گور به گور

روز اولِ هفته‌ی پیش رو با حضور یک نفر ویروس در دستگاه جهاز هاضمه شروع کردم و در نتیجه، تا همین چهارشنبه نتوونستم دوز روزانه‌ی شیرنسکافهساقهطلایی رو بخورم. چهارشنبه که باز شروع کردم، دیدم دیگه دوست‌ش ندارم. اصلن دیگه اون لذت چهار پنج روز پیش رو نداشت. باید برای آروم کردن خودم،‌ روزی دو لیوان ش.ن.س.ط، می‌خوردم، بیشتر پای فرندز و یا قسمت جدیدی از سریال‌هایی که می‌بینم، بعد به کار و زندگی‌م می‌رسیدم. یا یک روزهایی مثل امروز، جمعه،‌ باید یکی‌ش رو می‌خوردم، تا که بتوونم از تخت بیام بیرون. زخم بستر می‌گیرم. آدمی که ریه‌ش گنجایش سیگار نداره، یه جوری باید آروم‌کننده داشته باشه برای خودش. به قولِ پانته‌آ خانوم، پشت دریاها، زندگی توی این شهر، نیاز به یه آرام‌بخش داره. حالا هر کسی یک جوری. فکر کنم، رسمن طی سه سال، هر روز ش.ن.س.ط خوردن، معتاد شدم بهش.
کاش با پانته‌آ دوست‌تر شده بودم.
رابطه‌یی که من یک طرف‌ش باشم، باید اون طرف‌ش یک جور بیش از حدی پروی دوستی باشه. من این طرفِ خط‌م، خواهر خانواده اون طرف. می‌توونه با کلاغه‌ی چلاقه، دوست بشه، شماره بگیره، بده، دوست بشن، و... من نه. باید آدم هی زنگ بزنه، قرار بذاره، بلیط بگیره، بعد من نرم نرم، وارد بشم.
باید پیش از اینکه از مرز پر گهر بگذرم، اینو رفع و رجوع کنم. قبل‌ش، ترسو بوده‌گی، یک جایگزینی برای این ش.ن.س.ط، پیدا کنم، حالا، فعلنی، دست به نقد، الان چطوری از تخت بیام بیرون؟
دارم بزرگ می‌شم، خیلی آروم و کند. کاش اینهمه کند نبود. کاش یک‌م تندتر بود، کمتر درد داشت. نمی‌دونم برای تندتر (تیزتر) شدن‌ش باید با کی دست‌ به یکی کرد و پول داد (رک، گودر)، بلکم اینهمه هر قدم‌ش درد نداشته باشه. درد‌ش هم درد نیست، لامذهب. یکیه برای خودش. ازش که می‌گذره، خوب که پدرت در اومد، باید برگردی نگاه کنی، تا بفهمی که هی، این رو که تجربه کردم، الان شدم این، الان می‌توونم از این پله‌یی که روش ایستادم لذت ببرم، جهشی رسیده بودم، نمی‌فهمیدم خوشی‌ش رو، شاید از روی این پله هم، می‌پریدم.
پن: اهالی گودر می‌دونن من چی می‌گم.
خونه‌ی روبرویی شرکت، خونه‌ی عمه خانوم، یه دونه آویز داشت، مثل این خونه‌های ژاپنی، باد که می‌آمد، صدای خوبی می‌داد که دوست داشتم. هر بار گلشیفته می‌آمد توی اتاق بهش می‌گفتم، گوش کن ببین چه صدایی داره.
گلشیفته برای تولدم، یه دونه از این آویزها آورد. چوبی‌ش رو. شکل جغد بود. آویزون کردم توی اتاق‌م. جاش خوب نبود و هیچ وقت صداش در نیومد.
امسال، اتاق رو که رنگ کردم، بنا به چون‌که، فکر کردم دل‌م نمی‌خواد آویزون‌ش کنم. دادم به مامان، که من نمی‌خوام، اگه تو می‌خوای... .
مامان برداشت آویزون‌ش کرد به شاخه‌ی درخت گیلاس. که صدا کنه و پرنده‌ها نشینن روی درخت به خوردن گیلاس‌ها. گفت، ببینیم، امسال از این گیلاس‌ها چیزی بهمون می‌رسه.
خودش هم حواس‌ش بود. هر بار می‌فهمید نشستن، می‌رفت کیش‌شون می‌کرد. بعد هم از ترس اینکه بخورن‌، زود، همین امروز، رفت چیدشون. آورد بهمون داد، هنوز مزه ندارن خیلی. خیلی هم بزرگ نشدن، خوش‌رنگ‌ن ولی.
صدای چوب‌های آویزون از جغد، به خاطر هوای هنوز خوب تهران، مدام در می‌آد. صداش یک حسِ تازه‌ست. چیزی به انواع و اقسام نوستالژی‌هام اضافه شد.
صدای جغد چوبی‌ِ بهارِ هشتاد و نه.

بیا اون با من

من عاشق نیستم.
مشکل سرِ عاشق نبوده‌گی نیست.
مشکلِ سرِ اینه که روزی هزار بار به خودم گیر می‌دم، چرا گاهی غصه می‌خوری که عاشق نیستی. نباید بخوری. این حرف‌ها که زندگی چیزی نیست جز عشق و دوست داشتن و شبیه‌ این، مزخرف است و یک نفر انسون هزار موضوع در زند‌ه‌گانی برای فکر کردن دارد و اصلن، اگه همین الان بیان بگن، یکی از همین چیزهایی رو که داری، بده، جاش عشق بگیر، کدوم‌ش رو حاضری بدی و... .
ولی کو گوش شنوا، یهو وسط روز و کار و بار و گشت و گذار، یادم می‌آد که، ای دلِ غافل، من عاشق نیستم، و دل‌داری از سرِ نو... .