هارد کامپیوتر محترم پریده و من مجبور شدم به اتاق آقای برادر پناه بیاورم. توی چند ساعتی که اینجا بودم، فهمیدم که چرا اون همه به خودش سختی داد اینجا را جمع و جور کنه. فهمیدم چرا گاهی با وجود اینکه به نظر منطقی تر می رسه که بالا و پیش ما باشه، میاد اینجا با این صدای وحشتناک و هوای نه چندان خوب. یکی بود که می گفت نمی شه چهار تا آدم لنگ دراز با هم زیر یک سقف زندگی کنن. و رفته بود دنبال خوونه و زندگی خودش. حالا هزار بار هم تو در اتاق رو ببندی و قفل کنی و ... . باز اون خلوتی که گه گاه لازم داری رو نمی توونی پیدا کنی. فرض که پدر و مادرت کاری به کارت نداشته باشن و بذارن هر جور می خوای باشی، یه چیزی توی مستقل بودن هست انگار که آدم رو سخت وسوسه می کنه. انگار از یه سالی و سنی به بعد خودت باید بفهمی که باید بری و هر چند وقت یک بار سری بزنی و دلت تنگ بشه. انگار باید دست به کار بشم، و برم سراغ خوونه و زندگی خودم.

3 comments:

یاسمن said...

:)

soorena said...

salam:) daghighan in ehsase vasvase amizi ro ke gofti dark mikonam:)

jeyran said...

kash mishod !