آهنگی از سهیل نفیسی

آواز از مِ
گفتار از مِ
گیتار از مِ
دیدار از تو
اندوه از مِ
سیگار از مِ
آغاز از مِ
تکرار از تو

لبخندت زر
زیبام‌ت کرد
؟
رسوام‌ت کرد

ساکت بودم
صَدام‌ت زد
پنهون بودم
پیدام‌‌ت کرد
فریادم کرد
مرو مرو
آوازُم داد
بُمان بُمان
جوابم‌ت داد
نِتام نِتام
شَروِن بزن
آواز بخوان
احساس از مِ
ابراز از تو
تکرار از مِ
آغاز از تو
شیرین از تو
فرهاد از مِ
از مِ خواهش
صد ناز از تو

سعی می‌کنم برای اهالی ایمیل‌های آهنگی بفرستم‌ش، هر چند حجم‌ش بالاست .
لابد آدم اگر نویسنده باشه، اگر نویسنده‌ی خوبی باشه، می‌توونه بنویسه وقتی حال‌ش، لیمو شیرینی-موتوریِ، یعنی چی و حال‌ش چه طوریِ. حتی اگر خیلی نوشته باشه، می‌توونه بنویسه از حالِ دشتی‌ش. مثلا امروز دشتی‌م یعنی چه. که مدام نگه خوب‌م، بدم، خوشحال‌م، خوشحال نیستم، عصبانی‌م حتی، بگه دشتی‌م، بگه لیموشیرینی-موتوری‌م.
من امروز لیموشیرینی-موتوری‌م. و این حالی‌ست که در روزهای مرخصی‌-غیبت به آدم دست می‌دهد. به من دست می‌دهد.

و ناگهان ایشان، اون بالای میل باکس‌مون پیداشون شد.

راننده‌گی

آدم‌ها لابداگه بخوان، می‌رن گواهینامه‌شون رو می‌گیرن. اون سن‌، آدم‌ها یکم شجاع‌تر و البته حرف گوش کن‌تر هستن.
خب من نکردم این کار رو، و در راستای تغییر و تحولاتی که دل‌م خواست داشته باشم، یکی‌ش همین آقای گواهینامه بود که در اسفند ماه اخذ شد و الان یک هفته‌یی هست که خودش اومده در خونه که ها! می‌توونی دیگه با من برونی.
و خب من می‌ترسم. درست مثل شهربازی بچه‌گی‌هامون. اون ماشین بازیِ بود، راننده‌گی اینجا درست به من همین حس رو می‌ده. آدم‌هایی که انگار همه مهاجم هستن و به نیت کشتن آدم راننده‌گی می‌کنن.
آقای پدر هنوز اعتماد چندانی نداره و هنوز همیشه همراهِ من میاد. هر چند آروم آروم می‌گه که برو پایین دور بزن، بیا من رو سوار کن و این جور چیزها، ولی کلنی می‌ترسه که حق داره. چون خودم می‌ترسم خیلی زیاد. جمعه‌ی پیش که توی بزرگراه بودم، تا آخر شب دانگول بودم که وای عجب غولیِ این لعنتی.
هر بار، پیاده که می‌شم، کلی با خودم کلنجار می‌رم که بترسی دیگه نمی‌شینی، هر بار یکم بعدش قدم می‌زنم که یادم بره ترسِ. که کنار بیام باهاش و اینا.
و اصلن من یک هدف بیشتر ندارم، و آن، شبی، نصفِ شبی بارانی‌ست و من و ترنج و نامج ـ و اینا،‌ که بلندش کنم و ب به. و گرنه اصلن اینجا تیمارستان‌ست،‌Driving Wise.
و اصن، چرا تا حالا کسی به فکرش نرسیده که حداقل شش ماه‌ی اینا که تازه گواهینامه گرفتن، باید تابلویی، اعلانی چیزی داشته باشن، که همه بدونن این آدم تازه کارست، که نچسبون‌ن پشت‌ش، که بدونن سبز که می‌شه، یهو می‌ره عقب، جای جلو، والا،‌ خب بس که هول‌ش می‌کنین آدم رو. به قول پدرخانواده، ایشون پیژامه‌ش دیر شده. حالا گیریم من یکم بتوونم بی‌خیالِ بوق‌ها و چراغ‌هاتون بشم، ولی آدم ته‌ش هول می‌شه.
و هوم، همش برای اینِ‌ که الانی، آقای پدر برداشتم بردم میدون ونک که همیشه فکر می‌کردم واقعا این آدم‌ها چطوری اینجا رو رد می‌کنن و نمی‌زنن به هم؟ و خب رد شدم و چیزی نشد، ولی تهِ دلم الان یکی سکته کرده بیچوره. و اینها رو می‌نویسم که روزگاری که درست شدم، بخوونم و بخندم.

بنا به قلقلک‌های خانومی که در خوابگاه حقیقت (دست به گیرنده‌ها نزنید) می‌نویسد، (+ و +)، رفتم باز داستان جایی دیگر رو خووندم.
بارِ ‌اول، به استناد اولِ کتاب، پنج سالِ‌ پیش، نمایشگاه کتاب، حتما با امیرعلی کلی هم‌دردی کردم. کلی دل‌م سوخته و فکر کردم، این ملک آذر، خنگولانه، زندگی امیرعلی رو حروم کرده.
این بار دل‌م می‌خواست سر به تنِ‌ امیرعلی نباشه. فکر کردم آدم‌هایی اینجوری، اصلا نباید کاری به کارِ‌ زندگی دیگران داشته باشن. باید همون اول بذارن برن. که بزدلی‌شون، هم به ضرر خودشونِ،‌ و هم به ضرر دیگران.
دل‌م می‌خواست به ملک آذر بفهمون‌م که بابا جان!
باز داری اشتباه می‌کنی. که باید چیزی، برای خودت،‌ درونِ خودت، برای روح‌ت داشته باشی که خل نشی، وقتی کسی نیست. (مثل کاری که خودم می‌کنم، مثل گر و گر کلاس‌ها، و هی یاد اون تئاتر بی‌نامِ‌ قبل از پوف می‌افتم، همون بازی تک نفره‌ی سیما تیرانداز. همون که روی تشکِ‌ خونه‌شون ورزش می‌کرد، همون که گریه کرد جلوی اونهمه آدم. اونهمه زنِ تماشاچی که دستمال‌هاشون رفت سمتِ چشم‌هاشون، اونهمه مرد که ناباور بودن برای اشک‌های همسرها‌شون، که بعد از اینهمه سال که یادم می‌آد، سردم می‌شه و سراغ کلاسِ‌ گوبلا گولا رو می‌گیرم از همه)
لابد پنج سالِ‌ دیگه با راوی هم‌دل می‌شم، پنج سال بعدش با مادرِ امیرعلی، بعد پدرش، آخرش‌م عمو جان حتما.
توی دنیای واقعی، فکر کرده بودم فلانی، بنا به ایکس و ایگرگ، دیگه دوست نداره با من معاشرت کنه، گفته بودم به درک.
شب خواب فلانی رو دیدم که با من معاشرت می‌کرد، و توی خواب فهمیده بودم اشتباه می‌کنم و خوشحال شده بودم.
صبح بیدار شدم و فهمیدم خواب بوده و فهمیدم، ای من قربان اون به درک‌ت بروم دختر جان‌م. (جمله‌ی آخر رشتی‌ست.)

تیترها- دوم

کارکرد غزل در مجالس عزاداری

روزنامه‌ی همشهری، یکشنبه، 27 بهمن 1387، صفحه‌ی 15
زندگی ایشون (+) رو، بر فراز تپه‌یی از کاج و سنگ بخوونین، از همون بدو تولدشون رو در نظر بگیرین، می‌توونین درست یادِ من بیفتین، از لحاظ برعکس‌ش.

این مفرح ذات

اوایل بهار، یکم مونده به عید و یکم گذشته از اردیبهشت، من نسبت به برگ درختان سبز حساسیت دارم. پیش‌ترها فقط اشک بود، بعد شد عطسه و بعد ده سالی هست که این موقع سال من، تنگی نفس دارم. و خب اونقدر از خس خس توی نفس، حتی یکم بدم میاد، که همیشه همراه‌م یک دونه سالبوتامل باشه.
صبح دیدم نیست، فکر کردم مهم نیست که. آخراش و جیزی نمی‌شه.
عصر، توی مسیر برگشت از یک خیابون پر دار و درخت رد می‌شدم که دیدم هی هی، آروم آروم داره نفسِ می‌ره. فکر کردم چیزی نمونده، می‌رسم و می‌گذره،‌ که دیدم نخیر، نمی‌گذره پنداری. شونه‌هام از فشارِ تلاش برای نفس کشیدن درد گرفته بود، هنوز، که یک ساعتی گذشته درد می‌کنه، هی می ایستادم و سعی می کردم سرفه کنم، بلکه روون بشه، که نمی‌شد، آروم آروم پاهام رو جورِ دیگه‌یی حس می‌کردم، می‌لرزیدن به راحتی، باورم نمی‌شد. داشتم می‌مردم انگار. سرِ راه یک عدد پل عابر پیاده است، فکر کردم از روی این نمی‌توونم رد بشم، اینهمه پله رو نمی‌توونم برم بالا، زنگ زدم به تک تک اعضای خانواده که بگم یکی بهم این اسپری رو برسونه که خدا رو شکر هیچ کس جواب نداد. (بعدتر فکر کردم اگه جواب می‌دادن بیچاره‌ها چه نگرانی می‌شدن، کسی دست‌ش به جایی بند نبود، همه خیلی دور بودن از من) رد شدم. داروخانه نزدیک بود و دور. نزدیک هر روزه و دور امروز. خدا رو شکر همه جام که پر از چنار. بارون هم داشت می‌گرفت که بدترین چیز بود، بر کننده‌ی گردی که سخت آزار می‌ده، اگه هوا رو مرطوب نکنه و دستم، که قبلش رفته بودیم عطر فروشی و پر بود از بوی عطر که کمک می‌کرد به نکشیدنِ نفس.
رسیدم داروخانه. صدام در نمیومد، اشاره که آقا سالبوتامل، آقای خنگ هانم؟ من آقا خیلی خنگی سالبوتامل، آقای خیلی خنگ به دستیارش گفت که زود یه دونه سالبوتامل بیار. و سه تا پیس تا زندگی شیرین می‌شود. سه تا پیس تا سرِ‌بالا و قدم‌زنان و به به هوا عالیه. سه تا پیس تا چقد تقدیم کنم جناب خیلی جدی و سفت و سخت. و یک تشکر جانانه. در حدِ نجاتم دادی آقا جان.
و در این ماجرا عبرتی‌ست. حالا شما خودت رو با غر خفه کن، یِ کوچولو که دست‌ش رو بذاره بیخِ گلوت بیشتر از ترس می‌میری تا چیز دیگه.
بعدم، خدا این تنبلی و پروری رو بمیرونه یک جوری. صبحی که دیدم نیست، فکر کردم برم از دم شرکت بخرم. بعد فکر کردم، اوه حالا کی حال داره، چیزی نمی‌شه ترسوی جون دوست. و نمی‌گم حالا دیدم نسبت به دنیا و الخ عوض شده، ولی قولِ زنونه که خیلی سعی می‌کنم، برای دور کردن این تنبلیِ کشنده.
نسیم خانوم جان، تولدت مبارک اول‌ش.
دوم‌ش این (+) عالی بود.
سوم‌ش یکم اهل بازی باشی لابد، فکر می‌کنی، ها اگه ایران بود؟
چهارم‌ش یکم نازک باشی، باز سر یک نشاط جمعی، اشک‌ت درمیاد، بیخودانه.
گاهی وارد مغازه که می‌شی، می‌فهمی که این مغازه اصلا برای فروشِ چیزی نیست، همین جوری ساخته شده که دور هم باشن. می‌ری که تو، می‌بینی که چهار پنج سر سفید می‌چرخه سمت و تو، هل می‌کنی که من که اصلا چیزی نمی‌خواستم و برم زودتر و اصلا ببخشید که مزاحم‌تون شدم. و می‌ری که بیرون، فکری می‌شی که کاش می‌شد بشینم ها. کاش می‌شد توی این دور همیشون بودم منم. کاش به حکایت آدم‌هایی که نمی‌شناختم‌شون می‌شد که گوش بدم، گیریم حتی شده از سرِ‌فضولی. که حتما یکی‌شون از ملیحه خانوم‌ی می‌گفت. یعنی من مطمئن‌م، که اون وسط، کسی، سرِ سفیدی توی زندگی‌ش ملیحه خانومی داشت که باید ازش با بقیه دوستان حرف می‌زد.
یعنی می‌خوام بگم این ملیحه خانوم اون وسط نقش زیادی داشت. می‌خوام بگم، حتی ملیحه خانوم، حتما تلاش کرده بود که پول‌های کارمندی جمع بشن، که بشه باهاشون مغازه زد، که ملیحه خانوم دیده بود این عصرهای بهاری رو که دل این دوستان و رفقا دور همی بخواد، اون هم بی که مزاحم کسی بشن.
بعله یک همچین مغازه‌هایی هم هست هنوز.
بعد هم یک سری مغازه هست که تو باید بهشون احترام بذاری. که آقای فروشنده رو هول نکنی هیچ. چشم ندوزی به دست‌های لرزون. احترام بذاری به آروم گشتن توی قفسه‌ها، به تلاش آروم دستِ برای گذاشتن خریدها توی کیسه. باید احترام بذاری به پیشنهادِ، بذار اینها رو توی ساک‌ت که نریزه. باید آروم که داره قیمت‌ها رو پشت کارتِ مغازه می‌نویسه، زیر هم،‌ که بعد جمع کنه و بگه هفده هزار و پانصد تومن. اسکناس‌ها رو مرتب و دو دستی تقدیم کنی که بفرمایید. که دو دستی باقی پول‌ت رو می‌گیری. که تمام این مدت می‌توونی کِیف کنی از دیوار. از نقاشی‌های پرتره‌ی آدم‌ها. از بنان‌ی که چسبیده اون گوشه و فضا که اونهمه قهوه‌ی يِ. که تو و کیف و کیسه و مانتو و شال و کفشِ قرمزت، همه با هم حس کنین من اینجا زیادی جوون‌م. که من خام‌م. که من کلی زودم برای همه چیز.
بعله، یک همچین مغازه‌هایی هم هست.

باد و باران و بهاران و برف و پاییز و زمستان و خواهر و مادر و پدر و برادر و دوست و رفیق و رئیس و بستنی و هنداونه و گوجه سبز و خیار و انار و چنار و دست یار و پای یار و کلن همه چیز یار و ماست و خیار و قورمه سبزی و فیلم و کتاب و کوچه و عکس و بزرگراه و خیابون و چتر و میز و پی سی و لپ تاپ و ماگ و قهوه و باز هم بستنی و سیگار و صبحانه و ناهار و شام و شومینه و پتو و تقویم و روی میز و زیر آن و سفر و حذر و بستر و پرهیز و آفتاب و خواب و مهتاب و خیانت و جهالت و قضاوت و رفاقت و خدمت و ذلت و هجرت و ظرف و حتی سینک و رینگ و رنگ و ساز و آواز و دلنواز و زار و زور و اشک و آه و خنده و لبخند و دلِ‌تنگ و ... گشاد و انواع موجودات درون و بیرون و ریمل و سایه و رژ و عطر و بهداشت و افسردگی و من زنم و تو مردی و ما همه خوبیم و ... .
چیزهایی هستند که
می‌تواند ذهن یک وبلاگ‌نویس را سمت نوشتن پدیده‌یی به نام پست منحرف کند. اصلا آدم تا نیاد یک وبلاگ روزانه‌ی همه چی ننویسه، نمی‌تونه بفهمه که چه چیزهایی ذهن آدم رو مشغول می‌کنه برای نوشتن. و تنها این آدم‌ها می‌فهمن که این دنیا چه دنیای دیگه‌یی‌ست. یعنی این وبلاگ‌ندان‌ها، همه‌ی اینها رو می‌بینن و حس می‌کنن، ولی هیچ از ذهنشون، حتی توی اوج غم‌ها هم نمی گذره که برم ی چی بنویسم. و این لذتی‌ست برای آنها که وب‌لاگی دارن.
و بعد نوشتن تولد خود آدم مسخره‌ست، چه برسه به تولد وبلاگ. حالا من مسخره‌م و اینجا الان شده پنج ساله و من دوست‌ش دارم.
و اگه نبود این وبلاگ من الان دوستانی از سراسر گیتی جون نداشتم. مشهد و شیراز و رشت و زوریخ و وین و ... یا که اینهمه متفاوت نبودن آدمهایی که می‌شناسم. روزنامه‌نگار و خبر‌نگار و مادر و نقشنده ( از وقتی هی رقاص شده رقصنده، همه‌ی ا دارها شدند ده) و عکسنده و مترجم و نویسنده و... .
و این بسیار نیکوست.
و من، غر زیاد می‌زنم. که اینجا گاهی چاه‌م بوده و آه‌م. گاهی چادر سیرک‌م. گاهی هم خیلی دنیام جدی شده و این بهترین جا برای منِ ناآرومِ زیادخواهِ متنوع است.
قول نمی‌دم کمتر غر بزنم اصلا. ولی سعی می‌کنم منصف باشم بیشتر.
و خب حالا نمی‌خواد برید چک کنید ببینید که واقعا شده پنج سال یا نه. همین روزهاست. ولی من امروز دلم خواست که از خدمات‌شون تشکر کنم.
میم خانوم.

گاهی پیش میاد، که چیزی، منظره‌یی، صحنه‌یی توجه‌ت رو جلب می‌کنه. هی نگاه می‌کنی، هی نگاه می‌کنی، بعد آروم، آروم می‌بینی که دیگه نمی‌بینی. خیره شدی، دیگه چیزی جلوی چشم‌هات نیست. نمی‌شنوی هم. هر چی صداست، آروم آروم حذف می‌شن از اطراف‌ت. بعد کم کم همه‌ی حس‌ها می‌رن. نه تو هستی، نه کس دیگه‌یی، همه چیز محو شده. یک جور خلاء. یک جور نیستی. یک جور نابودی.
و بعد شاید کسی پیدا بشه و حس‌هات رو بیدار کنه. مثلا اگه کسی بیاد بزنه روی شونه‌ت، و بپرسه که به چی فکر می‌کردی، هیچ جوابی نداری. به هیچی هم، جواب آماده‌یی که به کسی که اینطور وقت‌ها میاد سراغت می‌گی.
(این فیلم‌ها رو باور نکن که می‌بینی، آدمِ بعد از این موقعی، فوری می‌گه، به گولا، فکر می‌کردم. این دروغه. درست مثل، موقع‌هایی که می‌خوان میزان بد بودن کابوس رو نشون بدن، که طرف می‌پره از خواب و می‌شینه توی تخت‌ش. باور نکن این‌ها همه کمک دنده‌های فیلم هستند.)
و اینجور لحظه‌ها رو نمی‌شه گفت زندگی. خواب هم که نیست، شاید تجربه‌یی از آینده‌یی‌ست که دیده‌هاش رو ما نمی‌بینیم. (نمی‌بینی‌م)
بعد دیدی توی بهار، چقدر هی زیاد هستن این نبودن‌ها.

از حادثه‌ی عشق تر است

نمی‌دیدی که خودت، من بودم چشمِ مقابلِ روح‌ت. نمی‌دیدی تو، ولی من یک لحظه‌ی نابی رو دیدم. از اون لحظه‌هایی که می‌شه با برق چشم‌های کسی، و حالا تو، شهری رو روشن کرد.
(کی گفته بود این بود اینو؟)
خوشم، که خیالم راحت شد برایت. و آخیش.
سلینجر که می‌خوونم، رد پای تسلط شخصیت‌ها رو توی داستان می‌بینم، یوسا که می‌خوونم، معلومه که اصلا هیچ اختیار داستان دستِ شخصیت‌ها نیست.
یعنی سلینجر اینجوریِ انگار که طرح و نقشه‌یی برای داستان‌هاش نداره، می‌ذاره، برن هر جا که می‌خوان و هر کار که می‌خوان بکنن، ولی یوسا نه. در یوسا خوانی، ردِ پایِ نت‌های داستان نویسی رو می‌شه دید. می‌شه تصور کرد که یوسا نشسته پشتِ میزش، بسیار‌مرتب و منظم. لابد قلم مخصوصی برای نگارش داره. (تصور کنید که با قلم می‌نویسه حالا، سخت نگیرید.) و جلوش، توی برگه‌های کوچکی، آنچه قرار است بگذر نوشته شده است. و درست مطابق طرح همه چیز تمام می‌شود و نقطه.
ولی سلینجر، ولو شده روی یک صندلی راحتی، گشته حتی دنبال قلم‌ش، بعله درست اون صحنه‌ی پری که شکیبایی دنبال قلم می‌گشت، بعد می‌نویسه، می‌نویسه، می‌نویسه و بعد یک جایی که نقطه رو می‌ذاره، دیگه حوصله نداره بنویسه و رها می‌کنه. بعدن، داستان رو پیدا می‌کنه و می‌گه، ها شاید بشه چاپ‌ش کرد.
تصور کنین، یوسا و سلینجر بخوان یک دختری رو تعریف کنن:
یوسا، دختر قد بلندی بود. بیست و یک ساله، با چشمان سبز، سال آخرِ دانشگاه، حقوق می‌خووند.
سلینجر: بین هم‌سن و سال‌هاش بلند بود، حدودا بیست ساله، با چشمایی رنگی، از نوع راه رفتن‌ش (لباس‌ش، لبخندش، رفتارش،) معلوم بود که دانشجوی سالِ‌ آخرِ‌حقوقِ.
حالا چرا مقایسه‌ی این دو؟ چون هر دو، خداوندگارانِ پرداختن به جزئیات هستند، که من از خووندن‌شون لذت می‌برم.
و این جوری می‌شه که من سلینجر رو دوست دارم، و برای یوسا خیلی زیاد احترام قائل‌م.

پی نوشت: انقدر اینجوری ننوشتم که دیگه یادم رفته کمی جدی‌تر نوشتن چی بود اصلا.
گاهی آدم دچار احساساتی رقیق می‌شود.




گاهی آدم احساسات‌ش را خراب می‌کند. اصلا درست‌ترش این بود که همون روز جلوتون رو یکی می‌گرفت.

دارم سلینجرمی خوونم باز و دلم تنگ شده بود براش و خودم نمی دونستم حتی. بعد یک روز باید از تفاوت بین دوست داشتن و احترام گذاشتن به آدم ها، نویسنده ها، بنویسم من.
بعله، آقای رئیس اینا، مکه هستند.
از کردستان که داخل یوسف آباد بشی، شصت و چهارم رو که بپیچی، اغلب ی دونه تاکسی ایستاده برای حمل مسافری، و من که تازه گواهینامه گرفتم، خوب می دونم اینجا نباید ایستاد. اینجا حریم تقاطع است. و اغلب که من سوار اتوبوس هستم، می پیچه، فکر می کنم که دست فرمونی داری. خوب ردش کردی. و امروز نپیچید. یعنی پیچید، ولی گیر کرد. کم سر و صدا، رد نمی شد از تاکسی. گیر کرده بودن به هم، و تاکسی باید حرکت می کرد تا که اتوبوس رد بشه. و رد که شد، دیدیم که پشت تاکسی خرد خاک شیر شده، کلی چیزهای اضافیش ریخته بود پایین. انقدر الکی که آدم فکر می کرد، آهنی مثلا. یکم خودت رو بگیر خب. این چه وضعی آخه.
بعد می خوام بگم، جنسمون، خوب جنسی ست. اینهمه می زنیم به هم و می ریم، هیچی مون نمیشه. می گذریم. لبخند می زنیم به هم و عذر خواهی می کنیم و می گذریم. گیر هم نمی کنیم به هم. گاهی لبخند نمی زنیم و هیچی نمی گیم و می گذریم. گاهی لبخند نمی زنیم و می گیم، فحش می دیم به هم و می ریم.
گاهی هم نمی ریم. گیر می کنیم به هم، دست به یقه می شیم. اگه مرد باشیم دست به یقه می شیم. زن باشیم اغلب یقه نداریم. خیلی که دلمون دعوا بخواد، موهای همدیگر رو می کشیم، در این حالت دیگه نمی شه مو. می شه گیس. برای همین بعضی ها که عاقل ترن، موهاشون کوتاه. اینجور وقت هاست که بهم گیر می کنیم.
ولی باز هم می گم، جنسمون خوب. چیزی ازمون نمی ریزه. چیزی رو جا نمی ذاریم. یعنی حتی اگه بریزه هم کسی نمی بینه. آبرومون نمی ره. شاید خودمون فکر کنیم که آخ، غرورم مثلا ولو شده کف خیابون، ولی اقلا کسی نمی گه با خودش، آدمی مثلا، جمع کن خودت رو. یعنی می خوام بگم، کسی پهن شدن ما رو نمی بینه. این خوبیشه.

خدا از من نگذره، انقدر نشستم به Prison Break دیدن که الان، قسمت یازدهم Lost را که می‌بینم، فکر می‌کنم، وا، این آقاه کی بود، بازرس بود؟ قاتل بود؟ بازرسِ قاتلِ بود؟ قاتلِ بازرسِ بود؟ من کی هستم؟ تو کی هستی؟ این جنگلِ در پاناما بود؟ پاناما در کجا بود؟ آفریقا قاره بود؟ من اهل کجام؟ و بعد بیدار شدم که هان، این Lost بود.
بعد یکی باید به من بگه که اصلا مرض داری مگه؟ اونا می‌شینن می‌سازن برا خودشون تو چرا می‌بینی ابله جان و بعد به نظرم اگر اراده‌یی ضعیف در برابر این چیزها دارید، اصلا از همون اول Friends هم نبینید. نبینید. نبینید. والا.

زود باش پسر زغال بریز

کتاب‌هایی برای خواندن بسیار زیادند، اونقدر که مدام فکر می‌کنی عقب‌م من، باید تندتر بخوونم. از کی عقب‌م؟ از خودم. از خودم که مشتاق خواندن و خواندن و خواندن است. هر چند تازگی‌ها زندگی خراب کنم، گیر داده است کینهمه خواندن، کو نتیجه‌ش. و عاقل بخش‌م، می‌گوید که لابد وقت‌ش برسه، نتیجه هم داره. پنداری هنوز وقت‌ش نرسیده خب.
بعد تازگی‌ترها، دیدم، و خووندم اشاراتی به کتاب‌هایی که خووندم‌شون، بعد هر چی حافظه‌م رو می‌گردم، پیداش نمی‌کنم. کجا بود، کی خووندم‌ش، چرا هیچ یادم نمی‌آد پس. و ناگهانی می‌بینی که پنداری داری خووندن رو رج می‌زنی. که عقبی از کتاب‌های داشته و نداشته و نخوونده. که این باعث شده فقط بخوونی. اونقدر که حتی لذتی که می‌بردی از خووندن، تن که داده به باید، رفته توی برگ‌ برگ، کتاب‌ها پنهان شده.
گاهی دلم می‌خواد، برگردم چندتایی رو باز بخوون‌م. چیزهایی هست که حس می‌کنم، باز، الان، با آدمی که من شده، خووندن‌ش چقدر می‌توونه متفاوت باشه، ولی حریص ذهن‌م، پس می‌زنه که، حالا شما بیا این‌ها رو بخوون، بازخوانی پیش کش.
ولی باید کاری کرد. کاری. کاری که برگرده اون لذتِ دیرین. که وظیفه نیست که. آروم دخترم. آروم.