تخم طلا، یا خارج از گودر

دوست دارم فکر کنم، چیزی که این روزها از شهرم، تهران، می‌بینم، هیچ ربطی به فیلتری که روی ذهنم هست نداره. اینکه شهر به نظر خیلی، بیش از حد حتی، دوست داشتنی شده. سبزه. گرماش رو هم دوست دارم. مردم رو هم.
مثلن، اگه می‌شد اون برچسبِ روی یک برگ پاسپورت رو فراموش کنم، آیا باز هم شهر رو گرم و شلوغ و بی‌نظم و نامرتب و کثیف می‌دیدم؟ یا نه، همین گل و بلبل فعلی بود؟
و باز دلم می‌خواست، مردم رو درست کنم؟ که مثلن، آدم جان! باید به صف احترام بذاری، چه یه نفر چه هزار . خط عابر پیاده جای پارک شما نیست، موقع ترافیک یا پشت چراغ قرمز حق نداری روش . حمام چیز خوبی‌ست، مسواک هم. و آشکار است که ادامه دارد.
ولی حالا شدم، آخی الهی، دیرت شده؟ نمی‌توونی یه خط عابر هم صبر کنی؟ می‌خوای بری پیش خانواده، ای مهربون.
بعله، بنده که قبلن تمام واژه‌هایی مانند، عزززززززززززززززززززززییییییییییییییییییییییییییزززززززززززم، و عاشششششقتم، رو مسخره می‌کردم، حالا همه‌ی مردم شهر برام شدن عزیز و عشق و جون.
دوست دارم فکر کنم، به خاطر جلا نیست، و به خاطر واقع‌بینی‌ست. دروغ می‌گم. به خودم پیش از همه.

شاید این جمعه بیاید

اگر یک روزگاری حماقت خودکشی پیدا کنم، قطعن در یک بعدازظهر جمعه خواهد بود. در چند سال اخیر بعد‌ازظهرهای جمعه برام تبدیل به کابوس شدن. یادم نمی‌آد دوران دبیرستان، دانشگاه، همچین حسی داشته باشم. اقلن توی پنج سال آخره. دل‌م نمی‌خواد خونه باشم، در عین‌حال هم دلم نمی‌خواد برم توی خیابون. دوست دارم، خونه‌ی دوستی باشم. به صرف یک عصرانه شام سبک. یک دور همی جمع و جور، کم جمعیت و کم سر و صدا. توی خونه‌‌ی کس دیگه‌ایی. که مثلن ده،‌ ده و نیم شب هم تموم بشه.
کار جدی هم نباشه، همین‌طور فقط دوستان دور هم باشن، حرف بزنن، من نگاه‌شون کنم، لبخند.

اسمایلی درمانی، یا یک پست سفارش شده.

خب این سه روز تعطیلی هم که رو به اتمام است. sad روز اول که همش به تحصیل علم و دانش گذشت. یک رفتم کلاس، اومدم خونه و دیدم ای بی‌دود اینطوری ill ادامه پیدا کنه، می‌میرم. فکر کردم the-thinker باید از خونه برم بیرون. خوشال pink-flower پا شدم رفتم، کتاب‌فروشی‌های معتبر. که خب اصلن فایده نداشت. انگار نه انگار. مسیر برگشت همان آش و کاسه بود.
جمعه صبح ولی سر حال disco-dance، تصمیم کبری‌طور از خواب بیدار شدم، که امروز چنان می‌کنم و چنین. باید زنگ می‌زدم به یه دکتری که فقط جمعه‌ها کار می‌کنه، و وقت می‌گرفتم که یک ساعتی در روز، برم مطب‌ش. و از اونجایی که فقط یک کار در روز ممکن است، از صبح نشستم منتظر ایشان، که وقت بده بهم. و در نتیجه تنها کاری که از دستم بر اومد، خوردن بود fat-owman-5. و بازگشت کل وزن از دست رفته. عصر رفتم دکتر. به نظرم عصر جمعه، حال و هوای خونه از همه جا بهتره. بیرون انگار گرد مرگ پاشیدن blah. امروز هم که هیچ. فردا باز باید بریم سرکار. خیلی دوست دارم مثل قبل از سال نو، در شرکت آدم فعالی باشم computing ‌ولی دیگه اینجا برای من انگار تموم شده، و فقط ازش پول در میارم و برای همین، همش خوابم امیدوارم هر چه زودتر تکلیف‌م با اینجا معلوم بشه، تا از این حالت angry برم دوباره درس بخوونم ، شاید این روزمره‌گی درمان بشه. خوبیش اینه که، این هفته چهار روزه همش و باز تعطیل هستیم تا اون موقع بهترین درمان bathtime است و دیگر هیچ.

پن: اصلن کار من نیست، دیوانه شدم. :D