How many roads بابا واقعن؟

 ------ 
حذف، به قرینه‌ی ای بابا! کی حال داره.
بعد، همان زمان، چند جلسه‌ایی رفتم پیش مشاور. البته نه به این دلیل. بلکه به دلیل اینکه یک سالی بود بی‌کار بودم و انقدر بی‌برنامه و بی‌هدف شده بودم، که حال جنون داشتم. 
رفتم پیش مشاور. وسطای صحبت، حرف این --- شد.
گفتم. 
یک‌طور راحتی گفت، واع، این به خاطر اینه که کلن زندگی خیلی مثبتی داشتی، و یهو رفتی سراغ منفی‌ترین کاری که توی ذهن‌ت بوده.
یک‌طوری که انگار این رو همون اوایل درس‌شون بهشون یاد داده بودند.
حالا، گاهی شب‌ها بیدار می‌شم، گاهی روزها می‌رم توی فکر، که نکنه کاری که دارم می‌کنم، تصمیمی که گرفتم، کار غول بی‌شاخی باشه که یهو می‌زنه به سرش. که طوری باشه که هیچ وقت نبوده. برای همین دل‌ش می‌خواد کاری بکنه که مطابق تمام اصول نباید بکنه. راهی رو داره می‌ره که دیگران نمی‌رن. برعکس جریان، برمی‌گرده به سر خط. 
از اول.
و تمام این فکرهایی که دارم، که کشتی داره غرق می‌شه و من نمی‌رم بالای دکل تا فقط خودم نجات پیدا کنم. یا زلزله در راهه و من نمی‌خوام خونه‌م جای دیگه‌ایی باشه. و لباس خوشگل بی‌ بیننده و حتی من لوس و ننر و وابسته استم، همه بی‌خود هستن. و تنها و تنها یک دلیل وجود داره.
به ناگهان تصمیم بگیری چیزی باشی، کاری کنی که ازت انتظار نمی‌ره.

پی نوشت یک، چقدر پست درفت شده دارم براش. چقدر دل‌م می‌خواست بنویسم‌ش. چقدر هر بار نوشتم و منتشر کردم پاک‌ش کردم. چقدر از خودم، بیشتر از همه از خودم، خجالت می‌کشم، که یک‌هو، عین نوزادی که سرش رو محکم می‌ندازه یک طرف، کاری کردم که اصلن مطابق با هیچی‌م نیست. ---
پی نوشت دوم، دارم دنیای مجازی‌م رو به صفر می‌رسونم. تویئتر رو بستم. (نه چون خیلی وقت بود ،فعال بود!) کلی از وبلاگ‌هایی که می‌خواندم رو حذف کردم.
مثل همیشه از فیس بوک متنفرم. خیلی به حذف‌ش فکر می‌کنم. تمام فضولی‌های ممکن رو کردم. پس اینترنت خارج به چه درد می‌خوره؟ دیگه دلیلی براش ندارم. در صف است.
خیلی خوشحال‌م که از پلاس گوگل، استقبال لازم انجام نشد. آن گوگل ریدر بیچاره را ما، بخشی از کاربران معدود فارسی‌زبان اینترنت، کرده بودیم محل معاشرت. و اینطور نبود که خودش قابلیت خاصی داشته باشد. ما قابل‌ش کرده بودیم. و پلاس رو نکردیم. به همین ساده‌گی. و من خوشحالم که نکردیم. در فکر حذف این حساب گوگل هستم. بدجوری حرص می‌خورم ازش. اینکه آن بالا می‌نویسد م چندگانه، برام درد داره. چرا؟ اصلن نمی‌دونم. لابد این وبلاگ هم به دنبالش حذف خواهد شد. طبعن بی‌خبر این کارو نمی‌کنم. مثلن یک پست می‌ذارم، به پایان آمد این دفتر. 
پی نوشت سوم، همین. یکی از اهداف‌م خراب کردن خودم است.
چیزی نیستم.
هنوز؟

Privacy

در ایران، مفهومی با عنوان "privacy" یا حریم شخصی موضوعی به نسبت جدید و حتی غریبه است. به راحتی می‌شه گفت اصلن چیزی به اسم حریم شخصی وجود نداره. برای این کار به یک دستگاه خودپرداز مراجعه کنید و ببینید که چه شود.
به نظر من، این کلمه بسیار خارجی است. و از خارج به ما رسیده.
بعد،
یک چیزی توی تورنتو به وفور دیده می‌شه. خونه‌هایی با پنجره‌های قدی، بی‌پرده. با یک نگاه دم دستی ا وا داشتم آسمون رو می‌دیدم، تا ته زندگی مردم رو می‌شه دید. به راحتی.
می‌شه گفت یا روی فرهنگ داشته‌ی مردم حساب می‌کنن و فکر می‌کنن کسی نگاه نمی‌کنه. که خیلی عجیبه، فرهنگ شهری که اینهمه مهاجر داره، اصلن معلوم نیست چیه.
یا براشون مهم نیست، و میراطور زندگی می‌کنن.
لینک چیزی که زمانی برای میرا نوشته بودم. یک زمانی وبلاگ‌نویسی برای من امر مهمی بود.

رنگ‌های متفاوت آسمان


بچه بودیم که کبری خانوم تصمیم گرفت، کتاب‌هاشو زیر درخت نذاره، تا که بارون خراب‌شون نکنه.
من تصمیم دیگه‌ایی گرفتم. این تصمیم خیلی سفت و سخته. امتحانی نیست.
حالا، شهر رو دوست دارم. حتی کشور رو. شاید.
من با وجود اینکه خیلی دوست دارم بگم، آدم جاده‌ها استم، و بسیار سفر رو دوست دارم، ولی واقعیت زندگی‌م اینه که سال‌ها پیش رویای دیدن مصر، چین، ایتالیا، فرانسه دیگه برام وجود ندارن. ساکن‌تر از چیزی هستم که خودم باور کرده بودم. دنیا در صندلی جلوی میز کامپیوتر، توی اتاقم تموم می‌شد.
اصلن جاده هیچ حسی رو برای من زنده نمی‌کنه و فقط از لوازم صحنه است. برای فیلمی، داستانی، چیزی.
بعد، اینجا برام روشن شد، که آدم وقتی با شهری دوست می‌شه که جاده‌ش رو دوست داشته باشه. من در جریان نبودم، که جاده‌های اطراف تهران، همین دم دست‌ها، همین تا کرج، تا فشم، چقدر برام آشنا هستن، و چقدر دوست‌شون دارم، چقدر یه جا می‌ریم با هم. محبوب من از شهر، خیابون ولیعصر بود. اون هم تکه تکه.
ولی اینجا، از شهر که دور می‌شدیم، غریبه‌گی، با وجود همه‌ی زیبایی‌ش، تو چشم‌م بود.
تا که تصمیم کبری رو گرفتم. تصمیم کبری از توی توالت زد بیرون.
بعد با جاده دوست شدم.
بعد اینهمه آدم از ملیت‌های مختلف توی اتوبوس و ماشین شهری و مترو، جنبه‌ی خوب شهر شد.
بعد آرامش برگشت.
همیشه باور داشتم، که نمی‌شه چیزی رو به زور، به خورد مغز خودم، یا بقیه بدم ولی انگار باید این رو به زور بنویسم. به زور یادم بمونه، تجربه‌ها، راه‌ها، مدل رفتن‌ها خیلی متفاوته. فرض که مقصد یکی باشه.
پن، سعی کردم "من"های نوشته کم بشه. ولی مگه می‌شه، مرکز عالم استم.