مثلن، همون موقعی که شب بود، که تاریک بود و کسی حواسش نبود، ولیعصر هنوز دو طرفه بود و ماشینها پایین هم میرفتند و میشد دور زد و زیر همین پل توانیر خودمون بود و داشتی که دور میزدی و بدنت که چرخیده بود، چند درجهیی و دلم که خواسته بود بین شونههات رو ببوسم، باید میبوسیدم. چه فکری نذاشته بود؟ یادم نیست. اصلن.
قصهی ظهر جمعه
مثلن، همون موقعی که شب بود، که تاریک بود و کسی حواسش نبود، ولیعصر هنوز دو طرفه بود و ماشینها پایین هم میرفتند و میشد دور زد و زیر همین پل توانیر خودمون بود و داشتی که دور میزدی و بدنت که چرخیده بود، چند درجهیی و دلم که خواسته بود بین شونههات رو ببوسم، باید میبوسیدم. چه فکری نذاشته بود؟ یادم نیست. اصلن.
یک نفر انسان، باید چه روزگاری رو داشته باشه که باران، بشه نشانهی شعرهاش.
(آقای استاد ویلون میفرمان، اه اه باز بارون میآد. من، سکوت. ایشون، بدم میاد از بارونا. من، سکوت. ایشون، آدم نوچ میشه و اینا. من، سکوت. ایشون، بارون فقط تو شمال خوبه. من، اصن آخه آدم چطور میتوونه موسیقی کار کنه، بارون رو دوست نداشته باشه؟ (الاغ) خدافظ. )
جاج میکنم و سخت معتقدم آدمهایی رو که بارون دوست ندارند باید انداخت توی سطل.
بگذریم، این ترانهیی است:
باران بر خاک پاکت،
زرینهی تاکت
جان میبخشد
باران، گل خنده زند شاد
جان میشود آزاد
ای وطنم
گل همیشه بهارم
بجز غم تو چه دارم
باران تو ببار
مگر مگر تو بشویی،
سیاهی از همه جا را
باران تو ببار
جاودان به نسیم سحر سوگند
شادمان به تو پیوسته هستم
تا تو شوی آباد ای ایران
تو بخندی شاد ای ایران
چو نسیم سحر گه آزاد، ای ایران
از اینجا (+) یافتمش.
Hier encore
هستند آدمهایی که باید برانگیخته بشوند، تا بنویسند.
هستند آدمهایی که راحتتر برانگیخته میشوند، مثلن صحنهیی پشت چراغ قرمز میبینند و مینویسند، مثلن، همین خانوم آذینِ لحظهها.
مثلن، فیلم میبینند و برانگیخته میشوند و مینویسند، مثلن سرهرمس.
مثلن، باید بمیرند تا برانگیخته بشوند، مثلن، همین نگارنده، ولی رویشان زیاد است و توقعشان به سقف میرسد. آنقدر مینویسند، مزخرف هم که شده، تا بلکم برانگیخته شوند. میخوام بگم، آدم برعکس هم داریم. زیاد.
میخوام بگم، منی که الان من است، چقدر از این نوع بودنش رو مدیون وبلاگستان و گودر است.
حالا، شبی که نیست که نه با رضایت کامل از خودم و زندگیم، که حتی با رضایتِ پنجاه درصدی از خودم، به خواب برم.
Je Crois Entendre Encore
اینجور وقتها، دلت به خودت مطمئن میشه.
فقط، اون آخراش، غمی میشینه، از جنس آدم بودن. که خب، آدم است و قادر. هزار ماشاالله.
بعدازظهری که خوابم نمیبره، فکر میکنم ماشین رو بردارم برم یکم بگردم، بلکم آروم بشم،
از کوچه که میرم بیرون، آهنگ توی ضبط عوض میشه:
وطن، وطن، نظر فکن به من
که من
به هر کجا، غریبا
که زیر آسمان دیگری غنودهام،
همیشه با تو بودهام...
خب اولش خندیدم. فکر کردم عجب روزگاریست. عجب با من سر خنده داره، عجب اسگلمون کرده.
بعد رسید:
وطن، وطن، وطن تو سبز جاودان بمان
که من پرندهیی مهاجرم،
از فراز باغ با صفای تو،
به دور دست مه گرفته، پر گشودهام
خب دیگه. کاری از دستم بر نمیاومد. گریه نمیکردم. ولی نمیدونم چی کار میکردم. یه صدایی از گلوم خارج میشد که مثل هق هق بود. بیاشک. فک کنم، صدای بغض اینجوری بود.
متاسفم که دوستش دارم. متاسفم به توان ان. حرف بعد از ام.
ترانهی بعدی بود:
قربونت برم، دلِ من خونه
این دل واسه تو دلِ مجنونه
دلم به حکمِ تو دیگه محکومه
حالا اون توی بند غم یه محزونه
حالا دل شده خسته خسته، دیگه قهر نکن، بسه بسه
زود باش پسر زغال بریز
عجلهی من از شبها، ساعت یازده شروع میشه. اغلب سعی میکنم، یازده شب برم توی تخت که بخوابم. بیشتر وقتها خوابم نمیبره و مجبور هی پلکهام رو فشار بدم، که بخوابم. که چند ساعتم شده بیشتر بخوابم. که من معتاد خوابم. شش و ربع صبح، بیدار میشم، یعنی صدام میکنن که بشم. معمولا دارم خواب میبینم، معمولا، حواسم به خوابم هست، بعد سعی میکنم، زود، بقیهش رو ببینم، که نپره، حروم نشه. زود حاضر میشم. زود صبحانه میخورم، تند تند، تعریف کردنیهای دیروز رو برای مادر خانواده تعریف میکنم. زود بوسش میکنم، که قبل از هفت و بیست دقیقه، سر فیلان کوچه باشم.
اتوبوس مورد نظر، راس هفت و بیست دقیقه از سر کوچه میگذره، و من اگه سوار اون بشم، هم به موقع میرسم شرکت. هم میتوونم، مسیر مورد علاقهام رو پیاده برم.اغلب توی اتوبوس کتاب میخوونم. تند تند. رج هم میزنم. این تنها زمانی که هم وقت دارم کتاب بخوونم و هم حوصلهش رو. و چون دلم میسوزه که کم وقت میکنم، عجله میکنم. وقت برای خووندن اینهمه کتاب خوب بسیار کم است. سلام آقای حقیقت.
بیست دقیقه به هشت میرسم به اون ایستگاهی که باید پیاده بشم. تکهی اول راه رو تند میرم، میرسم به عباس آباد، یکم آرومتر میرم. یکم اونجاها رو دوست دارم که ببینم. رد نشم، فقط. (تازه اینها همه به شرط به موقع رسیدن اول کار است. و گرنه...)
میرسم شرکت. تند تند به امور گودر رسیدگی میکنم و گوگل رو میبندم و به کارهام میرسم. (میرسم.) دوازده میشه، میریم ناهار. باید راس دوازده بریم، در غیرش، بقیه میان و جاها و مایکرو ویو رو اشغال میکنن. میریم، تند تند غذا میخوریم و بحثهای از شیر مرغمان رو شروع میکنیم، که بقیه سر پا منتظر نباشن.
ده دقیقه به پنج از شرکت میام بیرون، پاییز که باشه، وقت نمیذارم روی، پیاده طی کردن کریم خان، حتی ده دقیقه تاخیر. منجر به ترافیکست.
بستهگی به روزش.
شنبهها و دوشنبهها: میرسم خونه، میرم توی آشپزخونه، شیر و نسکافه و عسل، میآیم پای فریدون، هی گودر، هی بلند میشم دو خط ویلون میزنم، میرم گودر، میرم فرندز میبینم، شاید هم فیلم، (هیچ فیلمی یک روزه دیده نمیشه، در دو یا سه روز) میرم ویلون، میرم پیش مادر خانواده پای تلویزیون، میرم سراغ برادره، ساعت داره نه میشه. تو روحت، هنوز یک کلمه فرانسه نخووندم که. نمیخوونم. موقع شام میرم کنار بقیه. شب به خیر. ساعت یازده شده.
یکشنبهها و سهشنبهها: ده دقیقه به پنج از شرکت میام، میدواااااااااااام تا حداکثر دیر، دیگه پنج و پنج دقیقه سر کلاس باشم. بعد شش و نیم میام بیرون تند میکنم تا ولیعصر رو، که به اتوبوس فیلان برسم. اگر نه، باز به ترافیکی میخورم، ایست. میرسم خونه، شام بخوریم، بخوابیم؟
چهارشنبهها: برای خیلی از آدمها، چهارشنبهها، روزهای طلایی هستند. برای من هم. ده دقیقه به چهار از شرکت میآم بیرون، چهار و نیم میرسم کلاس. تند تند درسی که گرفتم رو پس میدم، غلط، درست. تند تند، درس جدید میگیرم، زودی خدافظی میکنم، میام بیرون، که نفر بعدی معطل نشه. (انگار نه انگار، همهی هفته، برای این نیم ساعت، تمرین کردم، انگار نه انگار، مدام فکریه این بودم که این نیم ساعت رو، این آروم آروم، حلزونی، پیشرفت کردن رو، چقدر منتظر بودم.)
لحظهیی که از کلاس میام بیرون، انگار یکی، یک چوب جادویی رو توی هوا تکون میده، و همه چیز کککککککککش میاد، آروم آروم قدم میزنم. میرم توی شهر کتاب میدون فرهنگ، شل، قدم میزنم. نرم شدم. آروم شدم. اثری از آنچه گذشت نیست. پنجشنبه و جمعه، سنگین و شل و تنبل و باطل میگذرن. با وجود هزار کار مفیدی که قرار بوده انجام بدم، که نمیدم، میگذرن.تمام هفته رو برای بعد از تکون خوردن اون چوب میگذرونم. برای لحظههای جادویی، آخر هفته.
پن: بچهگیهای من، یک قسمتی از مسافر کوچولو بود، که لوکومتیورانی، مدام به شاگردش میگفت، زود باش پسر زغال بریز، اونهم، هم ریتم با صدای چرخ قطار. عنوان از آنجا میآید.
حتی اون زمانی که دوستانم اغلب ایران بودند، برای خودم بودن رو دوست داشتم. زیاد ازش استقبال میکردم و هیچ به این فکر نمیکردم که تنهام. بودم. یعنی چیزی نبود که بهش فکر کنم. تصور کنین، بخواین هر روز صبح به این فکر کنین که، آهان امروز هم سرم روی تنمه، هنوز. من و تنهایی هم، با هم، همچین وضعی داشتیم.
حالا، معلومم نیست چرا، ناگهان میبینمش. و داره اذیت میکنه. نمیخوام دیگه تنها باشم. دلم میخواد با کسی، دربارهی زندگیم، روزمرههام، خوش اخلاقی آقای بهمانی، و دلم میخواد سر به تن خانوم فلانی نباشه، بس که گه، حرف بزنم.
دربارهی آدمی که دیدم. دربارهی بلوز تنگ و براق تازهی مد شدهی مردها، که چه حالم رو بهم میزنه حرف بزنم.
حرفهایی که اصلن اهمیت خاصی ندارن. زمان و مکان رو ازشون بگیری، نیستن دیگه.
دربارهی فیلمه. دربارهی درجستجویی، که توی رودروایسی با خانوم هدیه دهنده دارم میخوونم، حرف بزنم. (پروست، اگر در این دنیا بود، در زمانهی ما، از اون روزمره نویسهایی میشد که همه میخوونن و جز شر شدههای همهمون میشد.)
برای همینه که دو روزه خودم رو توی خونه حبس کردم. پام رو بیرون نمیذارم، چون تنهایی دم در منتظرم، ایستاده.
کارهایی هست که بشه انجامشون داد.
باید برم شهر کتاب.
باید برم چندتایی لاک بخرم. لاکهایی مناسبِ ناخنهایی که دیگه دلم نمیخواد بلند بشن، اصلن.
باید برم یک جفت کفش دویدن و راه رفتن بخرم.
باید برم یک کیفِ سوسن جون، بخرم.
باید برم پیش مریم خانوم، ابروهام رو مرتب کنم. دیگه خودم از پسشون بر نمیآم.
باید برم موهام رو کوتاه کنم. از جوادی گذشته دیگه. ولی خیلی برای خودش، علف هرزی داره بلند میشه.
ولی... نمیرم. نشستم توی خونه، و به هر کدومش فکر میکنم، اولش میشه، باید موهام رو بشورم و حتی دلم نمیخواد این کار رو هم بکنم.
یکی باید باشه که حرف نزنه. فقط باشه. یعنی حرف هم خواست بزنه، در حد،
ا، اینو چه خوشگله.
ا، اون مرد رو.
ا، اون ماشین رو. (نرسونه به رانندگی و فرهنگ نداشتهمون و رفتن و جای ما نیست و اونجام کسی خوشبخت نیست و ان و انتخابات و ...)
و اینها باشه.
یعنی کسی باشه که بفهمه، چی میشه که آدم، یک دفعه، میرسه به جایی که میبینه از تنهایی داره میترسه.
که بفهمه آدم داره چه مبارزهیی میکنه. چه دست و پنجهیی نرم میکنه. که بفهمه، آدم یه چیزیش شده. یه چیزی که فکر کرده، یهو، مبارزه کردن، عجب کار مزخرف و، که چی بشهیی ست.
حالا؟ حالا که چهار سال از اون چهار سال میگذره، حالا که نرفتم درمانش کنم و هی فکر کردم، ای بابا! درد عشقی کشیدهام و زجر هجری، حالا که میدونم، آدم اصلن اونقدر که فکر میکنه قوی نیست. حالا آمادهام که جوانها را نصیحت کنم، که به هیچ نمیارزد. به هیچ.
الان، توی این مدت، توی این چهار سال بعد، هر رابطهیی که داشتم، همه تحت تاثیر قدرت تخریب اون رابطه بودن. حالا میبینم که خودم، با دست خودم، زندگی عاطفیم رو خراب کردم. حالا، پنداری تا همیشه، دل نگرانم که نکنه دیگه نتونم کسی رو از جان دوست داشته باشم؟
(رک: بگفت از دل تو میگویی، من از جان)
یا با تصویر، یا بی.
فهمیدم که دلم براش تنگ شده. برای صدایی که یک موقعی به نظر غمگینترین صدای روزگار بود. که دلم میخواست و کلی تلاش میکردم برسه به اوجش.
وقتی دلگیری و تنها،
غربت تمام دنیا از دریچهی قشنگ چشم روشنت، میباره.
و نمیشد. بعد هر چی فکر کردم که از کی، ابی، داریوش، گوگوش از سبد گوش دادنیهام بیرون رفتن، یادم نیومد. نفهمیدم چی شد که دیگه اینها دوست داشتنیهام نبودن.
تصمیم گرفتم باز گوش کنم بهشون.
خب، ابی.
خب، نشد. اصلا این ابی، اونی نبود که من دوستش داشتم. اصلا رابطه از اون نوعی که بود، نشد. هر چی صبر کردم که باز دلم، همصدای ترانههاش بشه، نشد.
دلبرکم چیزی بگو، به من که از گریه پرم.
از اتفاقی که افتاده بود، خوشم نیومد. از تغییری که رخ داده بود. از اینکه ته دلم، ته ته دلم، کسی داره جوری به آدمهایی نگاه میکنه، که اون موقع منِ شنوندهی ابی، به اونِ شنوندهی اندی نگاه میکرد.
دلم از آدمی که دارم آروم آروم میشم، گرفت. چیزی داره رشد میکنه، چیزی که میگه هه، من میاندیشم، پس بیشتر هستم، کسی که با وجود تمام ادعاهایی که داره، دستِ کم خودش میدونه چه دید از بالایی داره، که میدونه اصلاحِ دید میخواد و چیزی از جنس من برتر نیستم، توی وجودش ریشه نداره، که پرورش میخواد. که باز یکی باید بیاد، توی اوجِ منمهاش بزنه توی صورتش که هوی فک میکنی خودت کی هستی؟
چیزی بگو، اما نگو از مرگ یاد و خاطره
چیزی بگو، اما نگو قصهی ما به سر رسید.
on and on
یا، من بودم و مازیار که پشتمون رو میکردیم به مامان و بابا و از شیشهی پشتی، هی سر ماشین پشتیها داد میزدیم که هووووووووووووووو نیا تو پارکینگ ما. ماشین میپیچید و پارکینگ ما عوض میشد.حالاها دیگه، کی تا کی بشه، پنج نفرمون سوار ماشین بشیم. کی تا کی بشه یادمون بره ضبط رو. یادمون هم بره، من و برادر و پدر خانواده، که همیشه زودتر حاضریم، میشینیم منتظر خواهر و مادرمون و، زنگ میزنیم که پنل یادت نره. و یکی، یک نره غولی میخواند که
