اگر شما در زندگی‌تان برنامه‌نویسی کرده باشید، شاید این حالت رو تا به حال تجربه کردین، هر چند احتمال‌ش خیلی کمه:
من برنامه‌نویسی که می‌کنم، سلام مینای کنعان، می‌خوام که تستش کنم، مونیتورو خاموش می‌کنم، صدای ویندوز هم خب کلا قطع شده، می‌رم سرمو می‌کنم توی بالش برای خودم لا لا لا لا می‌کنم، بعد می‌آم یواش مونیتورو روشن می‌کنم و نرم نرم نگاش می‌کنم ببینم، زرد و قرمز نباشه. سبز باشه خب زندگی شیرین است و ... توی شرکت‌ هم خب راه‌های دیگری هست برای دیر دیدن اخطار.
حالا این رو تعمیم بدین به کل زندگیِ من. آدم به تاخیر انداختن هر چیز و کار ناخوشایندی هستم.
مثل تلفن کردن‌های آخرین لحظه‌ها، مثل پر کردن فرم‌ها درست در لحظه‌ی آخر، مثل خیلی کارهای دیگه‌ی حالا وقت هست.
در این دنیا مملکت‌هایی وجود دارند که به آنها سوریه می‌گویند، در این مملکت‌ها یک همچین تصاویری یافت می‌شود.

انسون‌هایی هستند که در کشورهای دیگری سپرده شده‌اند به خاک:


خب انسون همه‌جا که نمی‌نویسد. شایان ذکر است که تاریخ‌ها، همه 88 بودند و نشانی‌ست از اینکه هر سال لابد پاک می‌شود و باز از اول:


و بعد این‌هم هست:

و دیگر اینکه،‌ آدم است دیگر، گاهی حس می‌کند زندگی‌ش به پیش و پس از یک روز تقسیم می‌شود. حالا گیریم این روزها زیاد باشند. اهمیتی ندارد، به هر حول یکی از این روزها چهارشنبه چهار آذر، به عبارتی جدید بیست و پنج نوامبر بود. ساعت دو و نیم که دیگر، تمام شده بود و قبول شده بودم.
پن: مهاجرت امری‌ست بسیار شخصی لابد. درست مثل مسواک.
خواننده‌ی گرامی،‌ امروز برای من، از روزهای حال من خوب است، باور کن، است.
و باز کسی نیست که حالِ خوبم رو باهاش به اشتراک بذارم.
تجربه‌یی کمی طولانی به من یاد داده که آدم‌ها جنبه‌ی حالِ خوب رو ندارند، چندان.
آخرین آدمی که فکر کرده بودم می‌تواند روزهای خوبِ زندگی روم درک کنه، آنچنان تو زردِ‌ زندگی از آب دراومد که من، حالا عقب نشسته باشم.
کسی، قدر روزهای خوب رو نمی‌دونه.
کسی، لیاقت خوشی‌های آدم رو نداره.
بیشتر، انتظار دل‌خوشی بزرگ دارند برای خندیدن.
ولی‌کن، خواننده‌ی گرامی، بی‌شعار، پیدا کردن خوشی‌های بزرگ، اون‌قدر دیر اتفاق می‌افته که شما، جاده رو یادت بره.
بعله.
سلام بر جودی‌ِ بابالنگ دراز و روز پردردسرش.
داره مو‌هام رو رنگ می‌کنه. می‌پرس‌م، عمو فلونی ماهی چقد اجاره می‌ده؟ می‌گه اینقد. تازه اونم برای پنجا شص متر خونه. می‌گم نه خب. برای مثلن سی متر؟ چشماش گرد می‌شه، می‌خوای از ما جدا شی؟ شونه بالا می‌ندازم که، شایستی، اگه قبول نشم. یه نفسِ عمیق می‌کشه که، خب می‌شه. یکم سخت‌ت می‌شه، ولی می‌شه.

En la ciudad de Sylvia

یک زمانی بامدادتان، پستی نوشته از یک روزی در تهران و حس همراهی با هنرمند. که از بودن‌ش با کیانا گفته بود... اون نوشته‌ی بامداد یکی از دوست‌داشته‌های من توی این دنیای قاطی‌ِ وبلاگستان بود. (+)
و بعد En la ciudad de Sylvia، برای من از همین جنس بود. از جنس همراه بودن، با آدمی که دنیا رو می‌کشه. گاهی خط خطی می‌کنه و شاید نوشته‌یی. همه با یک مداد طراحی.
فیلم بیش از حد آرومه. شاید کمی بیش از حد روشنفکرانه‌ست. مجموع دیالوگ‌های فیلم رو شاید بشه در یک برگه A4 نوشت. هر چند مدام صدای محیط رو دیر و دور می‌شنویم.
پر از صحنه‌هایی‌ست شبیه به سکانس (؟) اولِ پنهان هانکه.
یکی از صحنه‌هایی که دوست داشتم، موقعیِ که دوربین، رویِ دفتر پسره‌ست و دست پسره، بی که اثری از خودش بذاره، روی برگه، حرکت می‌کنه تا برسه به کشیدن.
و لابد، صحنه‌ی بعدی، اون جایی که باد بین موهای دختره پیچیده و همزمان برگه‌های دفتر پسره هم، بی‌قرار می‌شن انگار.
دیدن این فیلم خوبه. ولی بعدش نه پووووووووووووفی خواهد بود و نه آآآخی. شاید تنها یک هی هی. برای نامرادی دنیا.
کمتر آدمی خودش برای خودش کافیه.
آدم‌ها برای بودن‌شون. برای تعریف شدنشون. به خیلی چیزها و کَس‌ها نیاز دارند.
من آدمی رو نمی‌شناس‌م که بشه مستقل تعریف‌ش کرد.
بعد شاید برای همینه که آدم، دلش می‌خواد خیلی چیزها رو با بقیه شریک باشه. تعریف کنه، حرف بزنه.
مثلن؟
مثلن همین واژه‌ی محافل ادبی، از اونجایی اومده که، یک روزی یکی نشسته یک کتابی نوشته، داستانی گفته، شعری، بعد فکر کرده خب فلونی هم بدونه بد نیست، می‌فهمه من چی می‌گم.
یا که، بهمونی نشسته کتاب فلونی رو خوونده، برانگیخته شده حسابی، فکر کرده، واای که بهمدانی بخوونه اینو، چه خوشی می‌شه.
و اینطوری بوده که محفل ادبی شکل گرفته. و همین‌طور سایر محافل.
مثلن؟
مثلن همین وبلاگستان، چقدر آدم به روش‌های تکراری پیشین، به شیوه‌ها مرسوم تلفنی، کلامی، بیاد و روزش رو تعریف کنه، برای چهار آشنای اطراف؟ روشی می‌خواد نوین.
می‌آد، همون خاطره‌ی روز رو که برای دوستان‌ش تعریف می‌کرده، توی وبلاگ می‌نویسه. غریبه‌ها می‌خوونن و چیزی از زندگی‌ش می‌فهمن که خودش هم نفهمیده بوده،
تا یک روزی می‌رسه که می‌بینه، کسی زندگی‌ش رو از مکزیک خوونده. و اون روزِ که به محفل خودش رسیده لابد.