640

قرار نبود اینجوری بشه. قرار نبود لا‌به‌لای این روزمره‌های مثل دیروز و امروز اتفاق بیفته. توی همین شهری که هزار سالِ توش زندگی می‌کنم. قرار نبود من همین آدم امروز و دیروز باشم که اینجوری بشه، قرار بود کسِ دیگه‌یی باشم، بعد بیاد. نه اینهمه بی‌خبر. قرار بود دهلی باشه و کرنایی. نه اینجوری، با این نی لبک جادویی.
قرار نبود من مثل هر روز صبح بیدار بشم، باشم یک مهندسِ کارمند، موهام رو با کشِ قرمز یا سفید یا مشکی ببندم، بی اینکه به رنگش فکر کنم، زود صبحانه بخورم، کوچه رو برم تا برسم به ایستگاهِ‌ اتوبوس و فکرم این باشه که یوسف آباد یا ولیعصر، مسئله همین بود، نه؟ قرار نبود به شماره‌ش روزهای مونده به آخر ماه برسم بعد بفهمم که آآآآآآآآی چه فکری تویِ سرتِ‌. قرار بود شده باشم یک آدم خاص. یکی با تفاوت‌های زیاد. نه اینطور روزمره و عادی.
قرار نبود می‌شینم روی صندلی خانومِ، بگم قهوه‌یی تیره، فقط حتما سفیدی‌ها رو بگیره لطفا، قرار بود رنگی داشته باشه که قهوه‌یی تیره نباشه. قرار نبود این هر از چندگاهی رو هم بدم یکی، که می‌شه روشن‌ش کنین لطفا؟ بعد ببینم که، واقعا اینطور فکر می‌کنی دخترم؟ قرار نبود حتی یکبار مستی را تجربه نکرده، بعد ببینم که هیچ سخت نیست. اصلا مهم نیست. اصلا چیزی نیست که بخوای بهش فکر کنی.
فکر می‌کردم این چیزها برای آدمی اتفاق می‌افته که مثل من نیست هیچ. که کلا کس دیگری است. فکر می‌کردم آدم‌ها باید جورِ دیگه‌یی باشن تا بتوونن بگذرن، که بتوونن ببندن و برن. فکر نمی‌کردم که من، که اینهمه ساده ... . دیدی؟ به همین سادِگی بود. مثلِ کلِ کش بستن‌های صبح‌ها.

چندگانه - بیست و نه‌م

اول: چه معنی داره اصلن. هر روز صبح که شش‌ست و من از خواب بیدار می‌شم، یک ربعش به فحش و ناله و نفرین می‌گذره که نمی‌خوام پاشم اصلن. این چه زندگی ماشینی مزخرفیِ؟ نمی‌خوام نمی‌خوام نمی‌خوام. می‌خوام بخوام. اصلا من از فردا نمی‌رم سرِکار. (چند ساعت بعد، از بعد از عید خب. یکم بعدترش، حالا که هستیم فعلا.) و بعدش الان که یک روز تعطیل برای مان ماهی ست، از شش صبح بیدارم و بعد... بخواب دیوانه، تعطیلِ ها، نمی‌خوابم، خوابم نمی‌آد، غلط کردی بخواب، نمی‌خوام. می‌خوام بیدار بشم و مفید زندگی کنم. نمی‌خواد مفید باشی، برو بگیر بخواب. می‌خوام برای خودم مفید باشم. بریم بدوایم؟ ای بابا ول‌م کننننننننننننننننن. بخواب.
و این گونه است که من از شش صبح بیدارم چهار چشمی. تو روحت.
دوم: می‌گم، بهتر هر چی توی علومِ دبستان خووندیم رو یادتون بمونه. حالا یادِ تنها هم نه، بهش عمل کنین. و این اتفاق: من تا همین چند وقتِ پیش، حمام که می‌رفتم، دستم رو می‌گرفتم زیرِ‌این دوش کوتاهِ (؟) بعد آب‌ش که خط و پر فشار می‌شد، گوشم رو می‌گرفتم جلوش و انقدِ خووووب بود. و بعد، چند هفته‌یی بود که هی مدام گوشم می‌گرفت و من به روی خودم نمی‌آوردم که اصلا گرفته، یا اگه گرفته به دلیل‌ش فکر نمی‌کردم هیچ، تا اینکه جمعه‌یی نه تنها گرفت، بلکم آروم آروم شنوایی کم شد. ای دادِ بی دود. چه خاکی به سر؟ خلوصه، نشون به اون نشون که جمعه‌یی خانواده‌یی نگران رو کشوندیم اورژانس، که بگن بهمون، هان ای دختر! این رو در گوش بچکان تا که آماده شود برای شستشو، و اضافه کنند که لابد یک بار که رفتی حمام بد شستی آب رفته توش. من هم سر تکان بدهم، مظلومانه، ها، آره، لابد همینه. ای بابا.
سوم: من چند نفر در Readerم دارم که هیچ نمی‌دونم از کجا آمده‌اند. مثلا سر هرمس رو خب می‌دونستم کیه. یکم بعدترش نوید نامی رو اضافه کرده بودم، که یادم نیست برای چی، ولی آروم آروم فهمیدم که هان! دوستِ سِر و آیداست. ولی دو تن دیگر هستند که اصلا نمی‌دونم چرا و از چه زمانی اضافه کردم‌شون. هی جوونی یادت به خیر، کجاست اون ماندانا‌یی (چه زشت) که تمام حرکات خودش و دیگران یادش بود، بگذریم،‌ یک جفتِ نادر-یاسر در لیست‌م هستند که نمی‌دونم از کجا و چرا اضافه‌شون کردم. فقط می‌دونم که یاسر رو هیچ سرِ کار نباید دید. یعنی اصلن.
چهارم: دلم می‌خواست یک روزی سارای کتاب‌ها رو با عموی محترم آشنا کنم، دلم می‌خواست یک روزی به بامداد راحتانه می‌گفتم take it easy man, before it makes you To take it easy دلم می‌خواست به لاله‌ي منصفانه می‌گفتم بابا جان، بگذره بیشتر، کلا categoryها حذف می‌شن و هر چیزی می‌شه لقِ لق. آره دیگه اینا مالِ سنِ همش. بععععد، دلم می‌خواست یک روزی سوار تاکسی بشم، ببینم یک خانومی در تاکسی نشسته کنارم، حسِ آشنایی داشته باشم باهاش و بپرسم ازش، ببخشید خانوم، شما مریم مومنی نیستین.
پنجم، از اواخر تابستان تا به حال دارم جنگِ‌ آخرِ زمان می‌خوونم. این وسط هم یک کتابِ دیگر. کشتم خودم رو. دلم کتاب خووندنِ یک نفس می‌خواد.
ششم، در یک اقدامِ‌ شجاعانه Friends رو از روی هاردم پاک کردم،‌ و دارم آروم آروم فیلم می‌بینم باز. هر چند همیشه نصف فیلم‌ها رو در خواب می‌بینم و هی...entre nous که من دارم به این نتیجه می‌رسم، زبان فرانسه، زبانی‌ست بسیار غمگین و کند و افسرده. و هی انگلیسی پویا، پنداری دوست‌ترت دارم.
هفتم، ای بابا، این یوگا چیزی در حد پشه‌ی مالاریا بود. از بعد از عید می‌رم بدمینتون بازی می‌کنم. شایدم واقعا دوچرخه بگیرم برم باهاش سرِ کار. (فک کن...) اصلا من همه‌ی هدفم اینکه بدو. نه اینکه حالا آروم، آروم‌تر، آروم‌تر تر، انگار که یک مرده. واقعا که.
آدم‌های من هیچ وقت یا من همیشه رو نمی‌فهمم. آدم‌هایی که خودشون رو می‌ذارن توی رودروایسی با خودشون.
فکر می‌کنم معمولا آدم‌ها با عطرهایی که استفاده می‌کنن، توی ذهن دیگران می‌مونن.
هر آدمی توی ذهن من با عطری که خودم موقع بودن‌ش می‌زدم، ماندگار می‌شه.
وقتِ عطرِ نوست.

سینما، سینماست

635

از وقتی یادم می‌آد، هر وقت می‌رم خونه‌ی دوستی، آشنایی، کسی، برای اولین بار، جالب‌ترین جای خونه برام اتاقِ خودِ‌ اون آدمِ است. حالا بچه‌تر که بودم، جایی که آدمِ درس می‌خووند، جایی که روپوش مدرسه‌ش رو آویزون می‌کرد، جایی که عروسک‌هاش بودن و رنگ رو تختی‌ش و اینها. و بعد که طرفِ ناامیدم می‌کرد، لابد یعنی رنگ‌ها و جاها و شکل‌ها خیلی با تصور من متفاوت بودن، آروم آروم دیگه دوست‌م نبود. ولی وقتی که همه چیز درست پیش می‌رفت، زندگی شیرین می‌شد. وقتی از فرداش اون آدم داستان‌هاش رو تعریف می‌کرد، که رسیدم خونه اول جغرافی خووندم، بعد ریاضی‌ نوشتم و... من آروم آروم تک تک حرکات‌ش رو دیده بودم، قدم زدن‌ش توی اتاق، رفتن‌ش سمت میز و ... .
لابد بعدترش که ها، اینجاست پس کامپیوترت. پس از اینجا چت می‌کنی، پس از اینجاست که با هم تلفنی حرف می‌زنیم. پس می‌گی که دراز کشیدم، روی تخت نیست و کفِ اتاق‌تی. و از در که خسته می‌آی، اینهمه راهِ تا تخت‌ت.
همه‌ی اینها رو The dreamersی که ندیده بودم یادآوری کرد. جایی که پسره می‌ره توی اتاقِ دخترِ که این بخشی از توِ.
این بخشِ زندگی آدم‌ها رو دوست دارم.
با مادرم رفتم خرید و آروم آروم درد اون نوشته‌ی پیش رفت پایین. نق زیاد زدم به جون‌ش و همدردی که کرد، یادم اومد که تهش من چقدر خودِ مادرم هستم. یکی که آرومِ. واقعا آرومِ. یکی که کلِ خونه‌ی شلوغ ما رو آروم می‌کنه. اینهمه آدم رو دور هم نگه داشته، هر کسی رو با مشکلاتِ عجیب خودش. و من، که مثلا کم مشکل‌ترین‌م رو، گاهی جوری دیده که معلومِ ترسیده از آینده‌ی این بچه‌ش. و بعد... این جاده‌ی انقلابی رو دیدم و لابد مثل خیلی از آدم‌هایی که دیدن‌ش، قول دادم که نذارم... امیدوارم که بتوونم که نذارم.

وقتی آدم به خودش گگگگگگند می‌زنه

از همیشه اینطور بود داستانِ من. یکی از سخت‌ترین کارهای دنیا برای من دوست شدن بوده و هست. تنها مقطع پر دوست‌م دبیرستان بود و چند سال بعدش. و حالا این‌ها هیچی. مهم ال‌آنِ.
امسال آخرین دوست موجود در دنیای من از ایران
رفت . و من مووندم و خودم. ال‌آن خانوم دختر خاله هست، شاید فقط خانومِ دختر خاله. که خدا رو شکر آدم عاقل و باغلیِ. کاری به هوس‌های یک هویی نداره. کاملا منطقی رفتار می‌کنه و من... حتی گاهی خودم از این موجود بی‌منطق خرفتی که درون‌م داره زندگی می‌کنه تعجب می‌کنم. و بعد... نوشتن‌ش سخت است بسی. ولی شاید اگه بنویسم یکم، آروم بشم.
بگم که شدم یک عدد آدمِ آویزون. ها! درستش همینه. دارم به هر چیزی که به نام شخصیت و غرور و اینجور چیزهاست خراب‌کاری می‌کنم فقط برای اینکه... نمی‌دونم حتی برای چی. که کسی به زور بیاد و دوست من بشه. نمی‌شه که. آدم‌ها که به زور کسی رو دوست ندارن. کاش می‌توونستم مثل بچه‌ی آدم بشینم پای کارم، کلا دل بدم به کار، بی خیال عصرهای خالی چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه‌های عزیز بشم و اونقدر کار کنم که نفهمم چی داره می‌گذره. که بی‌خیالِ باز شنبه شد که لعنتی، بشم. ولی نتوونستم. نشستم دارم کار می‌کنم. دارم کاملا فکر می‌کنم به کاری که فقط فکر متمرکز می‌خواد و دیگر هیچ، یادم می‌آد که وای آخر هفته نزدیکِ که باز. چه کارش کنم. و بعد، قسمت آزار دهنده‌ش حسیِ که نسبت به خودم پیدا کردم. چی شد که اینجوری شدم اصلا... . چی شد که من اینهمه خودم رو داغون کردم. گاهی احساس می‌کنم شدم مثل دائم الخمری که یک کلاهی دستش گرفته، می‌گیره جلوی مردم، و می‌گه خانوم، آقا، یکم دوستی توش می‌ریزین؟ نذارین آبروم جلوی روح‌م بره.
پی نوشت: باید اول‌ش می‌نوشت‌م، لطفا جنبه‌ی خووندن این نوشته رو داشته باشید.
و در میان شما برخی به مرگ نزدیک‌ترن، و اینان از رستگارنند.
خانوم دختر خاله، گاهی میون کلام‌ش می‌گه که ما که دیگه بچه نیستیم. من همون سن عکس پایین رو دارم.

دنیای ما بچه‌ها


پیش نوشت: قرار بود این پست یک چیزی بشه در مایه‌های، این عکس رو دیگه نمی‌بینیم و در عوض چیزهای دیگه می‌بینیم که نشد. وقتی متنی توی راهی می‌شه نتیجه همین می‌شه که خواهید دید. شاید روزی کامل بشه، که کمی بعید به نظر می‌رسه. آزار دارم آیا؟ بعله. به میزان لازم.
توی مسیر صبح‌گاهی من، یک مدرسه دخترانه هست ویکی پسرانه. هر روز هم دم دیر شدن بچه‌ها، من رد می‌شم ازشون. از پسری که با پدرش همین یکی دو ماه اخیر جدول ضرب یاد گرفت. و... دخترهای رنگی. آی این رنگ بچه‌گی این‌ها شده حسرت. مانتوهای سبز و نارنجی و صورتی و بی مقنعه نشستن سر کلاس و اینها.
کودکی من، سرمه‌یی بود و مقنعه‌ی توسی. طوسی. قبل‌ش.
من بودم. برادر خانواده بود. دخترخاله بود. پسر عمو بود. دختر عمو بود. دایی مسافری بدون بچه بود، که نبود. ولی ما بودیم. اولاش، هیچ کدوم مدرسه نمی‌رفتیم. بعد من رفتم. بعد دختر خاله و پسرعمو رفتن، دو سال بعد برادرخانواده رفت.
ما تا سال‌هایی که یادم هست یک تلویزیون سیاه سفید داشتیم. ویدئو نداشتیم. یک ضبط بود و چندتایی کاست، که مشخص بودن. جن پینه دوز. یکی از تن تن و میلوها. یکی از شهر قصه‌ها (یک‌ش)، کدوی قل قله زن. و یک قاصدک، که یک طرفش شاملو پریا رو خوونده بود و اون طرفش، یادی از صمد بهرنگی بود و چندتا آواز و یکی‌ش که یادم هست هنوز، دنیای ما بچه‌ها، آسمون‌ش ی رنگه. زمین‌ش پر گل و توش، نه دشمنی نه جنگ. (جنگ بود خب، ولی ما کمتر فهمیدیمش. ما از اول‌ش فکر می‌کردیم، برق همیشه‌گی نیست، مدل‌ش اینه که بره و بیاد.) و خوش بودیم.
ما بودیم و صبح های بی پایان بازی توی خونه. چون صبح ها نمی شد رفت بیرون، توی کوچه. ما بودیم، درخت ابریشم بود. به ژاپنی بود. کاج بلند بود. حوض بود. خاک نرم شده ی دم حوض بود. چادر جا موونده از دایی بود. قورباغه ها بودن (و جفت گیری خنده دارشون که بعد از تخم ریزی فهمیدیم، چرا اینهمه وقت محکم بهم چسبیده بودن). حلزون ها، بودن و عصر می شد. 5 که شش می شد و خیال مون راحت که پسره رفته حتما خونشون، می رفتیم توی کوچه، هفت سنگ، زو، استپ هوایی، بدمینتون، فوتبال، دوچرخه سواری، و تاریک که می شد غایب موشک (؟) و بعدش که من رفتم مدرسه... چند ماهی این ها نبودن، ولی برف می آمد و حیاط ما هم که برامون بزرگ بود. حتما الان نیست. و برف بازی. و البته تنبه هم بود، انباری با پله های طولانی و تاریک که ترسناک هم بود. ووووولی، کی که تن بده به تاریکی. مجبورم که می کردن برم اونجا، حتما می رفتم سراغ فریزری که توش آلبالوی یخ زده بود و هسته هاش که مدام باید جای جدید برای پنهان کردن شون پیدا می کردم. و مدرسه هم که رفتیم، خوش می گذشت باز. نهایت ش دویدن سمت پناهگاه بود، که مسابقه شده بود. و بیشترش خوش گذرونی با حرکت بود. یادم نمی آد خیلی نشسته باشیم. یادم می آد زانوهای مدام زخم، تکه هایی که مدام روی زانوی شلوار ها وصله شده بودن. و بعد فقط رنگ نبود.
یعنی الان بچه ها پر از رنگن. بی حرکت. ما بودیم فقط حرکت.
نا تموم موند.

داشتم کوری می‌دیدم و حسابی جو گیر بودم که، مادر خانواده گفت برو مازیار رو بیدار کن، روی رمپ پارکینگ شن‌های قالیباف رو بریزه، بابات بتوونه بیاد تو.
جو گیر بودم خب، گفتم خودم می‌رم.
با همون سر و وضع فیلم بینی، یک شلوار خواب سفید که روش دخترای قرمز داره، و یک تاپ رنگی پنگی، و دمپایی، و ژاکتِ من‌بافِ هزار رنگ رفتم بیرون. شروع کردم تند تند کیسه‌های شن رو خالی کردن. و از اونجایی که کوچه بن بست و کامل بی‌اثری از رفتی و آمدی، فکر کردم باید کوچه رو هم پاک کنم یکم. و به این ترتیب سه کیسه شن رو خالی کردم. با بیل شن‌ها رو می‌پاشیدم، برای همین صورتم شور شده بود.
صبحی برادر پیغام گذاشته که، یک عکسی از رمپ گرفتم که هیچی برف روش نیست، می‌فرستم برای قالیباف استخدام‌ت کنه.
پی نوشت، این ژاکت و شال‌گردن من‌باف به شدت گرم هستن.
پنداری هیچی سرمایی ازشون عبور نمی‌کنه.

یک روز من داستانی می‌نویسم با نام: سربازانِ خیابان کریم خان.
یک مدت نوشته‌های این‌جوری دارم اینجا، تا حوصله‌ی خودکارم بیاد سر جاش:
دختری که کنارم، توی صف اتوبوس وایساده بود، پوست دستش خشکِ خشک بود. روی کلاسور قرمزی که دستش بود، ترکیب عجیبی داشت.
از نظر من هیچ چیز عصبانی بودن آدم‌ها رو توجیه نمی‌کنه. تن که دادی به زندگی با جمعی، باید به خاطر اون‌ها یک کارهایی رو بکنی. نمی‌توونی، عرضه‌ی کندن نداری، پس باید تن بدی به قوانین جمعی. ها اینکه فلونی قبول نشده و له شده و زندگی‌ش سخته و طلاق گرفته و این‌ها هیچ چیز رو توجیه نمی‌کنه.
بعدترش، من دلیلی برای تحمل هیچ کس نمی‌بینم. فرض که اون کس نزدیک باشه. مثل همین بغل.
لابد تعدادی‌تون می‌فهمین من چی می‌گم. من که فرار کردم، حتما یکی از دلایل‌ش اینه.