تو رای می‌دهی؟

تکیه می‌دم به صندلی اتوبوس. موهای پشت گردن‌م، گردن‌م رو لمس می‌کنن. هوا گرم شده. موها می‌چسبن به گردن‌م، حال‌م بد می‌شه. کاش سر نمی‌آمد زمستون. گرم شده. کلافه‌م.
می‌رسم خونه. کسی نیست. پیرهن یک گل صد گل، تن‌م می‌کنم. یک قاشق نسکافه. یک قاشق عسل. و شیر و چهار عدد ساقه‌ طلایی رو می‌ندازم توش. و تا حل بشن، یک عدد دی وی دی می‌ذارم توی دستگاه. دی اچ. سیزن دو. دی وی دی، سوم. پای قول‌م می‌مونم. یک اپیزود فقط.
مثل هر بار دیگه، به میزان بالای خاله زنکی در این سریال اعتراف می‌کنم. ولی می‌دونم، باز فردا، توی راه، برگشتنی، توی گرما، یادم میاد به صحنه‌ی شیر نسکافه و ساقه طلایی حل شده درش و دی اچ، تحمل می‌کنم و می‌رسونم خودم رو خونه.
یک اپیزود تموم می‌شه. ساعت نزدیک هفت شده.
می‌رم سراغ ویول. قول دادم روزی نیم ساعت. می‌ایستم روبروی آینه. که ساز دست گرفتن‌م، به قول استاد نباشه مثل دسته بیل. درست یک آدمِ لجباز عصبانی ایستاده رو به روی آینه. لجبازیانه می‌ذارم‌ش بالای بالا. برای اثبات درست بودن جاش، دست چپ‌م رو رها می‌کنم، تک دست می‌رم. لا لا لا. می‌شمرم ضربه‌ها. می‌شه لالالالالالا. تکون تکون می‌خورم. مثل لا لایی خووندن. فکر می‌کنم، اون وقتی بچه‌دار می‌شم که بتوون‌م با تو براش لالایی بزن‌م حتی.
خب. این از لا. بلدم. دست چپ رو به کار می‌ندازم. دست راست شروع به درد گرفتن می‌کنه. کفِ‌ دستِ‌ راست که ساز رو می‌گیره. و پشت‌م. کتف راست‌م. این یعنی هنوز جایی در گرفتن ساز ایراد دارم.
می‌رم که سی رو پیدا کنم. سی سی، سی؟ کجایی تو؟ فکر می‌کنم پیداش کردم. و بعدش دو. بعدش ابتکاری مطمئن که، سی سی سی ر ر دو سی لا. ر ر دو سی لا.
تا اینجا می‌شه یک گلی سایه چمن. به تازه شکفته‌‌ش نمی‌رسه. هنوز نشکفته. خسته‌م می‌کنه. صبور نیستم.
می‌گیرم‌ش دست‌م. و هی یادآوری می‌کنم، تو آن انسانی بودی که هر کاری رو شروع می‌کردی حتما تموم می‌کردی. و فراموش می‌کنم که تو آن انسانی بودی بسیار عجول.
توی آینه پشت مو‌ها سی-خ شده. درست مثل آدم‌‌ی که توی آفتاب کار می‌کنه، موهاش خیس عرق می‌شه و نمی‌شورن‌ش که، اینجوری راست ایستاده. شونه بالا می‌ندازم، می‌بینم روی شونه‌ی چپ‌م سرخ شده.
لا شو بالا گرفته بود.
مکس.
حالا می‌دون‌م یعنی چی بالا گرفتن لا.
هزار بار می‌زنم لا لا لا. درد و لا لا لا. مهم یافتن سی‌ست خواهرم. و گرنه لا که یک سیم است و دیگر هیچ.
لج کردم. با دنیای خودم.
عصر که ‌می‌آمدم، کسی، هم‌سن و سال اون سال‌هایی که من فکر می‌کردم، نپرسیم ایران برای ما چه کار کرد، بپرسیم ما برای ایران چه کار کردیم، با یک روبان سبز بر مچ، و لبخندی بر لب، جلوم رو گرفت، که اینو بگیرین لطفا خانوم.
گرفتم، کنجکاوی‌ش، گل کرده بود لابد، می‌تونم بپرسم به کی رای می‌دین شما؟
به همون خری که شما بهش رای می‌دین.
تبلیغ رو می‌ندازم توی سطل همون نزدیکی‌ها. می‌دونم که دیده.
می‌زنم که سی سی سی. تو روحت این سی ا؟
لج کردم.
گاهی انسان دل‌ش می‌خواهد...
نع
در زندگی هر کس... ام...
نع
هر آدمی باید...
نخیر
حواستان هست...
نمی‌شود
این روزها...
نخیر خانوم‌ها، نمی‌شود آقایان. انسون هر چقدر واژه هم داشته باشد دمِ‌ دست، هر چقدر تلاش کند، هر چقدر هی پاک کند، باز نمی‌تواند، نمی‌تواند بگوید، همه چیز چطور گذشت و پیش‌رفت که دیگر تن‌هایی، شد آرامش‌ش.

آنچه گذشت در چند پرده- پرده پنجم

نتیجه:
در اینگونه مواقع، باید کسی انسون رو جمع کند از روی زمین. از ولو شده‌گی. از همه‌ی حس‌های منفی که نسبت به خودش دارد، که خب چون کسی نیست انسون رو جمع کند، خودش این کار رو می‌کند. به جهنم که نیست.
سعی کنید در زندگی مرتکب اشتباه شوید، شکست بخورید، برخیزید، شکست پل پیروزی‌ست، و بلاه بلاه بلاه. ووووووووووووووولی هیچ وقت به شکست‌های بقیه نخندید.
وقت‌ش شده که یکم دنیا رو جدی بگیرم. اصلا اون فانی که سعی می‌کردم، فکر کنم باشه، نیست.
اذیت می‌کند.
و دیگر زندگی یک شوخی بزرگ نیست.

پی‌نوشت خیلی خیلی بی‌ربط: هی دیشب که خانوم دوست فرمودن دارن بارون درخت‌نشین می‌خوانند،‌ به ناگهان دل‌مان داستان خواست. داریم دسته‌ی دلقک‌ها می‌خوانیم.
آقای نویسنده مست و خل و دیوانه بوده، در هنگام نگارش.
من شطرنجی، متن فرانسه‌ی این، باید شاهکاری باشد. ما که ندیدیم، خوش به حال اونا که دیدن.

آنچه گذشت در چند پرده- پرده چهارم

بعدش چه کار کرد انسون؟
خودش رو دلداری داد. رفت برای خودش شیر کاکائو خرید. برای همکاراش بستنی. برای خودش یک نسکافه‌ی کاله هم خرید. خودش خیلی احتیاج داشت که خنک بشه. سوخته بود خب تا ته.
و خودش را دلداری داد، که منم بودم و اینهمه سرم خلوت بود، راه‌کار تازه به ذهنم می‌رسید.
خب هیچی‌م نباشه ده سال بیشتر سابقه داره.
و تو هم اینهمه کارِ‌ درست انجام دادی، اینهم روش.

و خدا به سر شاهده، (هی بالاخره از این اصطلاح استفاده کردم. دوستش دارم) همه‌ش الکیه. باید خودم درست انجام‌ش می‌دادم که ندادم. اشتباه کردم.
خب انسون باید بپذیرد دیگه.

آنچه گذشت در چند پرده- پرده سوم

و اما انسون چه عکس‌العملی از خودش نشون می‌ده.
انسون مثل بچه‌ی آدم قبول می‌کنه اشتباه کرده. لبخند هم می‌زنه. چه جالب هم می‌گه.
بعد می‌ره پیش رئیس‌تر و می‌گه که آنچه گذشت رو، و این مکالمه‌ی زیر:
من: آقای بهمونی، آقای فلونی درست کردن اون اس.پی رو.
آقای بهمونی: ا؟ مشکل چی بودك
من: هیچی. نباید از کرسر استفاده می‌کردم.
آقای بهمونی: خب زمان‌ش چقدر شد؟
من: نمی‌گم. :D
آقای بهمونی: شش ساعت شد، شش دقیقه دیگه مثلا.
من: نخیر شد نوزده ثانیه.
آقای بهمونی: یاه یاه. (شنیداری)
من: این در بالکن رو باز کنین،‌ بی‌زحمت.
آقای بهمونی: نه شما برو دو طبقه بالاتر.
من: آره واقعا. اشتباه کردم.
آقای بهمونی: (در حالیکه رو به جمع کرده و اشک در چشمان‌ش حلقه زده و از داشتن همکاری مثل من خوشحال است) خوشم می‌آد از این روحیه. اشتباه کرده، راحت می‌گه اشتباه کردم. توجیه نمی‌کنه.
من: آره ده دقیقه‌ی دیگه که صدای یک داد در حالِ‌ سقوط رو شنیدین بهتون می‌گم روحیه یعنی چی. (من صدا شکسته)


به هر حول، در هر حالتی روحیه‌تون رو از دست ندین. این لبخندِ کلا چاره‌ساز است، حالا گیریم گاهی باعث شه، مردم بگن، این اصلا توی کارش جدی نیست.

آنچه گذشت در چند پرده- پرده دوم

بعله، هر آدمی یک روزی در زندگی‌ش خرابکاری می‌کنه.
و امروز روز من بود.
یک کاری رو پیش از عید انجام داده‌ بودم.
برای اهلش، یک جدولی بود که کلی خانواده‌دار بود برای خودش، اعم از پدر و فرزند و اینها، باید این جدول پاک می‌شد و در نتیجه خانواده‌ش هم بر باد می‌رفت . و در نتیجه باید همه چیش پاک می‌شد. من این رو با کرسر نوشته بودم و در نتیجه دیده شده بود که حتی شش ساعت هم طول بکشه اجراش، آقای رئیس اینا آمد، یک مساوی رو کرد IN، مدت اجراش به کمتر از بیست ثانیه کاهش یافت.
من مرگ.
آقای رئیس اینا آدم خیلی باهوشی نیست، خیلی هم باسواد نیست، ولی خب این راه، راه خیلی ساده‌ست، به ذهن‌ش رسیده بود و به ذهن من نه.
حالا یکی بیاد این لبخندِ‌ آقای رئیس رو جمع کنه.
و من شرم. و من بداخلاق. و من عصبانی.
نتیجه، بمیری یک راهی که یاد گرفتی دلیل نمی‌شه همه کارهات رو با اون بکنی. راه‌های دیگر رو هم امتحان کن.

آنچه گذشت در چند پرده- پرده اول

تا حالا من آدمی بودم که در زندگی‌م خرابکاری نکردم. به قولی سوتی ندادم. دلایلش می‌توونن عبارت باشن از:
اونقدر اهل ریسک نیستم که همه چیز درست پیش می‌ره، چون دایره محدوده.
اونقدر خوش شانسم که سوتی‌هام آشکار نمی‌شن.
اونقدر باهوش و زرنگم و حواسم جمع و سرِ جاشِ که هیچی‌م نمی‌شه.
خب، هر کسی یک روزی خرابکاری می‌کنه.
پی‌نوشت: از واژه‌ی سوتی خوشم نمی‌آد.

جنوبی بود

اولین بار که آمد سرِ کلاس‌مون، اول دبیرستان بودیم. آمد گفت اطالب، با غلیظ‌ترین ط موجود در دنیا. خندیدیم و ترسیدیم حتی. قضیه خیلی براش جدی بود.
عربی. این درس سختِ موضع برانگیز. با یک معلم سخت‌گیر، که شده بود کابوس سه سالِ دبیرستانی‌ِ ما. اونقدری که حالاها، همدیگرو که می‌خوایم دلداری بدیم، می‌گیم که اوووووه، بابا یادتون نیست مگه، یک موقعی الحاوی و کلاس شنبه‌ها بزرگترین مشکل‌مون بود، اینم چند سالِ دیگه اهمیت‌ش رو از دست می‌ده.
سخت‌گیر بود و بسیار جدی. از اون آدم‌های جدی، که اگه یک وقتی از دست‌شون در بره و شوخی کنن، نخندیدن بسیار کارِ سختی می‌شه.
سالِ سوم بودیم، سرِ کلاس تجربی‌هامون، دوم خرداد بوده، از دفتر صدایی بلند می‌شه و سرودی پخش می‌شه، نبودی ببینی، بچه‌ها اخ و اه و ای باباشون بلند می‌شه که ول نمی‌کنن، هر سال همینه، ای بابا مردیم از این جنگ، بی‌خیال دیگه.
روایت است که، این خانومِ قویِ ترسناک، ناگهان چشم‌هاش می‌شه پر از اشک. بغض می‌کنه و حرف می‌زنه با صدایی لرزان که، شماها از جنگ چی می‌دونین؟ شده بترسین؟ شده بچه‌تون رو بغل کنین و بزنین بیرون از شهرتون؟ شده فقط چادر به سر داشته باشین؟ شده حتی کفش پاتون نباشه و فکرتون فقط جون بچه‌تون باشه و گذاشتن شهر و رفتن؟ شده... .
شاید بچه‌ها اون موقع خجالت کشیده باشن، شاید... ولی می‌دونم، الان، ما، آدم‌هایی که بچه‌گی‌مون در جنگ و در نتیجه در موضع‌گیری نسبت به هر چیز مربوط به جنگ، گذشته، آروم آروم داریم درک می‌کنیم که چی بود. چی گذشت واقعا.
حالا من با نبودن ممدی اشک می‌ریزم (+)، حالا من، این روز، یادم می‌آد، چی گذشت بر این سرزمین.
یک صحنه‌یی هست، توی فیلم هزار بار نمایش داده‌ شده‌ی کیمیا، که دکتر، زیر پل پنهان شده و از روی پل تانک رد می‌شه و دکتر که می‌ترسه بچه صدا کنه و پیدا بشن، دست‌ش رو می‌کنه توی آب و انگشت‌ش رو، روی لب، بچه که آروم باشه، این صحنه، معنی ترس من شده از جنگ.
نمی‌خوایم که تکرار بشه، نه؟
جدیِ جدیِ جدی، خیلی از آدم‌ها، اون روزها، نه فقط توی جنگ، با این فکر کشته شدن، که ما، بچه‌های اون روزها، باید خوب زندگی کنیم، فقط یک‌م فکرتر کنین، لطفا.
چند وقت پیش، فک کنم اسفند بود، نوشته بودم که می‌خوام کاری کنم، این آخرین سال بیست و فلان‌قدر رو جور دیگه‌یی زندگی کنم، و از بعد از عید شروع کردم به انجام کارهایی که تا به حال نکرده بودم، یکی‌ش، دیدن انسون‌های وبلاگستان بود.
هوووووووووم. عجیبا، غریبا. اول از خودم. اگه می‌ذاشتم آدمی که بودم بمونم، امکان نداشت در ریدر به مکین و نسیم بگم دوست دارم دوست‌تر بشم باهاتون. یک دلیل واضح داشت، خجالت می‌کشیدم. واضح بود، نه؟
بعد، فکرش رو هم نمی‌کردم که، روزگاری در ریدر بنویسم من دی. اچ می‌خوام و مردم جواب بدهند، که بیا. این دی.اچ. بگیر. و بعدش در یک روز شیلانِ بهاری، یک عدد خانوم محترم که نه من رو دیده، نه حتی چت کردیم با هم، برام پیک بفرسته که این دی.اچ است. ها‍! مامهر خانوم جان! من هنوز در حال تعجب می‌باشم. مهربانید بسیار.
دراین چند هفته، کلی آدم به لیست انسون‌های آشنای آقای موبایل اضافه شده است، انسون‌های واقعی.
بچه‌ها مچکریم، جمعی‌ان.
در زندگی من روزهایی هستند، که هیچ آهنگی رو پذیرا نیستند. در این روزها من، خیلی تلاش کنم می‌توونم یک دونه nothing else matters گوش کنم و دیگر هیچ. امروز از اون روزهاست. از روزهایی که ناگهانی می‌بینی‌شون. ناگهانی می‌بینی که باید هوا خنک بود، باید راه می‌رفتی. تنها. فکر نمی‌کردی. اگر سرطان بچه‌مون برنگشته بود، می‌شد sms داد بریم بام؟ حتی فکرش هم آزار دهنده‌ست. الان بام براش کشنده‌س. هه. درست و دقیق تو روحت روزگار.
می‌رفتیم، حرف می‌زد فقط. و چون همیشه حرف می‌زنه مدام، آدم یاد می‌گیره، یادش می‌آد که چطور گوش نکنه. می‌رفتیم تا می‌رسیدیم به اون چند صندلی ته‌ش. می‌نشستیم. همه سیگار می‌کشیدن، من نه. من دستام رو می‌زدم زیر بغل‌م، همیشه اونجا شب سرد‌ه، فکر می‌کردم، اصلا می‌شه این خونه‌ها رو جمع کرد،‌ از اول چید. می‌شه خاموش کرد همه رو با یک فوتِ محکم. می‌شه پرید روشون از شدت بغل شده‌گی، بعد خندید به سئوالِ بچه‌مون
که، به چی فک می‌کنی طلا؟
طلا، نمیر.
ها، اون صندلی‌ها، مثل فیلمِ کوتاه می‌مونن. که اصلا و حتما همون‌جاست. همون که پسرِ نابینا، عاشق دخترِ ناشنوا شده بود. می‌شه آخه اصلا؟ چطوری ممکنه؟ رابطه‌یی، شروعی‌، دیدنی، شنیدنی، هیچی که نباشه، چطوری آخه؟ هان که نمی‌فهمم اصلا.
یعنی می‌خوام بگم، همش به خاطرِ‌ اینه که، اونهمه حرف که زده می‌شه بین دو تا آدم، اونهمه که شکسته بشه همه چیز، اونهمه که بشکنی چیزها رو، جایی برای... نمی‌مونه. اصلا.
من این رو (+) پس می‌گیرم. کامل. من نیستم.
یعنیا، تعدادِ اعظمی از مردانی که می‌شناسم، در دورانِ بابای من با یه دست شیرو می‌کنه تو قفس و با یه دستِ دیگه، ماشین‌شو پارک می‌کنه، موندن. حالا گیریم، اینو در مورد خودشون می‌گن.
گوجه سبز می‌خورد و کنعان می‌بیند و بویِ پوستِ زرد آلو.
از لحاظ سگ‌های مرتضی. نگاهِ رادان. بی‌نگاهی مینا و آذر. آذی. آی آذی. و خب هی می‌گن چرا نمی‌کنی، از لحاظ ازدواج. چون من فداکار نیستم. اصلا.
و خداوند یک وقت‌هایی، یک لحظه‌یی مدام و پشتِ سرِ هم می‌ذاره تو رو توی منگنه، فکر می‌کنی که قوی هستی، شدی، که شاعر می‌فرماید خرگوشِ گفت آخ.
فک کن، اونهمه دانگول برسی خونه، و حساب کنی، چند تا مونده از ساقه طلایی، و حساب کنی برای امروز کافیه، برسی ببینی نیست، کی حال مانتو داره. اس. ام. اسن، تلفنا، دودا به گوش اهالی منزل برسونی که من موندم و شیر و شکر و نسکافه بی ساقه طلایی، که حالا روی میزت پنج‌تاشون باشن.
دوم و سوم راهنمایی، کل دبیرستان و دو سالِ آخر دانشگاه رو هم دوست دارم، ولی نمی‌دونم چرا کل خاطرات شیرین‌م به دوران دبستان بر می‌گردن. هر حسی که الان دارم، به نوعی از اون موقع میان. خوشی و ناخوشی و ... شاید بارها اینجا از دوران دبستان‌م نوشت‌م و باز هم:
سوم دبستان‌م. یک روزی، معلم از دهن‌ش در رفته که بهتره اینطوری دیکته بنویسین، سه صفحه لغت و سه صفحه متن، جمله. من هم که عاشق معلمِ هستم، پدر خانواده رو مجبور می‌کنم هر شب بهم اینجوری دیکته بگه کامل. (که برای همین یکبار تشویق‌م می‌کنه سر کلاس که بچه‌ها، یاد بگیرین از میم خانوم) و بعد، پدر خانواده هر عصر، از داغی هوا که کم می‌شه، می‌اد، باغچه رو آب می‌ده، رو میزیه میز گرد رو می‌ندازه، می‌شینیم هر دو روی اون صندلی گردا و اون دیکته می‌گه، تاریخ، جغرافی، اجتماعی علوم می‌پرسه، و همه‌ی این کارها رو پیش از غروب آفتاب که لابد اون موقع هفت و نیم بود انجام می‌ده که نور چراغ کافی نیست برای درس خووندنِ من. که تاریک که می‌شه، من و مازیار توی باغچه، لابه‌لا‌ی شبدرهای آفریقایی دنبال نمی‌دونم چی می‌گردیم، تا که بشه نه و مادر خانواده، صدامون کنه برای دونه دونه ظرف‌های شام که باید چیده بشن روی میز، توی حیاط و ... و اون موقع فاصله‌ی پنج، شش بعدازظهرتا نه، خیلی طولانی بود. نه مثل الان.
برای همین، هر عصر که می‌رسم خونه، پنجره‌ی اتاق‌م که باز باشه، هوا که اینجوری باشه... .
اون قسمت‌ش بود که چندلر همش مونده بود، چرا همه فکر می‌کنن گ-یِ،‌ درست اونجوری شدم.
سلام نازلی، ال پشتِ سر هم نوشتن.
من و نارنجی، تصمیم گرفتیم به شکل خودآموزانه بریم سراغ اسپانیایی. بس که شیرینِ انگاری.
سلام نیوش.
به هول و قوه الهی، می‌شه سومی. بلکم چهارمی.
دل، می‌دونی اون فامیل‌مون اینا معتقده که ما یک رگه‌ی یهودی داریم و بنا بر این، استعداد زبان یاد گرفتن‌مون بسیار زیاد است و یاه یاه.

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

استغفرالله. خدایا توبه. روم به دیوار. این چیییییی بود؟ من الان یک عدد زن افسرده شدم که. درست یادآور آلبادسس پدس بود برام. یک جوری که آدم به این نتیجه می‌رسه که من، به عنوان یک زن برم بمیرم خب دیگه. کار دیگه‌یی ندارم که. من که دو تا داستان اول رو بیشتر نتوونستم بخوونم. و این لابد زود برای نتیجه‌گیری، ولی دیگه الانا، هیچ لزومی برای تموم کردن کتاب ندارم.
بد بود. خیلی.
این قرار بود یک نوشته‌ی طولانی چند پستِ در مورد این موضوع باشه، من دل‌م نمی‌خواد از ایران برم.
ولی درست وقتی که با عزمی جزم و اراده‌یی راسخ آمدم که بنویسم‌ش، یک دونه ایمیل مبنی بر، دیر گولا، تر از ا چنس فر کانترکت پروگرمینگ هیر، دریافت کردم که پستِ رفت بر باد.
فکر نوشتن درباره‌ی نمی‌خوام برم از این پست آخر مهندس خسته آمد توی ذهن‌م + (بند دوم)، و من هر لحظه‌یی دنبال اینم که چیز‌تری من رو گره بزنه به اینجا. خب گره‌هام همه رفتن اصلا. یا دارن می‌رن.
از اینکه همه چیز زندگی‌م اینهمه موقت شده، دلگیرم. می‌شه مثل این دوستِ گل و گلاب‌م، بگم که، ما چند وقت یکبار با یِ‌ اکیپی دوست می‌شیم، راهیشون می‌کنیم می‌رن، بعد اکیپِ‌ جدید. بعد بخندم.
خب من خندم نمی‌گیره. و حتی بغض می‌کنم و عصبانی هم می‌شم.
به هر حال، من هنوز دلم می‌خواد بمونم. آهای اهالی، خودتون می‌دونین دیگه، تا قبل از مصاحبه‌ی من، کاری کنین که من بمون‌م.
(منظور نگارنده از اهالی، کسانی‌ست که هیچ نمی‌بینن تا چند سال دیگه، هیچ آدم چهل تا پنجاه ساله‌ی تولید کننده‌یی نمی‌مونه اینجا و خودشون می‌مونن و حوض‌شون اینا)
توی شرکت‌م، هوا گرم شده، و کولر رو روشن کردن. صحبت از بوی کولر تازه، خیلی دیگه تکراری شده، ولی هوای توی پارتیش عالی شده.
پنج شنبه است. شرکت خلوتِ. من آروم‌م. خیلی زیاد. بر خلاف این چند هفته‌ی اخیر، که انگار مدام روی آتیش بودم از اضطراب و نگرانی و خشم و غم. به قول دوست‌ و همکارم، زشت شدیم همه‌مون، اونقدر که رئیس اینا حرص‌مون داده بود.
حالا امروز که نیست، که نباید حواس‌م باشه، که قول دادیم به هم، که وقتی رئیس هست، بد اخلاق و اخمو باشیم، می‌خندم راحت.
با همکارایی که هستن، خوش، برخورد می‌کنم، لبخند می‌زنم، روز به خیر می‌گم، کاری اگه دارن، بی که فکر کنم اه لعنتی نمی‌خوام اصلا انجام‌ش می‌دم. از هر چیزی لذت می‌برم. دارم فکر می‌کنم مثل خر. ال، بزرگ و از این فکر کردنِ‌ نهایت لذت رو می‌برم، بی که فکر کنم، چرا اینهمه هی باید فکر کنم، حواس‌م جمع باشه به هزار چیز.
حال‌م خوبه، و این‌ها رو می‌نویس‌م که باز یادم بمونه، به تنها چیزی که باید حواس‌م همیشه باشه، اینه که روزگارِ کسی رو، در هر سمتی، نسبتی، زشت نکنم.
ها! من می‌توونم.
آقای استاد که می‌نوازد، صحنه‌یی بسیار قدیمی توی ذهنِ‌ من زنده می‌شود:
دوم یا سوم راهنمایی هستم. با مادر خانواده از مطب چشم پزشکی آمدیم بیرون. جایی حوالی خیابان جمهوری هستیم. مادر خانواده من رو می‌بره توی یک کتاب فروشی خیلی قدیمی که تا سقف‌ش کتاب چیدن، و نصفه نیمه تاریکه.
(همون باری که مادر خانواده کنت دو مونت کریستو رو خرید. همون باری که چشم‌هاش برق زد که من اینو هم‌سن و سالِ تو بودم خووندم. که خوش‌م اومد، که بخوون شاید خوش‌ت بیاد.
که خووندم و مسیر بخشی از زندگی‌م عوض شد.)
بعد موازی با این صحنه، یک صحنه‌ی دیگه هم هست. یک صحنه‌ی تئاتر، که کل روشنایی‌ش، یک چراغه. که وسطِ صحنه رو روشن کرده و لابد یه آهنگی، با همین تم‌ها داره پخش می‌شه. و غمگینه فضا کلا.
و لابد تئاترِ، همون طرفای تئاتر شهرِ.
و اینجور وقت‌هاست که من اصلا گوش نمی‌کنم. نمی‌بینم. و بعد که می‌پرسه خب؟ (یعنی دیدی حرکت مچ رو؟ دست رو؟ آرنج رو؟) می‌گم، آهان. خب. (ای آقا! چه دیدنی، چه شنیدنی، من کجا بودم، اینجا کجا هست.)
اینجور وقت‌هاست که دل‌م می‌خواد، کاش نویسنده بودم، کاش می‌شد که بگم چه حسیِ توی این بی‌حواسیِ‌ نوستالژیکِ‌ دیر و دور جریان داره.

بدون شرح

بین این سی و دو تا، ل و م رو دوست دارم و خ و غ رو نه. ف، ف یک جوریِ. فکر کنم بسکت بازی می‌کنه، بقیه فعلن کاره‌یی نیستن.
خدا را، خدا را، این مهندسان کامپیوتر را خنک‌ترین (به ضم خ و ن) و یخ‌ترین (به کسر ی) مردمان زمین دیدیم. تا حالاش.

از میان ایمیلهای دریافتی - میای یا بیارونیمت؟ - چگونه دعوت نامه بفرستیم

مشترک محترم شبکه سپنتا
سرکار خانم ماندانا

تنها تا ساعت 12 ظهر پنجشنبه 24/2/88 فرصت داريد تا با انتخاب امتيازات خود در قرعه کشي جوايز نفيس ساليانه سپنتا شرکت نمائيد. در صورت عدم ثبت نام تا ساعت مقرر هيچگونه تقصيري متوجه شرکت سپنتا نخواهد بود. براي کسب اطلاعات بيشتر و ثبت نام اينجا را کليک کنيد.

فرستاده شده از سپنتا (www.sepanta.net)
موضوع نامه: دعوتنامه همایش