November 10, 2009

En la ciudad de Sylvia

یک زمانی بامدادتان، پستی نوشته از یک روزی در تهران و حس همراهی با هنرمند. که از بودن‌ش با کیانا گفته بود... اون نوشته‌ی بامداد یکی از دوست‌داشته‌های من توی این دنیای قاطی‌ِ وبلاگستان بود. (+)
و بعد En la ciudad de Sylvia، برای من از همین جنس بود. از جنس همراه بودن، با آدمی که دنیا رو می‌کشه. گاهی خط خطی می‌کنه و شاید نوشته‌یی. همه با یک مداد طراحی.
فیلم بیش از حد آرومه. شاید کمی بیش از حد روشنفکرانه‌ست. مجموع دیالوگ‌های فیلم رو شاید بشه در یک برگه A4 نوشت. هر چند مدام صدای محیط رو دیر و دور می‌شنویم.
پر از صحنه‌هایی‌ست شبیه به سکانس (؟) اولِ پنهان هانکه.
یکی از صحنه‌هایی که دوست داشتم، موقعیِ که دوربین، رویِ دفتر پسره‌ست و دست پسره، بی که اثری از خودش بذاره، روی برگه، حرکت می‌کنه تا برسه به کشیدن.
و لابد، صحنه‌ی بعدی، اون جایی که باد بین موهای دختره پیچیده و همزمان برگه‌های دفتر پسره هم، بی‌قرار می‌شن انگار.
دیدن این فیلم خوبه. ولی بعدش نه پووووووووووووفی خواهد بود و نه آآآخی. شاید تنها یک هی هی. برای نامرادی دنیا.

November 05, 2009

کمتر آدمی خودش برای خودش کافیه.
آدم‌ها برای بودن‌شون. برای تعریف شدنشون. به خیلی چیزها و کَس‌ها نیاز دارند.
من آدمی رو نمی‌شناس‌م که بشه مستقل تعریف‌ش کرد.
بعد شاید برای همینه که آدم، دلش می‌خواد خیلی چیزها رو با بقیه شریک باشه. تعریف کنه، حرف بزنه.
مثلن؟
مثلن همین واژه‌ی محافل ادبی، از اونجایی اومده که، یک روزی یکی نشسته یک کتابی نوشته، داستانی گفته، شعری، بعد فکر کرده خب فلونی هم بدونه بد نیست، می‌فهمه من چی می‌گم.
یا که، بهمونی نشسته کتاب فلونی رو خوونده، برانگیخته شده حسابی، فکر کرده، واای که بهمدانی بخوونه اینو، چه خوشی می‌شه.
و اینطوری بوده که محفل ادبی شکل گرفته. و همین‌طور سایر محافل.
مثلن؟
مثلن همین وبلاگستان، چقدر آدم به روش‌های تکراری پیشین، به شیوه‌ها مرسوم تلفنی، کلامی، بیاد و روزش رو تعریف کنه، برای چهار آشنای اطراف؟ روشی می‌خواد نوین.
می‌آد، همون خاطره‌ی روز رو که برای دوستان‌ش تعریف می‌کرده، توی وبلاگ می‌نویسه. غریبه‌ها می‌خوونن و چیزی از زندگی‌ش می‌فهمن که خودش هم نفهمیده بوده،
تا یک روزی می‌رسه که می‌بینه، کسی زندگی‌ش رو از مکزیک خوونده. و اون روزِ که به محفل خودش رسیده لابد.

October 30, 2009

قصه‌ی ظهر جمعه

لابد هر آدمی باید بداند، از اول، که نباید کاری کند حسرتی به دل‌ش بماند.
مثلن، همون موقعی که شب بود، که تاریک بود و کسی حواس‌ش نبود، ولیعصر هنوز دو طرفه بود و ماشین‌ها پایین هم می‌رفتند و می‌شد دور زد و زیر همین پل توانیر خودمون بود و داشتی که دور می‌زدی و بدن‌ت که چرخیده بود، چند درجه‌یی و دل‌م که خواسته بود بین شونه‌هات رو ببوس‌م، باید می‌بوسیدم. چه فکری نذاشته بود؟ یادم نیست. اصلن.

برای پیدا کردن ترانه‌یی که توی کلاس سولفژ کار می‌کنیم، گشتم که، باران بر خاک پاکت، بعد اغلب موارد اولی رو پیدا کرد، فریدون مشیری، سروده بود. حالا این باران توی شعرهای متفاوت تکرار می‌شد.
یک نفر انسان، باید چه روزگاری رو داشته باشه که باران، بشه نشانه‌ی شعرهاش.
(آقای استاد ویلون می‌فرمان، اه اه باز بارون می‌آد. من، سکوت. ایشون، بدم میاد از بارونا. من، سکوت. ایشون، آدم نوچ می‌شه و اینا. من، سکوت. ایشون، بارون فقط تو شمال خوبه. من، اصن آخه آدم چطور می‌توونه موسیقی کار کنه، بارون رو دوست نداشته باشه؟ (الاغ) خدافظ. )
جاج می‌‌کنم و سخت معتقدم آدم‌هایی رو که بارون دوست ندارند باید انداخت توی سطل.

بگذریم، این ترانه‌یی است:

باران بر خاک پاکت،
زرینه‌ی تاکت
جان می‌بخشد
باران، گل خنده زند شاد
جان می‌شود آزاد
ای وطن‌م
گل همیشه بهارم
بجز غم تو چه دارم
باران تو ببار
مگر مگر تو بشویی،
سیاهی از همه جا را
باران تو ببار
جاودان به نسیم سحر سوگند
شادمان به تو پیوسته هستم
تا تو شوی آباد ای ایران
تو بخندی شاد ای ایران
چو نسیم سحر گه آزاد، ای ایران


از اینجا (+) یافتم‌ش.

October 29, 2009

Hier encore

هستند آدم‌هایی که به صورت پیش فرض نویسنده هستند.
هستند آدم‌هایی که باید برانگیخته بشوند، تا بنویسند.
هستند آدم‌هایی که راحت‌تر برانگیخته می‌شوند، مثلن صحنه‌یی پشت چراغ قرمز می‌بینند و می‌نویسند، مثلن، همین خانوم آذینِ لحظه‌ها.
مثلن، فیلم می‌بینند و برانگیخته می‌شوند و می‌نویسند، مثلن سرهرمس.
مثلن، باید بمیرند تا برانگیخته بشوند، مثلن، همین نگارنده، ولی رویشان زیاد است و توقع‌شان به سقف می‌رسد. آنقدر می‌نویسند، مزخرف هم که شده، تا بلکم برانگیخته شوند. می‌خوام بگم، آدم برعکس هم داریم. زیاد.
می‌خوام بگم، منی که الان من است، چقدر از این نوع بودن‌ش رو مدیون وبلاگستان و گودر است.

October 26, 2009

مثلن،‌ ده سال پیش،‌ اگه یکی به من می‌گفت، یه دونه آدمِ این سنی هست، که زندگی‌ش اینطوری می‌گذره، اینطوری که مال من داره می‌گذره، کلی براش احترام قائل می‌شدم، کلی فکر می‌کردم، عجب آدمِ فعالِ موفقی، لابد فکری این می‌شدم که یعنی می‌شه من‌م اون سنی که بشم، اینطور زندگی داشته باشم؟
حالا،‌ شبی که نیست که نه با رضایت کامل از خودم و زندگی‌م، که حتی با رضایتِ پنجاه درصدی از خودم، به خواب برم.

October 25, 2009

Je Crois Entendre Encore

می‌رسد روزگاری که نه تنها هنگامه‌ی شنیدن ترانه‌یی خاطره‌انگیز، پشت پلک‌های بسته‌ی آدم، تصویر هیچ آدم دیگه‌یی نقش نمی‌بنده، که هر چقدر هم بخوای و تلاش کنی، که هی، فلونی، الان جای تو اینجاست ها، تو باید باشی، نمی‌آد و نمی‌شینه.
اینجور وقت‌ها، دل‌ت به خودت مطمئن می‌شه.
فقط، اون آخراش، غمی می‌شینه، از جنس آدم بودن. که خب، آدم است و قادر. هزار ماشاالله.

October 23, 2009

حال‌م خوب نیست. دل‌م مثل سیر و سرکه جوش می‌زنه و می‌دون‌م که بیخودی شور می‌زنه، ولی می‌زنه، دستِ خودش نیست خیلی.
بعدازظهری که خواب‌م نمی‌بره، فکر می‌کنم ماشین رو بردارم برم یکم بگردم، بلکم آروم بشم،
از کوچه که می‌رم بیرون، آهنگ توی ضبط عوض می‌شه:
وطن، وطن، نظر فکن به من
که من
به هر کجا، غری‌با
که زیر آسمان ‌ دیگری غنوده‌ام،
همیشه با تو بوده‌ام...
خب اولش خندیدم. فکر کردم عجب روزگاری‌ست. عجب با من سر خنده داره، عجب اسگل‌مون کرده.
بعد رسید:
وطن، وطن، وطن تو سبز جاودان بمان
که من پرنده‌یی مهاجرم،
از فراز باغ با صفای تو،
به دور دست مه گرفته، پر گشوده‌ام
خب دیگه. کاری از دستم بر نمی‌اومد. گریه نمی‌کردم. ولی نمی‌دونم چی کار می‌کردم. یه صدایی از گلوم خارج می‌شد که مثل هق هق بود. بی‌اشک. فک کنم، صدای بغض اینجوری بود.
متاسفم که دوست‌ش دارم. متاسفم به توان ان. حرف بعد از ام.
ترانه‌ی بعدی بود:
قربونت برم، دلِ من خونه
این دل واسه تو دلِ مجنونه
دل‌م به حکمِ تو دیگه محکومه
حالا اون توی بند غم یه محزونه
حالا دل شده خسته خسته، دیگه قهر نکن، بسه بسه

گوش دادن به یه سری آهنگ‌ها، توی بعضی از ساعاتِ جمعه، مثل اینِ که یه هفت تیر برداری، بذاری کنار شقیقه‌ت، هی ماشه رو بچکونی، ببینی، می‌میری، یا نه.

October 21, 2009

زود باش پسر زغال بریز

در راستای سرهرمستان،

عجله‌ی من از شب‌ها، ساعت یازده شروع می‌شه. اغلب سعی می‌کنم، یازده شب برم توی تخت که بخوابم. بیشتر وقت‌ها خوابم نمی‌بره و مجبور هی پلک‌هام رو فشار بدم، که بخوابم. که چند ساعتم شده بیشتر بخواب‌م. که من معتاد خوابم. شش و ربع صبح، بیدار می‌شم، یعنی صدام می‌کنن که بشم. معمولا دارم خواب می‌بینم، معمولا، حواسم به خوابم هست، بعد سعی می‌کنم، زود، بقیه‌ش رو ببینم، که نپره، حروم نشه. زود حاضر می‌شم. زود صبحانه می‌خورم، تند تند، تعریف‌ کردنی‌های دیروز رو برای مادر خانواده تعریف می‌کنم. زود بوس‌ش می‌کنم، که قبل از هفت و بیست دقیقه، سر فیلان کوچه باشم.
اتوبوس مورد نظر، راس هفت و بیست دقیقه از سر کوچه می‌گذره، و من اگه سوار اون بشم، هم به موقع می‌رسم شرکت. هم می‌توونم، مسیر مورد علاقه‌ام رو پیاده برم.اغلب توی اتوبوس کتاب می‌خوونم. تند تند. رج هم می‌زنم. این تنها زمانی که هم وقت دارم کتاب بخوون‌م و هم حوصله‌ش رو. و چون دل‌م می‌سوزه که کم وقت می‌کنم، عجله می‌کنم. وقت برای خووندن اینهمه کتاب خوب بسیار کم است. سلام آقای حقیقت.
بیست دقیقه به هشت می‌رسم به اون ایستگاهی که باید پیاده بشم. تکه‌ی اول راه رو تند می‌رم، می‌رسم به عباس آباد، یکم آرومتر می‌رم. یکم اونجاها رو دوست دارم که ببینم. رد نشم، فقط. (تازه اینها همه به شرط به موقع رسیدن اول کار است. و گرنه...)
می‌رسم شرکت. تند تند به امور گودر رسیدگی می‌کنم و گوگل رو می‌بندم و به کارهام می‌رسم. (می‌رسم.) دوازده می‌شه، می‌ریم ناهار. باید راس دوازده بریم، در غیرش، بقیه میان و جاها و مایکرو ویو رو اشغال می‌کنن. می‌ریم، تند تند غذا می‌خوریم و بحث‌های از شیر مرغمان رو شروع می‌کنیم، که بقیه سر پا منتظر نباشن.
ده دقیقه به پنج از شرکت میام بیرون، پاییز که باشه، وقت نمی‌ذارم روی، پیاده طی کردن کریم‌ خان، حتی ده دقیقه تاخیر. منجر به ترافیک‌ست.
بسته‌گی به روزش.
شنبه‌ها و دوشنبه‌ها: می‌رسم خونه، می‌رم توی آشپزخونه، شیر و نسکافه و عسل، می‌آیم پای فریدون، هی گودر، هی بلند می‌شم دو خط ویلون می‌زنم، می‌رم گودر، می‌رم فرندز می‌بینم، شاید هم فیلم، (هیچ فیلمی یک روزه دیده نمی‌شه، در دو یا سه روز) می‌رم ویلون، می‌رم پیش مادر خانواده پای تلویزیون، می‌رم سراغ برادره،‌ ساعت داره نه می‌شه. تو روحت، هنوز یک کلمه فرانسه نخووندم که. نمی‌خوونم. موقع شام می‌رم کنار بقیه. شب به خیر. ساعت یازده شده.
یک‌شنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها: ده دقیقه به پنج از شرکت میام، می‌دواااااااااااام تا حداکثر دیر، دیگه پنج و پنج دقیقه سر کلاس باشم. بعد شش و نیم میام بیرون تند می‌کنم تا ولیعصر رو، که به اتوبوس فیلان برسم. اگر نه، باز به ترافیکی می‌خورم، ایست. می‌رسم خونه، شام بخوریم، بخوابیم؟
چهارشنبه‌ها: برای خیلی از آدم‌ها، چهارشنبه‌ها، روزهای طلایی هستند. برای من هم. ده دقیقه به چهار از شرکت می‌آم بیرون، چهار و نیم می‌رسم کلاس. تند تند درسی که گرفتم رو پس می‌دم، غلط، درست. تند تند، درس جدید می‌گیرم، زودی خدافظی می‌کنم، میام بیرون، که نفر بعدی معطل نشه. (انگار نه انگار، همه‌ی هفته، برای این نیم ساعت، تمرین کردم، انگار نه انگار، مدام فکریه این بودم که این نیم ساعت رو، این آروم آروم، حلزونی، پیش‌رفت کردن رو، چقدر منتظر بودم.)
لحظه‌یی که از کلاس میام بیرون، انگار یکی، یک چوب جادویی رو توی هوا تکون می‌ده، و همه چیز کککککککککش میاد، آروم آروم قدم می‌زنم. می‌رم توی شهر کتاب میدون فرهنگ، شل، قدم می‌زنم. نرم شدم. آروم شدم. اثری از آنچه گذشت نیست. پنج‌شنبه و جمعه، سنگین و شل و تنبل و باطل می‌گذرن. با وجود هزار کار مفیدی که قرار بوده انجام بدم، که نمی‌دم، می‌گذرن.تمام هفته رو برای بعد از تکون خوردن اون چوب می‌گذرونم. برای لحظه‌های جادویی، آخر هفته.

پن: بچه‌گی‌های من، یک قسمتی از مسافر کوچولو بود، که لوکومتیورانی، مدام به شاگردش می‌گفت، زود باش پسر زغال بریز،‌ اون‌هم، هم ریتم با صدای چرخ قطار. عنوان از آنجا می‌آید.