یک سال بعد، یک مدیر فنی

من که مدیر نبودم. همه چیز چرخید، بعد از شش سال کار در یک شرکت، شدم مدیر واحدی که توش یه کارشناس نه چندان فعال بودم. بعد واحده بزرگ شد. الان پنج نفر هستن که میز من عمود به میزشونه. بابت کارهاشون می‌رم پایین و داد می‌زنن سرم، بابت کارهای پایین می‌شینم اینجا و به نق زدن‎هاشون گوش می‌دم.

من مدیر نیستم. اصلن آدم کار گروهی هم نیستم. باید خودم باشم و خودم. خودم باشم، هم خوبم، هم سریع‌. ولی این کار، برای من خیلی سنگین و سخت بود. اوایل حتی نمی‌توونستم کارها رو تقسیم کنم. روم نمی‌شد. کارها، خیلی وقت‌ها، سخیف و دون پایه می‌شدن، هستن. من روم نمی‌شد به کسی بگم انجام‌ش بده. همه رو خودم. خودِ  بُلد شده‌ام انجام می‌داد. آروم آروم کارها رو پخش کردم، اعتماد کردم، بابت اعتمادم فحش خوردم. گریه هم کردم. عذرخواهی هم.

حالا هنوز می‌دونم من این کاره نیستم. "کاریزما"ی لازم رو ندارم. زیادی تشکر می‌کنم. خیلی می‌گم لطف می‌کنی. و کنارش، به نظرم خوش‎م می‌آد که از در اتاق‌مون هر چند وقت یه بار صدای خنده می‎ریزه بیرون. که بگو و بخند و هار هارمون به راهه. که به نام هم‌دیگرو صدا می‌کنیم. جز این دو تا آقای محترم، که آقای م و ش هستند و خانوم خ هستم براشون.

اگه مدیر بودم برام  صمیمته مهم نبود. مهم راندمان و نوآوری و الخ مهم بود. من اگه مدیر بودم... .
این روزا وِردِ زبون‌م شده این. "من اگه آدم بودم، مونده بودم کانادا" اونقدری که  "پدر شمام دیگه عن قضیه رو درآوردین". البته این رو به کسی نمی‌گم. در حد نق خود"مان"ی باقی می‌مونه. ولی خوره افتاده تو مغزم که اگه آدم بودم و خوشی و راحتی و رفاه و غیره رو حق خودم می‌دونستم، مونده بودم توی اون خراب شده. نیستم و چیزی رو حق مسلم خودم نمی‌دونم و برگشتم. سه ساله که برگشتم، مونده بودم الان رفته بودم دنبال کارای پاسپورت لابد.

می‌دونم فکر اشتباهیه. خسته شدم. از همه چیز و همه کس. از آدم‌های آویزون. از اینکه حتی یه سفر دو روزه هم جور نمی‌شه، بریم یه جا ساکت باشه. همه‌ی کار کار کار رو می‌ندازم گردن کانادا نموندن. انگار اونجا بیمارستان بوده و قراربوده بخوابیم فقط.

بس که این چند وقت هی چیدم و نشد هم خسته‌گی گلوله‌‌تر و درشت‌تره.چیزها و کسانی که روشون حساب کرده بودم دارن می‌ریزن.

دیروز فهمیدم آقای ه که تابستون اجرای بهمان رو توی تالار وحدت (پّز نامستتر) داشتیم، داره از ایران می‌ره. کله‌ی پدر خارج.

الان که از اون روزای پر استرس خرداد و تیر گذشته، عین پیرزن‌های هنرمند سابق، هی می‌شینم فیلم‌های دزدی این طرف اون طرف رو نگاه می‌کنم و آخی می‌گم به خودم. از بین تموم اون حال‌ها و رفت و آمدها و صاف شدن‌ها یه دونه صدا مونده تو گوش‌م. صدای زنگ‌طوری که توی آنتراک پخش می‌شد که تماشاگران محترم، برگردن توی سالن. اون صداهه رو هر جا بشنوم، دل‌م می‌چرخه سمت‌ش.

غروبی که فهمیدم دارن می‌رن آمریکا نق نق مغزم بلند شد که بابا جان! حالا دیگه کو تا یک نفر پیدا بشه بیاد منو آدم حساب کنه، ببره روی سِن تالار وحدت.

زنگ زدم به معاشر، منطق فعال‌ش شروع کرد که حالا یکی دیگه پیدا می‌شه که فیلان. نمی‌فهمه یک نامدیرِ خسته اصن همچین منطقی حالی‌ش نمی‌شه که.

وسط اجرای خیلی سنگین یکی از دختران کلاس، دیدم که به قول عموی مرحوم، آب از کنار دماغ‌م راه افتاده، دستمال هم که نداشتم، هی دست کشیدم پاک شه. یاد فیلم نوستالژیا افتاده بودم. نمی‌دونم چرا. ربطی هم نداشت. مغزم آب داشت. آبِ یکی بیاد زندگی من رو به عهده بگیره.

حالا حواست هست؟

این بار نگار سرش خیلی شلوغ بود بیچوره و کلی کار داشت و من عملن دو هفته برای خودم بودم. جز سه روزی اون وسط که رفتم مونترال، بقیه‌اش خودم بودم. بدون معاشرت فارسی.
فرصتی بود که خیلی وقت بود فکر می‌کردم لازم دارم. چقدر مدام به خودم می‌گفتم من باید "پن دقیقه واسه خودم باشم" بس که دورم شلوغ بود. توی شرکت و خونه و خیابون و همه جا. چقدر حرف بود و صدا. این دو هفته ولی خودم بودم وخودم. بیرون که می‌رفتم مگر به ضرورت حرف نمی‌زدم. اگر هم حرف می‌زدم به زبان دیگه‌ایی بود جز فارسی که در نتیجه داستان کلن فرق می‌کرد. می‌رفتم توی خیابون بلند بلند آواز می‌خووندم، می‌رفتم توی پارک، می‌نشستم روی نیمکت و تمرین سولفژ می‌کردم. با صدای بلند. آنطور که معلم دوست داره. هزار تا پن دقیقه واسه خودم بودم، و دیدم که خبری نیست. واقعنش اینه که خیلی از دردهای سر و فکرها مال جمعه. وقتی خودم باشم، کاری ندارم به جزییاتی بسیار مسخره و الکی. بیمار طور و وابسته به زبان و مکان برای خودم دغدغه درست می‌کنم. نه اینکه کسی کاری داشته باشه ها! خودم، مرض از خودمه. باز برام ثابت شد که چقدر همه چیز توی مغز خودم جریان داره، چقدر منفک هستم از محیط و اطراف‌م. فکر می‌کردم که محیطه، ولی خودم بودم. خود خرم.
بیماری توضیح دادن گرفتم انگار. توی این چند وقت اخیر، بگیریم دو سال اخیر. مدام دارم همه چیز رو توضیح می‌دم. انگار پیش پیش جلوی سو تفاهمی که هیچ وقت هم ایجاد نخواهد شد رو، بخوام بگیرم. توضیح می‌دم که کسی ناراحت نشه یه وقت. 
کاش یادم بمونه که "شنادو بکن" بعد اگه کسی ناراحت شد، یه کاری می‌کنیم دیگه، یه چیزی می‌شه.
کااااااااااش یادم نره. 
پن، کمی تا قسمتی مرتبط: با دوستم رفته بودیم توی کفش فروشی، یه کفشی رو برداشتم، گفتم خوبه؟ گفت آره! از اون کفشاییه که روش نوشته مانی. کفشو برداشتم، همه جاشو نگا کردم، گفتم ننوشته که، کو؟ زل زد که خنگه! یعنی مدل توئه. از اوناییه که تو انتخاب می‌کنی. دست به کمر و لب خندون نگاش کردم که خاک عالم! چه خنگی شدم، اصلن نفهمیدم چی می‌گی.
خیلی خارجی‌طور، مستقیم و رک و راست باید حرف بزنم، بشنوم.

اتوبوس‌نامه

سال‌هاست که مسافر خط اتوبوس میدان پیروزان-میدان ولیعصر ،و برعکس، هستم. از دبیرستان تا حالا. تو این مدت با مسافرهای زیادی هم‌سفر (هه، هم‌سفر مثلن) بودم. مادری که دختر و پسر دوقلوش رو صبح‌ها ایستگاه بعد از آ.اس.پ سوار می‌کرد و فرهنگ پیاده می‌شدن، و همیشه مادرگربه‌طور مراقب‌شون بود و حالا که دختر رو صبح‌ها می‌بینم که داره می‌ره سر کار. (هر وقت دختر رو می‌بینم، یه جریانی توی تن‌م حرکت می‌کنه. شاید بهش بگن زندگی، لذت، کیف، خوشی، هیجان... همه‌ی این‌ها با هم اصلن.) یا مادری که دخترش رو بغل می‌کرد و می‌برد مهدکودک صبح‌ها و دو راهی پیاده می‌شدن و الان که دختر یه مقعنه سرشه و مادرش براش جدا کارت می‌زنه. تا اون یکی مادر که پسر عقب از آدم‌های هم سن و سال‌ش رو سوار می‌کرد و مادری که دختر جدای از دنیاش رو می‌کشید توی اتوبوس و پدری که با پسرش سه تا ایستگاه سوار بودند و یه وقتا پسرش رو می‌سپرد دست که می‌شینی بغل خاله؟

گاهی این آدم‌ها بیش از حد برای من تبدیل به موجوداتی آشنا می‌شدن. همین چند روز پیش یکی‌شون رو توی بام تهران دیدم و هی فکر کردم کجا دیدم اینو. آشناست چقدر و بعد یادم اومد که هان! هم‌ایستگاهی بودیم یه مدتی با هم.
(از این ماجرا می‌گذریم که همه عوض شدند و من هستم، چه کاریه اصلن. من خود الکس فرگوسن استم)
چند هفته‌ایی هست که توی ایستگاهی که سوار می‌شم، دختری آیفون به دست منتظر می‌شینه که صدای آهنگی که گوش می‌ده خیلی بلنده. خیلی خیلی بلنده. صدا برای من آزاردهنده است. ازش فاصله می‌گیرم، می‌رم توی آفتاب منتظر می‌مونم که دور باشم ازش. می‌رم تکیه می‌کنم به اون یکی نرده‌ها که ضربه‌های یک‌نواخت رو نشنوم. و هر بار که می‌دیدم‌ش فکر می‌کردم چرا ما مردم سرمون به کار هم گرم، هیچ کدوم صدامون در نمی‌آد که خانوم ما دل‌مون نمی‌خواد اینی که تو گوش می‌دی رو گوش بدیم؟ یعنی اون خانوم چادری که هر روز داره از روی کتاب دعایی،  دعا می‌خوونه دل‌ش نمی‌خواد روی خدای خودش متمرکز باشه؟ یعنی این صدا فقط من رو اذیت می‌کنه؟
امروز مجبور شدم توی اتوبوس بشینم جلوش. نمی‌شد که نگاه‌ش نکنم. آرایش کاملی داشت. (این جمله نفرت‌انگیز "من توی عروسی‌ هم انقدر آرایش نمی‌کنم") ولی من اگه انسانی سفیدپوش در میان آدم‌های دیگه هم بشم، انقدر آرایش نمی‌کنم. کرم پودر به میزان لازم (اونقدر که جا به جای صورت‌ش گوله بشه ) سایه‌ی  اکلیلی سرمه‌ایی، ریمل گوله شده روی مژه‌ها به میزان لازم و رژ لب براق سرخابی (این آخری رو گاهی با هم شریک هستیم) بعله، نمی‌شد به‌ش نگاه نکنم. کتاب رو باز کردم که ببینم حرف حساب جدید کاتب چیه، که دیدم صدای یک‌نواخت نمی‌ذاره. خیره شدم. خیال خودم رو راحت کردم و خیره شدم. راننده که گاز می‌داد صورت‌ش و لب‌هاش جمع می‌شدن. به حرف‌ها یا صدایی که می‌شنید عکس العمل نشون می‌داد، با تمام اجزای صورت. هر چند وقت یک‌بار گردن می‌کشید، عصبی‌طور. اتوبوس که ترمز کرد، دست‌ش رو گرفت به صندلی، نگاه‌م افتاد به ناخن‌هاش که کمی بیشتر از حدی که می‌شد خورده شده بودن.

یعنی مردم بیشتر از من می‌بینن.

کتاب نع‌خواندن

خودم رو آدم کتاب‌خوانی می‌دونم. بهش افتخار نمی‌کنم، ولی ازش لذت می‌برم. زیاد. ولی‌کن این طور نیست و نبوده که همیشه و با یک نرخ ثابتی کتاب بخوونم. دوره‌هایی بوده حتی که چند سالی کتاب نخووندم و باز شروع کردم. 
این اواخر ولی، یعنی از اول سال نود و دو به بعد، هر چند هفته یک بار، چند هفته با کتاب نع‌خوان شد‌ه‌ام. توی این دوران بدترین چیز و حرص‌دهنده‌ترین چیز، قفسه‌ی کتاب‌های هنوز خوانده نشده است. من دو عالم کتاب دارم، یک عالم از این دو عالم خوانده نشده‌ها هستند.
امروز داشتم به فروختن کتاب‌ها فکر می‌کردم. چه خوانده شده‌ها، چه غیره.
حس خوب و شیرین و سبکی بود، نه مثل بقیه‌ی *وداع‌ها که وقتی بهشون فکر می‌کنم، یه بغضی هم‌راه دارن. خیلی هم خوب و خوشحال بودم. خیلی راحت فکر می‌کردم اگه کتابی بخوام، بعدن، می‌خرم خب و بهتره از "شر" شون خلاص بشم.

* وداع، نه خداحافظیه، نه به درود. وداع، وداعه. با تمام غلظت عین انتهای کلمه.
بشری‌زاد شیر خام خورده، کلی زحمت کشید و خودش رو از روی زمین و کار دستی، همون یدی سابق، خلاص کرد و مغزش رو راه انداخت که بشینه پشت میز و به جای اینکه دست و بال‌ش زخم و زیل بشه، فقط دکمه‌های این لعنتی رو فشار می‌ده و یا در ن‍هایت و یه خورده قبل‌تر یه قلمی دست‌ش بود. و به این ترتیب تن‌ش آرام گرفت. به یاری آن سلول‌های خاکستری خاک بر سر خسته.
بعد، یهو دید که ای داد بی‌دود اونهمه عضله که ساخته شده بودن تا  روی زمین کار کنند و شکار کنند و مهین خویش را کنند آباد. بی‌کار شده‌ان و دارن از فرم خارج می‌شن و چاق شدیم که ای وای و اینها.
بعد پا شد و یه سری دستگاه و وسیله و ابزار و بند و طناب و وزنه ساخت، که بتوونه اون همه عضله‌ی بی‌کار پشت میز نشین رو یه راهی بندازه. 
آن‌طور که روی هر وسیله تصویری وجود داره که این الان داره اینجا‌تون رو یه طوری می‌کنه و اینها.
و انسون وقتی کش ایکس طور رو به دست و پاش بسته و خرچنگ‌وار روی زمین دراز کشیده و سعی می‌کنه از دو طرف خودش رو بکشه که نمی‌دونم چی‌ش یه شکل دیگه‌ایی به خودش بگیره، به تمام آبا و اجداد و روند کارمند شدن‌ش فحش می‌ده. یاع، وقتی اون وزنه‌های ملعون رو می‌بنده به پاهاش که فیلان، همش یاد فیلم پاپیون می‌افته. که البته این یکی اصلن معلوم نیست چرا. و خعلی سریع و فوری و بدون مکث آهنگ آن فیلم در مغزش خوونده می‌شه.
کاش جناب یونیورس و روند تکامل‌ش، یه خوده دست بجنبونه و زودتر بفهمه که بابا جان! دیگه این عضلات قرار نیست اون کار سابق رو انجام بدن، و باید یه طوری شکل‌شون عوض بشه و بفهمن که پدیده‌ایی به نام کارمند و میز به وجود آمده.
انسون بعد از حدود دو ساعت موندن توی ترافیک و نه ساعت پشت میز نشستن، از همه طرف پاره می‌شه تا دو ساعت بدن بسازه، که چی؟ که از صدای ترق و تروقی که صبح‌ها موقع بیدار شدن ازش در میومد خسته شده بود. یا که از تصویر خعلی پهن خودش در آینه حال‌ش بد می‌شد دیگه.


"من که هر چی خواستی بهت دادم، من که به هر سازت رقصیدم."


یه تیکه‌ دیالوگ توی فیلم کنعان هست، جایی که مرتضی سعی می‌کنه بفهمه چرا مینا می‌خواد بذاره بره. دیالوگی مشابه این توی یک میلیون فیلم و نوشته و حرف عادی و روزمره‌ی مردم هم هست و چیز خاصی نیست. ولی یه عجزی کلافه‌گی‌ایی سردرگمی‌ایی یه حالا من بدون تو چی کار کنم‌ی توی حرف زدن، یا مدل حرف زدن مرتضی هست، که یاد من مونده و هر باری که کسی از مجموعه‌ی فدارکاری‌هاش توی رابطه با آدم دیگه‌ایی حرف می‌زنه، توی این چند سال، این دیالوگ توی ذهن من تکرار می‌شه.

حالا، چند وقته این داستان ذهن من رو مشغول کرده، و البته هنوز هم نتیجه‌ایی نگرفتم وصرفن مطرح کردنش توی این تارعنکبوت خاک گرفته است.
 یکم اینکه، وقتی کاری رو برای کسی انجام می‌دیم، هدف‌مون صرفن خوشحال کردن اون آدمه یا خودمون هم خوش‌مون می‌شه؟ نظر من به دومی نزدیک‌تره. آدم از دیدن خوشحالی و برق چشم و ذوق آدم مقابلش انقدر کیف می‌کنه که دل‌ش بخواد مدام خوشحال‌ش کنه، فقط برای دیدن اون لحظه خوشی توی چشمای آدم مورد نظر.
به علاوه اینکه وقتی کاری رو به خاطر دل کسی انجام می‌دیم، خودمون رو از شر فرآیند سخت انتخاب راحت می‌کنیم و همه چیز رو هوار می‌کنیم سر خوشی و علاقه‌ی آدم مقابل. (انتخاب کردن شاید سخت‌ترین کار موجود در دنیاست. بس که عقل آدمی‌زاد ناقصه و نمی‌کشه به دیدن همه‌ی جنبه‌ها و به خصوص در مورد دیدن آینده کم میاره. و محدوده به روز و هفته و ماه و سال بعد، نهایتن) و اینطوری وقتی چیزی خراب شد، خیال‌مون راحته و پا روی پا می‌ندازیم که من نبودم که. خودش خواست. (حالا به من چه رو بلند نمی‌گیم نهایتن.)
دوم اینکه، یک حکم کلی بدم؟ چیزی شبیه ول‌ش کن بره، اگه مال تو باشه برمی‌گرده... به همون خامی... به نظرم آدمی که به خاطر آدم دومی از خودش بگذره، به راحتی به خاطر آدم سومی از آدم دوم می‌گذره.
به نظر من هیچ موجودی عزیزتر از خود آدم وجود نداره، و وقتی آدم از خودش بگذره، به راحتی می‌توونه از طرف دوم رابطه هم بگذره.
به نظرم نشانه‌های دوست داشتن رو، عاشقی امری‌ست به شدت غیر واقعی و ماله قصه‌ی شاه پریون، بهمون اشتباه فهموندن. مثل خیلی چیزهای مشق شده و کلیشه‌ایی دیگه. فرو کردن توی مغزمون که اگه به خاطر تو مرد، اگه به خاطر تو از خودش گذشت. پس دوست داره. 
شاید، اگه توونست به انتخاب تو، به چیزی که تو دوست داری احترام بذاره و ازت نخواد شکلی بشی که اون می‌خواد، اون وقت دوستت داره.
شایان ذکر است که تا به حال کسی صرفن به خاطر من کاری نکرده و از چیزی نگذشته، پس شاید من عقده داشته باشم و این حرف‌ها از سر تجربه‌ی تجربه نشده‌ی من ناشی بشه. شاید هم نه... من دارم به آسایش توی رابطه‌ و فرسایشی نبودن و خسته نشدن و طلب نداشتن، حرف می‌زنم.

خارج – قسمت آخر- ایشالو


با تقریب خوبی، همه‌ی آدم‌های اطراف من تجربه‌ی مهاجرت دوستان و آشنایان‌شون از سر گذروندن. معمولن عکس العمل آدم‌های بازمانده این است که، خوش به حال‌ش. خوش بخت شد دیگه. ایشالا که براش خوب باشه. و این جمله‌ی تک خال ذهن من، "مهم اینه که اون خوش بخت می‌شه، منم خوشحالم براش." اینجای داستان و حرف که می‌رسید، ابرو‌های من جهشی تا مغز می‌کردن که واع! چه وارسته و خوش دوست. به خدا مردم یه مرحله‌ایی از عرفان رو دارن رد می‌کنن، که از من خیلی دوره. من اصلن همچین حسی نداشتم که به خاطر فلونی خوشالم. واسه خودش و خودم مهم نیستم که چه حسی دارم.
و فکر می‌کردم عجب آدم بدجنس و عنی استم، که نمی‌توونم اینطور سرخوش و راحت بگم، واسه خودش خوشحالم. لابد حسودم. یا بخیلم، یا یه مرگیم هست. حتمن.
و گذشت.
رسیدم به امسال، سال 91. در این سال عزیز، عجیب غریب داغون له باقالی گلابی، چند تای دیگه رفتن. مثل همه‌ی اونهای دیگه‌ایی که رفتن، بدو بدو اوایل رفتن‌شون، در حال چت و معاشرت فیس بوکی و دنیای مجازی، اصرار به ادامه‌ی دوستی و غیره بودیم. و بعد من آروم آروم فهمیدم که داستان اصلن جنس خراب من نیست. داستان حال خراب دوستان رفته است.
وقتی آدم رفته داره با رفتن‌ش حال می‌کنه، وقتی خوشحاله، وقتی تمام مشکلات‌ش ربطی به "غربت" نداره و داستان صرفن زندگی جدیده و تلاش برای ساختن‌ش. وقتی می‌بینی که جای این آدم اصلن ایران نبوده و "باید" می‌رفته و چقدر خوشه که رفته. اون وقت، تو هم آروم می‌شی. تو هم می‌ری توی صف مهم اینه که اون خوشال باشه. تو هم جنس خوب، خوب‌خواه‌ت هم‌راه می‌شه و می‌بینی جنس غم فقط دل‌تنگیه. دل‌تنگی برای آدمی که پیش تو نیست، ولی جاش خوبه.
این فرق داره با دل‌تنگی و نگرانی و غیره برای آدمی که پیش تو نیست ولی جاش هم خوب نیست.
به سلامت دارش!

گردن‌م درد می‌کنه. زیاد. امروز بیشتر از چند روز گذشته. و کلافه‌ام کرده... .
تا به حال زندگی‌، پدر و مادر و نگار و لیلا، با صدای ناله توی خواب‌های مزخرف من بیدار شده‌ان.
دیشب هم. یعنی دم صبح هم. ساعت چیزی بین شش تا شش و نیم، خواب دیدم دیر رسیدم خونه و مردی ژنده‌پوش دنبال‌م می‌آد و منتظره انگار من در رو باز کنم بیاد توی خونه. با خودم فکر کردم که گور بابای دیر وقت بودن و چراغ خاموش، هم زنگ می‌زنم بسیار و هم داد می‌زنم که آدم‌های خونه بفهمن بیان شاید مرد بره.
و شروع کردم داد زدن. که یهو این داد زدن می‌ره توی بیداری. من تهش رو می‌شنوم. تهش که آدم توی خونه میاد بیدارم می‌کنه که داری خواب می‌بینی... به گوش خودم ناله‌ست. ناله‌های بلند مزخرف.
بعد که بیدار شدم و خواستم از تخت بیام بیرون، دیدم که تمام پشتم سفت شده بود  و گرفته بود و نمی‌ذاشت از تخت بیام بیرون.
تازگی‌ها حواس‌م هست، وقت‌های زیادی منقبض‌ام. وقت ساز. وقت راننده‌گی، وقت بحث‌های بی‌پایان با همکاران. وقت نشستن توی ماشین معاشر. وقت چهارزانو نشستن توی تخت و حرف زدن با معاشر. (با تقریب خوبی، همیشه منقبض‌ام) باید حواسم باشه که شل کنم. همیشه یادم باشه که شل کنم.
شل کنم، و گرنه درد داره ها!

كاش تو هم حال مرا داشتي

تا چند وقت پيش فكر مي‌كردم "بوها" و "اشيا" و "جاها" مي‌توونن ياد آدم‌ها رو نگه دارن. فكر مي‌كردم اگه "همون جاهايي كه با من مي‌رفتي و همون كارايي رو بكني كه با من مي‌كردي"  خيلي اذيت مي‌شم و به رنج. ولي نمي‌شم. هيچ اتفاقي نمي‌افته. ديگه چيزي ياد كسي رو زنده نمي‌كنه. من خيلي زور مي‌زنم كه مثلن بويي بمونه و كاري كنه، ولي نمي‌كنه.
اين لابد از نتايج سفت‌ شدنه. بزرگ شدن نه. همون سفت شدن.
يادمه يك زماني اينجا نوشته بودم كه، به نظرم براي هر آدمي يه عطري، يه عطر جدايي بايد باشه، بعد سر هر رابطه‌ايي عطر عوض كنه.
بعد چند سال هي عطر عوض كردم كه "شايد اين جمعه بيايد، شايد" كه نشد. 
بعد من عطر خودم رو پيدا كردم. يه عطر ثابت. (عطر ثابت گرون لعنتي، خاك بر سرت كنن الاغ) بويي كه دوست دارم. و با آدم‌ها عوض نمي‌شه. ولي اين بو هم برام مهم نيست. هيچ حسي.
كلن هيچ حسي.
هر چند هنوز حساب صدا، جداست. تركيب اصوات، شايد. هنوز هم صداها با من بازي مي‌كنن. آدمي در كار نيست. بيشتر زنده‌كننده و يادآور حسي هستن. و بيشتر تركيبي رو دوست دارم كه زمستون باشه، هوا يخ بزنه. همون يخما.


(این نوشته تخیلی است، و به چیزی دست نزنید.)

روی آسفالت درازم. دراز شدم. این اولین باریه که سطح آسفالت رو حس می‌کنم، صداها می‌گن آخرین باره. صدای مردم. دورم جمع شدن. از یک چشم رو به آسمون می‌بینم که مثل هاله‌ دورم جمع شدن. داد می‌زنن، صدا می‌کنن. مخاطب صداها من هستم. توی اون یکی گوشم هنوز صدای آهنگ می‌آد. هنوز همونی رو می‌خوونه که قبلن داشت می‌خووند. شاید من که افتادم، برای آی پاد هم چیزی پیش آمده باشه. افتاده روی لوپ. "بهار ما گذشته شاید، بهار ما گذشته انگار، نرو بمان" (اگه هنوز راست و صاف بودم و داشتم روی پاهای خودم راه می‌رفتم تفسیر می‌کردم که این "نرو بمان" رو داره برای من می‌خوونه. ولی روی پا نیستم. کف آسفالت پخش و پلا شدم.) بعد آکاردئون هست، ویلون هست، ویلونی بم‌تر هست. من حواسم به صدای توی گوش راست‌مه. به سایر صداها کاری ندارم. خودم رو جمع کردم. جمع شدم توی خودم. عین جنین توی رحم. من که یادم نیست. شما هم یادتون نیست. ولی می‌دونم، عکس‌ش رو دیدم. "سونو"ی بچه‌ی هزار مادر منتظر رو دیدم، که توش معلومه جنین توی رحم اینطوری توی خودش جمع می‌شه. من جمع شدم توی خودم، صداها ازم می‌خوان که باز بشم. من نمی‌خوام. مقاومت می‌کنم. جمع‌تر. سفت‌تر. فشرده‌تر. یه قطره اشک حس می‌کنم. آویزون می‌شه، غلت می‌زنه، از گوشه‌ی چشم راست‌م می‌آید بیرون. شاید درد باعث این اشک شده باشه، چون من که خوبم. اصلن بهترین حال این مدت رو دارم. این‌طور پخش روی زمین. این‌طور بی‌هیچ عجله‌ایی. این بار چیزی متوجه من نیست. دیگه دیگران مسئول‌ن. کسی باید من رو از روی زمین، از کف آسفالت جمع کنه. دیگه لازم نیست توانی توی پاهام باشه.
همیشه، وقت خسته‌گی دراز می‌کشیدم کف زمین، و سعی می‌کردم همه‌ی عضلات رو شل کنم، همه‌ی عضلات رو. فک‌م رو هم شل می‌کردم. و همیشه فکر می‌کردم، اصلِ خسته‌گی توی پاهاست. این‌ها رو هر چقدر هم شل کنی، اون‌طوری نمی‌شن که انگار شل هستن. آزاد هستن. همیشه فکر می‌کردم کاش می‌شد کف پام رو جدا کنم. مثلن از مچ پا می‌کندم، یه طوری جداشون می‌کردم، و شاید این‌طوری خسته‌گی پاهام هم از تن‌م خارج می‌شد.
ولی نمی‌شد.
حالا ولی، حالا که کف خیابون هستم، روی آسفالت دراز کشیدم، حس می‌کنم این اتفاق افتاده. حس می‌کنم از مچ جدا شدن. یعنی چون حس‌شون نمی‌کنم، حس می‌کنم جدا شدن و پیچ‌شون باز شده.
رسیده بودم سر دو راهی یوسف‌آباد. هر بار به خودم می‌گفتم از بین دو تا اتوبوس ایستاده رد نشو، شاید یکی‌شون عقب عقب بیاد، بیاد و له بشی بین دوتاشون. من، مثل خیلی‌ها، می‌گفتم که دلم می‌خواد بمیرم اصلن، ولی هر بار وقت عبور از بین دو تا اتوبوس می‌گذشت از ذهن‌م که یه روزی له می‌شی بین این دو تا. این بار هم گذشت، این بار هم گفتم نکن دیگه. بار آخرت باشه ها! داشتم به این فکر می‌کردم، داشتم به "کافه‌ها و دود سیگار" فکر می‌کردم، داشتم به کافه‌ی دیشب، به همه‌ی عکس‌های بکت فکر می‌کردم و ندیدم.
یه چیزی خورد به من. صدای بدی بود. مثل ترکیدن. انگار یه بچه‌ایی از یه بالایی، از یه بلندی یه کیسه آب پرت کرده باشه پایین. انگار کسی، دیگه حوصله نداشته باشه، من رو، منِ کیسه‌ی آب رو  نگه داره توی دست‌ش و پرت‌م کرده باشه کف خیابون. روی آسفالت.
بقیه‌ی صداها خیلی دور شدن. ولی یک صدایی خیلی بلند شده، خیلی بلند. خیلی خیلی بلند. "نرو بمان"