این نوشته یک مخاطب خاص دارد، و دیگر هیچ.
خانومی از Neuf Cegetel, Grenoble, Rhone-Alpes, France دل‌مان برایتان تنگ شده است، نه می‌توانیم بگیریم‌تان و نه برعکس. و نه می‌توانیم چت کنیم حتی. مراقب خودتان باشید و غصه هم نخورید هیچ.
شعر: غصه رو کی می‌خوره، غصه رو خر می‌خوره، غصه و خره و گندم... گندم گلِ گندم ای خدا، دختر مالِ مردم ای خدا.
پی اس، یا به قول همساده‌هاتون، پ اس، در حال غایب هیچ به برگشتن به سرای عزیز نیدیش یک وقت دیدی موندنت. خب؟
پ اس دوم، به گیرنده‌های خود دست نزنید، فرستنده مجبور است. خب؟

جمعه است و دیگر هیچ

بعله دیگه، دوست است دیگر. می‌رود و دیگر هیچ اصلا.
هه هه
This birthday did not s.u.c.k :)
دوستون دارم تک تک
This birthday s.u.c.ks

سوزان مایری که منم

اصلا به روی خودم نمیارم که دو پنج‌شنبه‌ی پیش تعطیل بوده و من باید درس‌هام رو می‌خووندم و مشق‌هام رو می‌نوشتم، ساعت پنج و سی دقیقه از خواب بیدار می‌شم و میشینم به درس خووندن و برای بار هزارم به این نتیجه می‌رسم که من اینهمه این زبان رو دوست می‌دارم و حیفِ به خدا. ساعت هفت بعد از خوردن صبحانه همراه خانواده‌ی محترم، فکر می‌کنم، وای چقدر خواب دارم و پنج دقیقه... ساعت هفت و بیست دقیقه صدای پدر و مادرِ خانواده به گوش می‌رسد و من می‌اندیشم پا شدم دیگه، بار بعدی که ساعت رو نگاه می‌کنم شده نه. و درنتیجه ساعتِ اول کلاس پرید و ساعت دوم هم که باید برم شرکت و در نتیجه غیبت‌هام تموم شد و در نتیجه وقتی که از فروردین برای دو هفته‌ی دیگه از دکتر گرفتم هم پرید و لبخند می‌زنیم.
شبی باید برم مهمونی و فکر می‌کنم می‌رم سرِ راه یک عدد صنایع دستی فروشی، و یک عدد دستبندکی چیزکی می‌خرم براش و می‌رم و زیبوست و ... خانوم کارت‌خوان ندارین؟ خانوم نه، نداریم.
من می‌رم سراغ ای تی ام‌های اطراف و اولی، نمی‌شه. ای تو روحت ای بانک دولتی. دومی، نمی‌شه خانوم، عرض کردم یکبار خدمت‌تون. ای تو روح بانکِ‌ دولتی دومی. سومی، نمی‌شه. زهرمار و نمی‌شه، چرا؟ نمی‌بینی اینقد هوا گرمه، بشه دیگه. نمی‌شه چون بانک خودت جواب نمی‌ده و کارت رو تف می‌کنه بیرون. من به جهنم. مملکت نیست که. کار از این ساده‌تر اینهمه آدم باید وقت بذاره سرش.
تاکسی منو ببر.
تاکسی منو برد.رسیدم به بانکِ خصوصی خودم. خانوم، کارت‌م رو بگیر و پول‌م رو بده.
خانوم کارت‌ت رو بده، پول‌ت رو بدم.
من الان می‌دم.
کارت‌م؟ کارت‌م؟ کارت‌م کجایی پ؟
آقای تاکسی رفته است. و جا کارتی من رو هم کلا برده‌ است. هیچ کارت ندارم. هیچ پول ندارم. خجالت می‌کشم.
زنگ می‌زنن از شرکت، مانی کجایی؟ مانی جواب نداد.
زنگ می‌زنم خونه، برام پول بفرستین. با پیک پول بفرستین. با پول پیک می‌فرستن.
با دوست‌م صحبت می‌کنم و قرار می‌ذاریم اصلا اون چیزی که من دیدم رو نخریم. نمی‌خریم. با پیک پول بیخود فرستادن.
در طول‌ش مدام حرص می‌خورم که چرا کارهای من، نمی‌شه به سادگی انجام بشه؟ بی چاله و چوله. اینهمه دست‌انداز چرا؟
نشون به اون نشون که، شنبه‌یی نارنجی گفت که فلونی سه هفته پیش مدارک‌ش رو فرستاده و فایل نامبرش اومده، من سه ماهِ پیش فرستادم، حتی ایمیل‌م رو جواب ندادن که خب بگین من چه کار کنم الانا؟
دیگر می‌خندد. نخندد چه کار کند؟

دختری به نام من

من آدمِ خود رای‌ی هستم. نه ال هیجان این روزها، در زندگی آدم خود رای‌ی هستم. حتی اگر خلاف مصلحت‌م باشه.
تمام زندگی‌م، رسما، تموم روزهایی که گذروندم، را برای خود رای بودن‌م صرف کردم.
خودم می‌توونم. خودم می‌کنم. بده خودم. و برای هر چیزی راهِ خودم رو پیدا کردم و می‌کنم، حالا کاری به این ندارم که چقدر اذیت شدم سرِ این خودم‌ها، چقدر زمان‌های بیخودی رو از دست دادم، که صرف آزمون و خطای، حتی بی‌حاصل شدن.
کلا از آموزش فراری‌م. خودم یاد می‌گیرم. می‌توووووووووووووووووووونم. و حالا... .
حالا که این روزها شدم مصداق بارزه اصطلاحِ سرِ پیری و معرکه‌گیری، آمده یقه‌م رو گرفته که این بار نه خانوم جان و من خاضعانه و خواهشانه، سر سپردم به فرمان و چگونگی‌ش.
همانطور که شاید بدانید، از بعد از نوروز، شروع کردم به یاد گرفتن ویلون. و این سازی‌ست که هیچ شوخی ندارد. آدابی و ترتیبی دارد که حتی اگر فکر کنید به من چه که بقیه کر شدن، مجبورتون می‌کنه تن بدین بهش. خب گوش نوازنده نزدیک‌ترین‌ست به ملکوت.
پنج انگشت دستِ راست باید درست و درمون آرشه رو نگه دارند، برای فشارِ یکسان در تمام طول آرشه. کم و زیاد شدن این فشار، صدای ساز رو تغییر می‌ده. آرشه باید کامل و در عین حال کج بنشینه روی سیم‌ها. انگشت‌های دستِ چپ، باید اینجوری، که نمی‌بینید، بنشین‌ن روی سیم‌ها و باید ساز رو درست دست گرفت، که در غیرِ اینصورت دست و گردن و غیره را بر باد می‌دهید و ... . و مجبورید، و مجبورم بگم چشم خب. من، منی که خدا به سر شاهده، (2) چقدر این چشم گفتن سخت‌مِ.
و این روزها، روزگار، به هر شکلی، سعی در ویرانیِ ادعا‌های من داره. چقدر روی سست‌ی هستند همشون.
نشون به نشونِ دیشب. من که بودم، آدمِ قوی و با اصول جوگیر نمی‌شه که واه واه، پوسترِ قدی در دست، در میان ولیعصر قدم‌زنان که همراه شدی عزیز؟
منِ، آدم در زندگی باید کلی هیجان داشته باشه، دیروز از فرطِ هیجان‌زده‌گی، به یک غمِ مبسوطی رسیده بودم، دیدنی.
و این آن مرحله از عرفان است که آدم آروم آروم من‌هاش رو می‌ذاره کنار. آروم آروم باید و نباید چندانی نداره. آروم آروم، تن می‌ده به سرشتِ واقعی‌ش. سرشتِ واقعیِ که به سختی خودش رو به شما می‌شناسونه، لابد چون ارزشمند‌ترین است. سرشتِ‌ دخترِ آروم‌م.

(یک توضیح واضحات بدم؟ خب گاهی آدم ایمیل‌هایی دریافت می‌کند که فکر می‌کند بهتر است بگوید. من هر ایرادی داشته باشم، یک دونه ایراد رو مطمئن‌م ندارم. من اهل فخر فروختن، نمایش دادن، راحت‌ترش، پز دادن نیستم، اصلا. هر چند، شاید گاهی اینطور به نظر بیاد که دارم این کار رو می‌کنم، ولی خودم می‌دونم که هنوز چیزی ندارم که بخوام بهش افتخار کنم، در حدی که من خیلی‌م. خیلی از تعریف کردن‌های من، فقط فرو نشوندن هیجانیِ که هر کار جدیدی برای من داره. و من هی درباره‌ش حرف می‌زنم، حرف می‌زنم، به امید روزی که آروم بگیرم. که دیگه نو نباشه. خب؟)

یک روز مرخصی برای مان ماهی

یکی از فلدرهای ماریا کری رو باز می‌کنم، می‌ذارم بخوونه، در اینگونه مواقع هر گونه حسی ممنوع است و فقط باید یکی بخوونه، که خوونده باشه، پیرهن دامن دامن فروردین رو در می‌آرم به جاش یک بلوز و شلوار می‌پوش‌م و حتی جوراب پام می‌کنم و دست به کار می‌شم.
باقیمانده‌ی پوستر‌های دیشب در لایه‌های بالاتری قرار دارند، اسم همراهان دیشب رو پشت‌ش می‌نویس‌م، می‌ذارم توی جعبه‌ی، سال‌ها بعد یادم بموونه، ملافه‌ی رویی تخت رو تکون می‌دم که هر چی توی دل‌ش رو بالا بیاره کف اتاق که برن سر جاشون. (سالبوتامول‌ی که دیشب در آغاز طوفانِ عصر دست کردم توی کیف و نبود و ترسیدم و قوت قلب دادم به خودم که طوری نی دادا، دیگه بهار تموم شده، هم جزو خوردنی‌هاش بود، جدای از جوراب و هی تیغ‌ی که خب خطرناک است در شب‌های زیر پا) و. بعد رو تختی چروک رو پهن می‌کنم و محل نمی‌ذارم، چروک‌هاش باز می‌شه بابا.
جعبه‌ی خالی عطر رو می‌ذارم درون بسته‌ش که برود در کنار سایر عط‌رهای تمام شده، (گفته بودم هر عطری برای من رابطه‌یی ست و این یکی نشد که رابطه بشه و باید که عوض بشه) و انواع خوش‌بو کننده‌هایی که تمام شدند و دیگه با سر و ته گذاشتن‌شون هم چیزی ازشون در نمیاد و باید که برن توی سطل( سلام آقای ایو روشه، ال بوی چای سبز) و کتاب‌ها می‌رن در طبقه‌ی خودشون و میز کامپیوتر جمع می‌شه. ماگِ مناسبِ‌ مراسم شیر نسکافه و ساقه‌طلایی خوری، در آستانه‌ی کپک زدگی، داخل سینک می‌رود، و فنجان آبمیوه خوری هم، سلام آقای سن ایچ، ال آب انار، و مانتو‌های منتظرِ اتو، حالا روی میز اتو دراز کشیدن و بندِ کفشهای، شستشو لازم، در میاد و می‌ره توی سینکِ دستشویی برای خیس خوردن و واکس و دستک‌ش حاضرند و برس شستن کفش‌ها، سلام نیوش، ال آل استار قلابیِ چینیِ زود پاره شده و دی وی دی‌ها آروم می‌گیرن و طرحِ اون Tools، پایگاه داده‌های در حال توسعه می‌نشیند به امید پیاده‌سازی، سلام آقای گیتس‌ ال C# و بالشتک بچه‌ش رو در میارم و می‌ذارم توی جعبه‌ش که خاک نخورد و تصمیم می‌گیرم، دو سال است، تن سپردم به تنبلی دامن‌ها، وقت‌ش که برگردم سرِ‌ خونه زندگی‌م.
گاهی آدم فکر می‌کند که بنشینم قبل از خواب این قسمت‌ش (+) رو ببینم و بعدش... بعد خب آدم از کجا بدونه که این همه چیز قرار است پیش بیاید و ... . آدم است دیگر، می‌نشیند به گریه‌یی نرم برای این کارولین بیچوره. چه چهر‌ه‌ی آشنایی داشت. چه خط‌های رو به پایین لب‌ش، آشنای این آروزهاست انگار. چه آدم دلش برای نورا سوخت. چه بد شد همه چیز. چه قاطی شد همه چیز. اصلا آدمیزاد پدیده‌یی است ها. آدم چقدر دلش بی‌نیازی می‌خواد. آدم دلش یک درخت می‌خواهد. یک جنگل، آدم بارون درخت نشین باید بشود انگار.
و اصلا، ترسناک‌تر و شیرین‌تر از ذات آدم‌ها هست؟
من که نفهمیدم هنوز مرزش کجاست. هر جا که هست، فراتر از تاب و توان منه. خیلی فراتر.
و ایشان یک ترانه‌یی دارند به مدت سه دقیقه و سی و چهار ثانیه. تا وقتی که برسد به 1:24 فقط آهنگی می‌شنویم که... و بعد کوتاه و مختصر می‌فرمایند که
You and me, we are destined you'll agree, to spend the rest of our lives with each other.
The rest if our days like two lovers, forever, yea, forever.
My bijou
و دیگر هیچ.
( و همان my bijou حجت است بر شما، اگر که شنوا باشید.)
با تشکر از نیوش.
آدم‌ها باید بسیار کت و شلوار بپوشند تا بفهمند، کدام کت و شلوار مناسب آنهاست. یعنی، یک لباسی اینچنین ساده، اصلا اینطور نیست که هر کسی دست دراز کند و یکی را انتخاب کند و تن کند و فکر کند که به به.
بعله، گاهی آدم، هی کت و شلوار رنگ به رنگ و مدل به مدل تن می‌کند و دستِ آخر می‌فهمد که نخیر، من اصلا آدم کت و شلواری نیستم. و گاهی آدم این رو نمی‌فهمد و به استفاده از آن ادامه می‌دهد و بعد اسباب تمسخر، و در پاره‌یی اوقات اسبابِ دلسوزی دیگران را فراهم می‌کند.
بعله، هر آدمی باید تن خودش را در برابر کت وشلوار بشناسد.