قسمت دیگران

وقتی می‌خواستم این پست رو بنویسم، توی ذهن‌م چند تایی بهانه جور کردم، که گیجی و حواس‌پرتی‌م رو توجیه کنه... ولی نشد.
بعد،
برای من پیش آمده که کتاب تکراری بخرم، الان توی کتابخونه‌م اقلن دو تا کتاب تکراری‌ هست، که یادم نبوده و خریدم و کتاب‌فروشی اونقدر دور بوده، که حوصله نداشته باشم، برگردم، عوض کنم.
ولی این یکی... خب، هی کتاب رو می‌خوونم و فکر می‌کنم، من اینو خووندم، نخووندم؟
خط به خط، مثل دوسم داره، دوسم نداره، می‌خوونم و مطمئن نیستم، خووندم یا نه. آشناست، ولی یک جوری یادم نمیاد آخر داستان چی می‌شد. اول کتاب نوشته شده، شهریور هشتاد و پنج. قاعده می‌گه که خووندم. ولی یادم نیست.
اصلن.
قسمت دیگران، جعفر مدرس صادقی

من اعتراف می‌کنم

من خیلی حوصله‌ی خووندن بحث‌های جدی وبلاگ‌ها و گودر رو ندارم. راست‌ش اینه که سوادش رو ندارم. خیلی پیش می‌آد که مطلبی شر شده و من شروع کردم بخوونم. سعی هم کردم، ولی دیدم که هی، باز نمی‌فهمم چی نوشته. حالا باز خدا پدر ویکی پدیا رو بیامرزه، هی سر می‌زنم بهش، لغت معنی پیدا می‌کنم، دونه دونه. بعد ولی باز...
نمی‌دونم شما این حجم اطلاعات رو از کجا میارین. چطور وقت کردین، اینهمه با سواد بشین، ولی من...
اگه یک دوره‌یی آدم‌ها عوام (به معنی بی‌سواد) و خواص ( به معنی باسواد) بودن، الان حتمن یه سری هستن، این وسط، مثل من، که نه اینطوریه که هیچ ندونن، نه اینطوریه که بشه بهشون گفت باسواد.
از کجا شروع کنم؟
ایسم‌های جهان، چیستند؟
من نسبت به دنیا کینه دارم. دنیا، روزگار، یونیورس، هر چیزی شبیه به این. که آدم‌ها و من و بقیه، فکر می‌کنیم، در سرنوشت‌مون دخالت می‌کنه.
این رو امشب فهمیدم.
امشب با مریم،‌ رفتیم خونه‌ی دو نفر از دوستان‌ش، هر دو از اون آدم‌هایی بودن، که با دنیا دوست هستند. دنیا هم. یک بده بستان.یک رابطه‌ی دو نفره.
معمولن، بودن در حضور این ‌آدم‌ها، می‌توونه آدم رو آروم و مهربون، و همه چیز درست می‌شه، می‌کنه.
مثلن، اطراف‌مون، توی وبلاگستان، محدثه و نازنین هستند. اگه دیده باشین‌شون،‌ متوجه می‌شین کدوم دسته از آدم‌ها رو می‌گم.
دیدن این آدم‌ها، شده هر چند وقت یک‌بار، برای روح لازمه. تا چند وقت حال‌تون خوبه. دوست می‌شین با دنیا.
یادم باشه، این آدم‌ها هستن. هنوز.

سالِ یک

داشتم وسایل‌م رو جمع می‌کردم، نارنجی اومده بود دم پارتیشن‌مون، سرش رو کج کرده بود و فضول‌طور پرسیده بود، الان بری خونه چی کار می‌کنی؟
من‌م حواس‌م به کارم بود، گفتم می‌رم یکم فرانسه بخوونم احتمالن و بعدشم ویلون بزنم دیگه، فک نکنم کار دیگه‌یی بکنم.
بعد رفتیم و رفتیم، رسیدیم به، بعدش می‌دم وان‌م رو، وان خودم رو ها! نه مالِ مامی اینا رو، شیر کم چرب بریزن، که پوستم چن وقته یه ‌طوری‌شه، بعد شاید بگم باغبون‌مون بره یکم یاس بچینه بیاد بریزه توی وان‌م، حالا ببینم چی می‌شه دیگه، شیرِ بو بده، بو نده، بسته‌گی داره دیگه. نمی‌دونم چی کار کنم.
یادش به خیر.
لازم به توضیح نیست که نارنجی دیگه ایران نیست.
الان، دوستی زنگ زده که چی کار داشتی می‌کردی.
داشتم چهار فصل ویوالدی گوش می‌دادم، حدس می‌زدم که کدوم کدوم فصله. خیلی واضحه، جالبه.
(شایان ذکر است که من تا حالا کامل گوش نکرده بودم، بس که یادآور تله‌تئاترهای روزهای خاکستری هستن.)
ادامه ندارد.