تلاشی برای آشتی

همیشه برای اینکه بی‌خودانه کتاب می‌خرم، به خودم فحش می‌دم، که شما اول اونا رو بخوون، بعد. ولی حرف گوش نمی‌دم و ... (تقریبن مثل همه‌ی آدم‌هایی که کتاب می‌خوونن) ولی امروز که دست به کمر، داشتم از بین نخوونده‌ها یکی رو انتخاب می‌کردم، کلی کیفور شدم. انگار یک کتاب فروشی توی خونه داشته باشی و هر کدوم خواستی رو سر صبر انتخاب کنی...
برای بار سوم، طرف خانه سوان. باشد که این‌بار تمام شود.
حوصله کنم، و درباره‌ی شبِ ممکن بنویسم. خیال‌م راحت می‌شه. و وجدان‌م آرام.
پن: عنوان این نوشته، اشاره به تلاشی مذبوحانه، برای آشتی با اینجا نویسی‌ست و هیچ ارزشِ دیگری ندارد.

چهارشنبه، بیست و پنج فروردین، 1389- پنج

سنایی، خبری نیست. از آخرین کوچه رد می‌شم. اثری از آقای پیر با ژیان نیست. عاشق‌ش‌م من. بس که دوست داره ماشین‌ش رو. روشن‌ش می‌کنه و راه می‌افته، بی‌خیال. خبری ازش نیست. فصل عوض شده. آدم نگران می‌شه. می‌رس‌م شرکت. فصل رو تموم می‌کن‌م. دو داستان دارن به هم می‌رسن.

چهارشنبه، بیست و پنج فروردین، 1389- چهار

کنارِ سبزی فروشیِ یه کلانتریِ. صد و پنج سنایی، همیشه دم‌ش شلوغه، یه جوری انگار که موقع اعزام‌ شدن‌شون به این طرف، اون طرف. سرشون شلوغِ. گوش کنی، بسیار بی‌ادب‌ن. بیبنی زیاد با هم می‌خندن. ببینی، اون‌جوری که پیش‌ آمد، ترسناک نیستن.
این خیابون همیشه پر از ماشین. ماشین پارک شده. معلوم نیست کی می‌آن، پرش می‌کنن، می‌رن.
ته این کوچه یه مهدِ کودکِ. آدم صبح‌ها نباید از دمِ‌ مهدِ کودک‌ها رد بشه. بچه‌های گریان می‌بینه هی. یه بار که یکشون،‌ دست‌ش رو گرفته بود به دیوار. مادرش پاهاش رو کشیده بود، اشک می‌ریخت و داد می‌زد مث چی، مادر هم در آستانه‌ی گریه بود، دیرم شده مامان، تو رو خدا بیا بریم،‌ زور دست به اون کوچیکی که به دست مامان‌ش نمی‌رسه کنده می‌شه می‌ره تو.
امروز خبری نبود. فقط یک بابای خوشحال کت‌شلواری اومد بیرون.

چهارشنبه، بیست و پنج فروردین، 1389- سه

ته این کوچه، می‌رسه به خیابون میرزای شیرازی، ته‌ش، محل تقاطع‌شون، می‌رسه به پارکینگ آمبولانس‌های بهشت زهرا. این رو تازگی‌ها فهمیدم. توی عید بود. که درش باز شد، یکی‌شون اومد بیرون. رفت که مرده ببره.
وسط خیابون، یه خانومی مو سفیدی، وایساده،‌ با یک چرخ خرید صورتی، من می‌رم کنارش، اون سمتی که اول من می‌میرم بعد تو. نه مثل همیشه که تو بمیر اول بعد من. رد می‌ش‌م. حس می‌کن‌م با من رد می‌شه. لازم نمی‌شه تشکر کنه. لازم نمی‌شه خواهش کنم. سر کوچه‌یی که می‌رم توش، یک سبزی فروشیِ، لابد مشهوره، چون همیشه هشت صبح‌ هم حتی صف داره. صف طولانی، از اغلب خانوم‌ها. خانومی با چرخ صورتی، می‌ره ته صف.

چهارشنبه، بیست و پنج فروردین، 1389- دو

از ولیعصر رد می‌ش‌م. از کوچه‌ی عبیده می‌رم تو. ته این کوچه‌ها رو میله گذاشتن، لابد برای اینکه ماشین نیاد و نیاد و نیاد با سرعت، نره توی جوی. لابد براشون بهتره، بخوره به میله،‌ تا بره توی جوب.
خیابون یک طرفه‌ست. از اون طرف پس ماشین نمی‌آد. پس می‌شه همین‌جوری بری و ببینی که از جلو ماشین میاد یا نه. درخت‌ها، طاقی سبز درست کردن. رنگ به رنگ سبز. آفتاب هم که هست، من می‌ش‌م، مرکز کائنات و قدم می‌زن‌م. به خوشی. گور بابای کتاب. ا، خانوم یادت رفت؟ ول‌م کن، می‌خوام قدم بزن‌م. درست وسط خیابون.
سر راه‌م از دم یه مدرسه‌ی دخترونه‌ی ارمنی رد می‌ش‌م، یه دختری داره لاب لاب لاب صحبت می‌کنه. لابد داره صلوة خودشون رو می‌گه که بفرستین. خوبه که آدم به زبونی حرف بزنه، که همه‌ی همه نفهمن. دل‌م مدرسه نمی‌خواد، رد می‌ش‌م.

چهارشنبه، بیست و پنج فروردین، 1389- یک

دیرم شده. نه مثل همیشه. همین‌جوری الکی دیرم شده، دم دست‌ترین اتوبوس رو سوار می‌شم. موهام خیس. پنجره‌ی باز رو می‌بندم. باد نخوره به سرم. نچام.
کتاب رو باز می‌کنم روی پاهام. لعنتی. سگ داره کتابه، آدم رو می‌گیره. نمی‌توونی بذاری‌ش زمین. (کافکا در ساحل. بعضی‌ها می‌شن یوسا و چند داستان رو تو در تو و توی یک فصل تعریف می‌کنن. بعضی‌ها می‌شن موراکامی و دو داستان تعریف می‌کنن، هر فصل یکی. یکی در میون. بانظم ژاپنی لابد) ایستگاه فلان‌م خانوم نابینا سوار می‌شه. اتوبوس شلوغِ. به قول دوست‌م (اصفهانیِ) خِرتپونِ. به روی خودم نمی‌آرم. گفتم که کتابِ‌ سگ داره. کسی بلند نمی‌شه خانوم نابینا بشینه. من هم. می‌آد، می‌چسبه به من. خیال‌م راحتِ. من حواس‌م هست که نابیناست. مشکلی پیش بیاد، من هستم. فقط این یه فصل... . هر ایستگاهی کسی سوار می‌شه، بیشتر خودش رو می‌چسبونه به من. سرم رو بالا نمی‌گیرم. نمی‌گذره از ذهن‌م تو بگیری هم اون نمی‌بینه، نمی‌بینه خودخواهی‌ت رو. حواس‌م به عصاش هست. نابیناست، فلج که نیست. ادامه می‌دم. ایستگاه بعدی، نزدیک‌تر که می‌شه،‌ فکر می‌کن‌م، فلج نیست، نابیناست،‌ ولی لابد همش توی دل‌ش هول و ولاست، که چیزی نشه. که مشکل شاید درونی باشه.
یه ایستگاه دیگه پیاده می‌شم. سرِ دو راهیِ یوسف‌آباد. کاش ببینه کسی که این خانوم نابیناست و بذارن بشینه جایِ من. خودم نتونست‌م به‌ش بگ‌م، بیا، بشین جایِ من. پیاده می‌ش‌م. دویست تومن می‌دم به راننده. هفتاد و پنج تومن پس می‌گیرم. می‌رم اون سمت خیابون. ساعتِ از وقتی خریدم‌ش همین شکلی بوده، عقب می‌موونه هر وقت دل‌ش بخواد، همین می‌شه که هر وقت زمان مهمِ، موبایل رو در می‌آرم،‌ هفت و چهل و نه دقیقه‌ست. بیست دقیقه وقت دارم. می‌شه پیاده برم. پیاده برم،‌ همین یه فصل رو بخوون‌م. کتاب کت و کلفته، نمی‌شه راحت دست گرفت، راه رفت، خووند