنویسد. عذاب آور است برای مرد، دشوار است، برای همه‌ی مردها، به جز روبر.آ.

هر آنچه بخواهم برزبان می‌آورم، من هیچ وقت سر در نمی‌آورم که چرا آدم می‌نویسد یا چطور ممکن است که ننویسد.

من تا به حال، بی آنکه گذشته دور را بکاوم، هیچ وقت نتوانسته‌ام، واقعا هیچ وقت نتوانسته‌ام که کتابی را شروع کنم و به پایان برسانم.

در زندگی آدم لحظه‌ای فرا می‌رسد، البته محتوم به گمان من، که نمی‌توان از آن گریخت، لحظه‌ای که همه چیز شک‌برانگیز می شود: ازدواج، دوستان، خاصه زوجها. به استثنای بچه‌ها، بچه‌ها هیچ وقت شک بر نمی‌انگیزند.

شک، زاده عزلت است.

شک، یعنی نوشتن، و به عبارتی نویسنده.
همراه نویسنده همه می‌نویسند. این را همیشه می‌دانستیم.

من اگر نمی‌نوشتم الکی علاج ناپذیری می‌شدم. سرگشته شدن و ناتوان ماندن از نوشتن، وضعیتی است عام.

آدم در همان لحظه‌ای می‌نویسد که می‌بیند سرگشته است و چیزی ندارد که بنویسد، یا که از دست دهد،...

باید قوی بود، خیلی، تا از پس نوشته برآمد. باید از توشته خود قوی‌تر باشیم. چیز غریبی است، بله. نوشته فقط کلمه نیست، نعره جانداران شب هم هست، نعره همگان، نعره شما و من، زوزه سگها. عامیانگی همه‌گیر و نومیدکننده در جامعه همین است.

دور می‌رود نوشته... ذله می‌کند. گاهی نمی‌شود جلوش را گرفت.

نویسنده موجودی است غریب، مخالف‌خوان و معنی‌ناپذیر. نوشتن، حرف نزدن است، و دم فرو بستن. نوشتن، نعره بی‌صداست. نویسنده فرو بسته دم است اغلب، بیشتر گوش می‌دهد، کمتر حرف می‌زند.
نوشتن ... برخلاف همه تقریرهاست. از همه اینها دشوارتر است. دشوارترین. (کمی دست کاری شده این خط)

در عزلت نویسنده نوعی خودکشی هم هست. آدم در عزلت خودش تنهاست، و همواره درک نشدنی، همواره خطرناک. بله، پاداشی باید آن را که خطر کرد و برون شد و نوشت.
...
باز هم در نمی‌آد، غمبادناک می‌پرسم که خب به نظرتون چی می‌شه؟
صدام آروم و پایینه و لابد کمی هم می‌لرزه، از شک در آرزویی سیزده، چهارده ساله، حرف می‌زنم. و حتما که صدای مطمئنِ‌ اغلب‌م نیست.
استاد، صداش رو بلند می‌کنه که چی؟ (که یعنی نشنیدم، بلندتر...)
و من برای بارِ هزارم در زندگانی، قسم می‌خورم که هیچ وقت فکر نکنم می‌توونم چیزی رو به کسی درس بدم.

اونجا گودر است.

The Show Must Go On, Words and music by Queen

آورده‌اند، بعد از اینکه فهمیده مبتلا شده، این رو اجرا کرده. اینها رو که می‌ذاری کنار هم، دردی می‌خواند، The show must go on, go on, go on, go on, go on


Empty spaces - what are we waiting for
Abandoned places - I guess we know the score
On and on
Does anybody know what we are looking for

Another hero another mindless crime
Behind the curtain in the pantomime
Hold the line
Does anybody want to take it anymore

The show must go on
The show must go on
Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on

Whatever happens I'll leave it all to chance
Another heartache another failed romance
On and on
Does anybody know what we are living for
I guess I'm learning
I must be warmer now
I'll soon be turning round the corner now
Outside the dawn is breaking
But inside in the dark I'm aching to be free

The show must go on
The show must go on - yeah
Ooh inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on
Yeah oh oh oh

My soul is painted like the wings of butterflies
Fairy tales of yesterday will grow but never die
I can fly - my friends

The show must go on - yeah
The show must go on
I'll face it with a grin
I'm never giving in
On with the show

I'll top the bill
I'll overkill
I have to find the will to carry on
On with the
On with the show

The show must go on

کنسرت که می‌رویم...

اولش ما اینطرف هستیم و آنها، آنطرف.
می‌نوازند،
گوش می‌کنیم.
می‌نوازند،
تشویق می‌کنیم.
گاهی بلد نیستیم،‌ نشنیدیم و بی جا تشویق می‌کنیم.
گاهی کلک می‌زنیم،‌دست‌ها را سفت می‌کنیم، همه که تشویق کردند و آنها که ننواختند، ما هم... .
ده دقیقه آنتراک.
می‌رویم، حرف می‌زنیم و شاید چیزی بخوریم و بنوشیم.
گاهی یکی از آنها را می‌بینیم. از آنطرفی‌ها.
بر‌می‌گردیم.
حالا یخ‌ها آب شده، حالا ما و آنطرفی‌ها، کمی دوست شدیم. حالا صندلی‌ها، یکبار، یک ساعتی با گرمای تنِ ما، گرم شده‌اند، حالا آنطرفی‌ها کمی آشنا هستند.
همه‌ی قطعه‌ها نواخته می‌شود و در آخر ای ایران که می‌خوانند، دیگر ما و شمایی نیست. همه یکی می‌شویم. ایییییییییییییییییییی دشمن ار تو سنگ خاره‌یی، من آهن‌م. جان من فدایِ خاکِ پاکِ میهنم.
بیرون که می‌آییم اغلب تصمیم‌های بزرگِ یک شبه گرفته‌ایم. و شبِ شیرینِ رویا داری، داریم.
در کشورهایی که ای ایران ندارند، اجراها چطور تمام می‌شوند؟
کرج بود. من بودم و بیست و نه آدم دیگه. ما بودیم و یک باغ بزرگ پر از درخت. شب بود و دور بودن و سکوت درختها. شب بود، سایه ی درختها روی آب استخر هم بود. آب استخر بود و سایه درختها، تصویر ماه شب چهارده روی آب هم. شب بود و سکوت بود و درختها و استخر بود و ماه بود و باد بود و آب موج برداشته و لغزان. من بودم و قرصهای سرماخوردگی و حاصل ساقی و خماری دیر و دور.
همه چیز بود.
همه چیز.
ولی توی خیرگی من به استخر، هیچ آدمی و زمانی و مکانی نبود که یادآوری باشه. چه به خوشی، چه به ناخوشی.

پن: در هر سفری حضور یک اصفهانی با لهجه و واژه واجب است. بس که خوب این اصطلاحاتشون.

گودر که می‌خوانی مدام فکری این می‌شی که ای بابا، پس چرا هنوز پساپرده‌ی ذهنت (سلام م.ش.ا.س) درگیر چیزهایی‌ست غیر از دغدغه‌های این روزها؟
گودر که می‌خوانی فکری این می‌شی که برخی انگار پارتیزان دنیا آمده‌اند و چه شیوه‌هایی.
نه اینکه من آدمی باشم مدام به دنبال نشانه‌ها. نه اینکه من آدمی باشم به شیمی معتقد. بلکم برعکس من آدمی هستم به شدت فیزیک. یعنی شما هی بیا و بگو، کائنات خواسته‌اند که من امروز شما رو در اینجا ببینم، خب من یکم باور نمی‌کنم. مسخره نمی‌کنم. نمی‌خندم. حتی در دلم. ولی باور نمی‌کنم. و امروز بوق یک ماشین در یک خیابان خلوت، یادم انداخت که با همه چیز زندگی اینجا هنوز جاریِ. به شدت. یعنی اینطور نیست که شما باور کنی مردم همه‌ی روز هر روز، در مبارزه‌ هستن. هستن،‌ زنده. حالا زندگی کردن یا نکردن‌ش بماند. ولی نمی‌دونم. شما تصور کن صف نون. شیر. میوه. و ای تی سی.
هان راستی، من فکر می‌کردم یکی از اهداف این روزها این بود که هر آدمی، حق انتخاب داره لابد. و این فکر من برتر می‌اندیشم، پس هستم، چه زمینه‌یی رو فراهم می‌کنه برای فاشیست.
بعد دنبال ندارد. از یک آدم سرما خورده که خودش تا میاد بنویسه، تضاد منطق خودش رو پیدا می‌کنه انتظار ندارید که ادامه بده؟