آدم در فرودگاه باید مردم رو نگاه کنه. حیفه که وقتش رو به خرید بگذرونه. خارج، غده‌ی خرید آدم رو راحت تحریک می‌کنه. جوابش رو هم داره. با انواع قیمت‌ها. مدل‌ها. رنگ‌ها. اندازه‌ها. همه رو راضی نگه می‌داره. امیدوار می‌کنه.
ولی توی فرودگاه می‌توونی آدم ببینی. نگاه کنی. داستان که نمی‌شه ساخت. خسته است آدم. پس همون، نگاه می‌کنی.
فرودگاه آتاتورک، استامبول.
رسیدیم، دم غروبه، رو به پارکینگ هواپیماها می‌شینم، که غروب و رنگ و نور خورشید رو ببینم.
دو مرد آسیایی هم هستن.
نه.
دو مرد خاورمیانه‌ایی.
آسیا یعنی چین و ژاپن و امثال آن.
ما یعنی خاورمیانه.
نگاه‌م می‌کنن. یادم می‌آد، باید شلوار بپوشم. یادم نره. نمی‌شه اینطور با پیراهن و جورابی که یکم کوتاه هم هست، وارد فرودگاه امام بشم. فرودگاه کوچک امام.
 یه مرد خاورمیانه‌ایی دیگه کنارم می‌شینه. می‌خوابه. ساکش رو می‌ذاره زیر سرش.
گوینده توی بلندگو می‌گه، ساک‌هاتون رو همین‌طوری نذارین برین، مامورین امنیتی برشون می‌دارن.
مرد خوابیده بلند می‌شه. ساک زیر سرش رو می‌ذاره، می‌ره. خبری از مامورین امنیتی نیست.
بلند می‌شم برم. خیلی نزدیک به ساکم. تیکه تیکه می‌شم. این خیلی زشته و حال به هم زنه.
دروغ گفتم.
بلند شدم، چون دلم نخواست بمیرم. ترسیدم.
رفتم بالا. محل پروازهای وصلی.
بالای پله‌ها، یهو می‌شه همون خارج. پر از مغازه و نور و بو و موسیقی.
لابد از عادت می‌کنی‌ها، یکی‌ش همینه. که نور و بو و موسیقی، عادی بشن برات. محل‌شون نذاری.
می‌شینم یه جایی، که کوآسون بخورم و کتاب بخوونم و هیزی کنم.
خانومی که کنارم نشسته می‌پرسه شما افغانی هستین. می‌گم ایرانی هستم. می‌گه از کتابی که خووندی پرسیدم، دیدم افغانی نوشته. می‌گم نه ایرانی هستم.
دستش رو حنا گذاشته.
یکم بعد می‌پرسه اینجا دستشویی ها جدا هستن؟ زنانه مردانه؟
می‌گم آره.
می‌پرسه، شما انگلیسی‌ت خوبه؟ من هر چی بلیطم رو نگاه می‌کنم، هیچ پی ام، ای ام نمی‌بینم توش. بلیط‍ش رو نشون می‌ده، نوشته 9.30 می‌گم 9 و نیم صبحه. اگه شب بود، می‌نوشت 21 و سی.
بلیطم رو نشونش می‌دم، خیالش راحت بشه.
می‌پرسه کجا می‌ری؟ می‌گم.
می‌پرسم شما کجا می‌ری؟ می‌گه سویدن.
مرد سمت راستی، سفید و بلند و چاق، داره از روی کیندل‌ش کتاب می‌خوونه.

+3.30

یک هفته است هر روز یه پست نوشتم، گذاشتم روی دسک تاپ، و خیال خودم رو راحت کردم.
با این شروع شده،

نمی‌دونم برای مسافر خارج هم اینطور است یا نه. یا حتی برای آدمی که برای تحصیل به کشور دیگه‌ایی می‌ره، و نه با نیت موندن. ولی  من که قصدم موندن بود، کلن در خواب بودم. از لحظات آخر در خانه. از بستن چمدون‌ها. تا سوار ماشین شدن و راه فرودگاه و خود فرودگاه و منتظر بودن توی فرودگاه هیتروی لندن و بعد مسیر خیلی طولانی روی اقیانوس. و مونترال و بعد تورنتو. کلن در خواب گذشت. حالا از من بپرسید، چطور بود، چرا، جوابم همون‌قدر مبهوته که خودم. نفهمیدم چی شد.
آدمی که برای مهاجرت اقدام می‌کنه، یه زمانی رو منتظره. حالا یکی بیشتر، یکی کمتر. ولی از لحظه‌ی پست کردن مدارک، تا اون موقع که ویزای توی پاسپورت رو ببینه، منتظره.
منتظره که بعد از این انتظار، اتفاق بزرگی بیفته. حالا مثبت و منفی بودن‌ش، لابد به انتظارش از زندگی برمی‌گرده، ولی مشترک بین مهاجران، انتظار برای اتفاق بزرگه. برای تغییر.
و مهاجرانی هستند که انتظارشون به سر می‌رسه، ولی نمی‌فهمن چی شد. گیج و گنگ و خواب هستن. لابد انتظار داشتن، تغییر در حد کدو شدن کالسکه‌ی سیندرلا باشه. در این حد لحظه‌ایی، 12 که شد، کالسکه کدو می‌شه، حواست به 12 باشه.
ولی مهاجر هی می‌بینه 12یی در کار نیست. هنوز مبهوتی. 12 رد شد. کدو کالسکه شده، حواست هست؟ هست. مثلن.

بعد هی فکر کردم شاید فقط برای من اینطور بود. بعد فکر کردم، خیلی شخصیه. بعد فکر کردم، چقدر از دست وبلاگ‌ها مهاجر، شخصن حرص خوردم. ولی خب، بالاخره که چی.
اصلش همینه. همین مثبت سه و نیم، که چسبیده بود به من و ندیده بودمش.

چندگانه - سی‌ام

یکم، شنیده بودم مهاجرت تولدی دوباره است. ولی باور نمی‌کردم تا این حد پیش بره. در واقع تا این حد عقب بره.
وقتی توی خیابون هستم، شروع می‌کنم به خووندن اسم مغازه‌ها. خیلی خوشحال. گاهی یهو می‌بینم که دارم بلند بلند می‌خوونم و حواس‌م جمع می‌شه که، درست شدی مثل بچه‌ها. وقتی تازه الفبا یاد گرفتن. هی می‌خوونی... .
مریض شدم. مریضی یک جور نیکویی دارد از پس من برمی‌آید. یک طوری که سال‌ها بود تجربه‌ش نکرده بودم. خاطره‌ی آخرین بار اینطور مریض شدن، مال سال‌های دبستانه. اون موقع که جمعه‌ها به زور با پدرخانواده می‌رفتیم کوه که احوال ریه‌ی من خوب بشه.
حالا این فیزیک ماجراست. روح ماجرا چیز دیگری‌ست.
دیروز دخترعموی خانواده اصرار کرد که بریم دکتر. من در حال گیج و منگ مریضی، مقاومت می‌کردم که حالا می‌خوای یه روز دیگه صبر کنیم. درست مثل بچه‌گی که فرمان صادر می‌شد، باید بریم دکتر. و من هی می‌گفتم نه حالا یه ساعت دیگه. ولی می‌دونستم آخرش مقاومت بی‌فایده‌ایی‌ست.
بعد که رفتیم دکتر، دخترعموی خانواده منو دم درمان‌گاه پیاده کرد، که کمتر توی سرما باشم، تا خودش ماشین رو پارک کنه. ازش پرسیدم بعد تو میای؟
باورم نمی‌شد. گیر دادم که بابا! یعنی چی. بزرگ شو. فرض کن اصلن دخترعموی خانواده نبود. رفته بودی شهری که بنی بشری رو نمی‌شناختی، چی کار می‌خواستی بکنی؟ (یادم نمی‌آد چند ساله که در ایران تنها می‌رم دکتر. یادم نمی‌آد آخرین بار کی بوده که منو برده باشن دکتر. هان! جز اون یک شبی که برادرخانواده بغل‌م کرد، گذاشت توی ماشین. که می‌شد شش سال پیش. شبی بود برای خودش.)
و کنارش خنده‌م گرفته بود، به خودم می‌گفتم به قران من نبودم که گفتم بعد تو میای، یه بچه بود. به جان خودم.
بعد ترسی که توی درمانگاه توی جونم بود هم، ترس آشنایی بود. درست مثل ترس توی مطب دکتر پرویز فرزین، توی میدون فرح‌بخش تهران. اون طوری که خیره می‌شدم به بقیه مریضا. اون طوری که می‌رفتیم توی مطب‌ش و من از چراغ روی سرش، و از چشم‌های درشت شده‌ی پشت عینک‌ش می‌ترسیدم.
نشسته بودیم، توی درمان‌گاه ناشناس، همون ترس برگشته بود. توی دل‌م می‌خندیدم که باورم نمی‌شه. اصلن نمی‌فهمم چی کار داری می‌کنی بابز جان. ترس از دکتر؟ واقعن؟ بعد که رفتیم توی اتاق دکتر، و آقای دکتر به غایت دل‌نشین بودن، شدم زنی که هستم. با همین سن و سال.


دوم، دارم آرشیو وبلاگ مریم مومنی رو می‌خوونم. توی فیس بوک برام پیغام گذاشته بود و من یاد وبلاگ‌ش افتادم و رفتم دیدم، من از اول وبلاگ‌ش رو نمی‌خووندم. حالا شروع کردم خووندن. خیلی نرم و آروم.
اون‌طوری که یک زمانی از ساعت‌های روزها می‌نوشته. از روزها و ماه‌ها و فصل‌ها. من رو متوجه این کرد، که چقدر حواس‌م به روز و رنگ‌ها و سایه‌ها و شب و دم غروب و ظهر و صبح و زمستون و پاییز و تابستون و بهار نیست. 
حالا، جدای از وقت کشی بی‌نظیر تاریخی، اینکه لحظه‌ها، بدون اینکه به ویژگی‌هاشون توجه کنم دارن می‌گذرن، خوب نیست.
اینجا حالا، سرمای زمستون داره. بی‌برفی که بشه بهش گفت برف. روزهای خشک. گاهی آسمون ابریه. دیشب سردتر بود. روی پنجره، رد آب یخ زده بود. به دخترعموی خانواده گفتم، نشده بشکنه پنجره‌ت تا حالا؟ گفت نه. 
لابد بس که خارجه. و گرنه قابلیت سرما برای شکاندن پنجره بالا بود.
پنجره دو جداره‌ی جدیه. برای همین اثری از صدای بارون، برف نیست.


سوم، نوسان قیمت دلار، خشم و حرص و نگرانی و غیره داره، ولی اشک نداره.
کاش دولت فیلان کانادا، می‌گفت جهت رفاه حال هم‌مرزیان ایرانی کانادایی خود، سایت بی بی سی فارسی را فیلتر می‌کنیم.


چهارم، ده یازده سال پیش چطور زندگی می‌کردیم؟ از خواب که بیدار می‌شدیم، اولین کارمون چی بود؟ من هنوز هم باور نمی‌کنم.

How many roads بابا واقعن؟

 ------ 
حذف، به قرینه‌ی ای بابا! کی حال داره.
بعد، همان زمان، چند جلسه‌ایی رفتم پیش مشاور. البته نه به این دلیل. بلکه به دلیل اینکه یک سالی بود بی‌کار بودم و انقدر بی‌برنامه و بی‌هدف شده بودم، که حال جنون داشتم. 
رفتم پیش مشاور. وسطای صحبت، حرف این --- شد.
گفتم. 
یک‌طور راحتی گفت، واع، این به خاطر اینه که کلن زندگی خیلی مثبتی داشتی، و یهو رفتی سراغ منفی‌ترین کاری که توی ذهن‌ت بوده.
یک‌طوری که انگار این رو همون اوایل درس‌شون بهشون یاد داده بودند.
حالا، گاهی شب‌ها بیدار می‌شم، گاهی روزها می‌رم توی فکر، که نکنه کاری که دارم می‌کنم، تصمیمی که گرفتم، کار غول بی‌شاخی باشه که یهو می‌زنه به سرش. که طوری باشه که هیچ وقت نبوده. برای همین دل‌ش می‌خواد کاری بکنه که مطابق تمام اصول نباید بکنه. راهی رو داره می‌ره که دیگران نمی‌رن. برعکس جریان، برمی‌گرده به سر خط. 
از اول.
و تمام این فکرهایی که دارم، که کشتی داره غرق می‌شه و من نمی‌رم بالای دکل تا فقط خودم نجات پیدا کنم. یا زلزله در راهه و من نمی‌خوام خونه‌م جای دیگه‌ایی باشه. و لباس خوشگل بی‌ بیننده و حتی من لوس و ننر و وابسته استم، همه بی‌خود هستن. و تنها و تنها یک دلیل وجود داره.
به ناگهان تصمیم بگیری چیزی باشی، کاری کنی که ازت انتظار نمی‌ره.

پی نوشت یک، چقدر پست درفت شده دارم براش. چقدر دل‌م می‌خواست بنویسم‌ش. چقدر هر بار نوشتم و منتشر کردم پاک‌ش کردم. چقدر از خودم، بیشتر از همه از خودم، خجالت می‌کشم، که یک‌هو، عین نوزادی که سرش رو محکم می‌ندازه یک طرف، کاری کردم که اصلن مطابق با هیچی‌م نیست. ---
پی نوشت دوم، دارم دنیای مجازی‌م رو به صفر می‌رسونم. تویئتر رو بستم. (نه چون خیلی وقت بود ،فعال بود!) کلی از وبلاگ‌هایی که می‌خواندم رو حذف کردم.
مثل همیشه از فیس بوک متنفرم. خیلی به حذف‌ش فکر می‌کنم. تمام فضولی‌های ممکن رو کردم. پس اینترنت خارج به چه درد می‌خوره؟ دیگه دلیلی براش ندارم. در صف است.
خیلی خوشحال‌م که از پلاس گوگل، استقبال لازم انجام نشد. آن گوگل ریدر بیچاره را ما، بخشی از کاربران معدود فارسی‌زبان اینترنت، کرده بودیم محل معاشرت. و اینطور نبود که خودش قابلیت خاصی داشته باشد. ما قابل‌ش کرده بودیم. و پلاس رو نکردیم. به همین ساده‌گی. و من خوشحالم که نکردیم. در فکر حذف این حساب گوگل هستم. بدجوری حرص می‌خورم ازش. اینکه آن بالا می‌نویسد م چندگانه، برام درد داره. چرا؟ اصلن نمی‌دونم. لابد این وبلاگ هم به دنبالش حذف خواهد شد. طبعن بی‌خبر این کارو نمی‌کنم. مثلن یک پست می‌ذارم، به پایان آمد این دفتر. 
پی نوشت سوم، همین. یکی از اهداف‌م خراب کردن خودم است.
چیزی نیستم.
هنوز؟

Privacy

در ایران، مفهومی با عنوان "privacy" یا حریم شخصی موضوعی به نسبت جدید و حتی غریبه است. به راحتی می‌شه گفت اصلن چیزی به اسم حریم شخصی وجود نداره. برای این کار به یک دستگاه خودپرداز مراجعه کنید و ببینید که چه شود.
به نظر من، این کلمه بسیار خارجی است. و از خارج به ما رسیده.
بعد،
یک چیزی توی تورنتو به وفور دیده می‌شه. خونه‌هایی با پنجره‌های قدی، بی‌پرده. با یک نگاه دم دستی ا وا داشتم آسمون رو می‌دیدم، تا ته زندگی مردم رو می‌شه دید. به راحتی.
می‌شه گفت یا روی فرهنگ داشته‌ی مردم حساب می‌کنن و فکر می‌کنن کسی نگاه نمی‌کنه. که خیلی عجیبه، فرهنگ شهری که اینهمه مهاجر داره، اصلن معلوم نیست چیه.
یا براشون مهم نیست، و میراطور زندگی می‌کنن.
لینک چیزی که زمانی برای میرا نوشته بودم. یک زمانی وبلاگ‌نویسی برای من امر مهمی بود.

رنگ‌های متفاوت آسمان


بچه بودیم که کبری خانوم تصمیم گرفت، کتاب‌هاشو زیر درخت نذاره، تا که بارون خراب‌شون نکنه.
من تصمیم دیگه‌ایی گرفتم. این تصمیم خیلی سفت و سخته. امتحانی نیست.
حالا، شهر رو دوست دارم. حتی کشور رو. شاید.
من با وجود اینکه خیلی دوست دارم بگم، آدم جاده‌ها استم، و بسیار سفر رو دوست دارم، ولی واقعیت زندگی‌م اینه که سال‌ها پیش رویای دیدن مصر، چین، ایتالیا، فرانسه دیگه برام وجود ندارن. ساکن‌تر از چیزی هستم که خودم باور کرده بودم. دنیا در صندلی جلوی میز کامپیوتر، توی اتاقم تموم می‌شد.
اصلن جاده هیچ حسی رو برای من زنده نمی‌کنه و فقط از لوازم صحنه است. برای فیلمی، داستانی، چیزی.
بعد، اینجا برام روشن شد، که آدم وقتی با شهری دوست می‌شه که جاده‌ش رو دوست داشته باشه. من در جریان نبودم، که جاده‌های اطراف تهران، همین دم دست‌ها، همین تا کرج، تا فشم، چقدر برام آشنا هستن، و چقدر دوست‌شون دارم، چقدر یه جا می‌ریم با هم. محبوب من از شهر، خیابون ولیعصر بود. اون هم تکه تکه.
ولی اینجا، از شهر که دور می‌شدیم، غریبه‌گی، با وجود همه‌ی زیبایی‌ش، تو چشم‌م بود.
تا که تصمیم کبری رو گرفتم. تصمیم کبری از توی توالت زد بیرون.
بعد با جاده دوست شدم.
بعد اینهمه آدم از ملیت‌های مختلف توی اتوبوس و ماشین شهری و مترو، جنبه‌ی خوب شهر شد.
بعد آرامش برگشت.
همیشه باور داشتم، که نمی‌شه چیزی رو به زور، به خورد مغز خودم، یا بقیه بدم ولی انگار باید این رو به زور بنویسم. به زور یادم بمونه، تجربه‌ها، راه‌ها، مدل رفتن‌ها خیلی متفاوته. فرض که مقصد یکی باشه.
پن، سعی کردم "من"های نوشته کم بشه. ولی مگه می‌شه، مرکز عالم استم.

ابله

برای شام الویه درست کردم. اول با کلی ذوق و شوق، آخرش کلی غم. غم. لعنتی.
الان نگار هست که شام با هم بخوریم، ولی تصور تمام وعده‌های غذایی تنهای پیش‌رو دیوانه‌م می‌کنه.
یکبار به غزل گفتم انگار یه لباس خیلی خوشگل بخری، بپوشی و فقط خودت ببینی.
آیدا نوشت که بچه لباس پلو خوری دارد و جایی ندارد.
بعد،
با خودم حرف می‌زنم که خجالت داره، که یلدا چند سالش بود آمد تهران؟ که غزل تنها رفت رشت؟ که اینهمه آدم، اینهمه رفتن، تنها شدن، نمردن. دیوانه نشدن. کنار اومدن. شام و ناهار تنها پختن و خوردن. خرید تنها. زندگی تنها. کسی چیزی‌ش نشد. از خودم خواهش می‌کنم تحمل کن. در شهر خبری هست، البته. مردم از دیوار کشور دیگه بالا می‌رن و اینها. ولی زندگی خودمان، همان است که بود. فرقی نکرده. قرارم با خودم شش ماه بود. قرار بود ته شش ماه، معلوم کنم که بمونم، یا نه. حالا مصاحبات مکانی، می‌گویند که شش ماه از لحاظ اجاره و اینها نمی‌شود. و قرار به سه ماه تغییر کرد.
قبلن آدم‌ها رو که می‌خووندم چقدر قوی شدن و چطور غلبه کردن و کنار اومدن، کلی تحسین می‌کردم، که آفرین. زندگی‌شون رو دوست داشتم. خودشون رو. قدرت‌شون رو.
حالا ولی، لبخند می‌زنم، که ا، آفرین به شما. ولی کار من نیست.
الان پذیرش دانشگاه دست و پام رو شل کرده. می‌گم دو ساله. بخوون. تموم شه. برمی‌گردی.
دلیل میارم که اولن با بازپرداخت وام دانشگاه، سه سال طول می‌کشه، بعد برگردم چیزی سر جاش نیست. من لج کردم. من تنوع طلب (مثلن)، لج کردم که نمی‌خوام چیزی عوض شه.
حاضرم تن بدم به اینکه کم آورد.
حق نق زدن به شرایط زندگی در ایران رو ازم بگیرن، چون شانسی که خودم درست کردم رو، با دست خودم از بین بردم.
ولی برگردم.
اگه این یک ماه رو تحمل کنم، و برگردم مونترال و برم دانشگاه، باید برای بعد از تاریکی آسمون و روزهایی که کلاس ندارم، یک فکری بکنم. قرص خوابی چیزی. به نظرم خارج از توان روحی من باشه.
(تمام حرف‌های شما را مبنی بر دو ماه شده تازه بابا، تحمل کن، بعدن آسون می‌شه، می‌شنوم. همان لبخند بالا تکرار می‌شود. متاسفانه)

دو ماه بعد

از سال 84 به بعد، من دیگه بزرگ نشدم.
این رو الان، اینجا، در شهر تازه، کشور تازه، قاره‌ی تازه فهمیدم.
تا سال 84 من داشتم بزرگ می‌شدم، این رو حس می‌کردم، می‌دیدم، باور کرده بودم.
ولی 84 شد، بعد من دیگه بزرگ نشدم.
هر چند تهران که بودم، فکر می‌کردم، مثل هر موجود زنده‌ی دیگه‌ایی من هم دارم بزرگ می‌شم، دارم قوی‌تر می‌شم، یاد می‌گیرم.
ولی اینطور نبود.
الان این رو می‌فهمم. الان که لابه‌لای گریه، دل‌تنگی، بی‌تکلیفی (سابق)، ترس، خجالت (اینکه خجالت، بعد از اینهمه سال سردربیاره باز و من هی دلیل بیارم، که خب مشکل زبان است (که زبان بهانه است) یعنی درست نشده دیگه) خودم رو گیر می‌ندازم که هان! چی شد اونهمه ادا. اونهمه حرف، اونهمه حرف، اونهمه من آنم که تهمینه بود پهلوان. (این شوخی با یک مخاطب خاص است، و گرنه من به شعر مردم چه کار دارم)
- ناگفته نماند، که این رو کنار یک بچه‌ی دیگه هم دیدم. هزار سال بود که اطراف من هیچ بچه‌ایی وجود نداشت. این دو ماه، هر هفته، یه بچه‌ی ثابت رو دیدم، و دیدم که بزرگ می‌شه، عملن بچه در عرض یک هفته بزرگ می‌شه. رفتارش عوض می‌شه، و گیر بدی به خودت، می‌بینی که تو چقدر ثابت موندی. بچه، ایلیای پیاده‌روست-
سال 84، برای من سال جهشی بود. آدمی که خیلی دوست‌ش داشتم.
الان می‌دونم و مطمئن‌م که خیلی دوست‌ش داشتم.
رفت. بی‌ که بگه خدانگه‌دارتون باشه و دری ببنده و قری بده و قمیشی باشه، رفت. بعدش من به صورت جهشی بزرگ شدم. سفت شدم، قوی شدم.
قبل از اینکه بره، من با یک داستان مزخرف خودکشی سروکار داشتم، که هنوز که هنوزه بنده به دست و پام. هنوز که هنوزه، نتوونستم بشینم برای کسی جزییات تعریف کنم، از تک تک اون روزهای لعنتی بگم، از قطره‌ی خون. از بالش بیمارستان... .نمی‌گم، می‌گذریم.
(اتفاق اجتماعی 84 رو که خب، یادمونه)
بعدش، لابد ذهنم نخواسته. لابد پس زدم، نمی‌دونم چی شده، که دیگه بزرگ نشدم.
سال 86 و 87 وقتی دوستان نزدیک‌م، تک تک از ایران رفتن، من فکر می‌کردم، با رفتن اونها هر بار، من یک بغل بزرگ‌تر شدم، (معیار بزرگ شدن؟) ولی اشتباه می‌کردم. رفتن دوستان نزدیک‌م، فقط من رو از آدم‌ها دور کرد، ولی رشدی نداشتم.
الان، توی این داستانی که خودم رو انداختم، هر بار، هر لحظه‌ایی که برمی‌گردم، یهو یه صحنه یادم میاد، که اصلن مال این سال‌ها نیست، مال سال 84اه. یعنی انگار این شش سال، هیچ نگذشته. فقط داستان تعریف شده. فقط صحنه ساختم. خاطره است. چیزی نبوده که بشه ازش پایه ساخت. لابد برای طبقه‌ی بعدی.
(اینجاست که آدم به بی‌هنری فحش می‌ده، بدجور. باید بشه، یه طوری، لای یک چیزی، رنگی، نقشی، طرحی، نوشته‌ایی، این تجربه‌ی یگانه‌ی مهاجرت رو جا داد. شاید اگه راهی برای خالی کردن‌م بلد بودم، این کلافه‌گی یک طوری رد می‌شد، لابد به چیز دیگه‌ایی می‌رسید.)
حالا باز برگشته، بزرگ شدن رو عرض می‌کنم. یعنی اینطور فکر می‌کنم.

مبارزات فانی


برای اینکه زخم بستر نگیرم، برای خودم برنامه گذاشتم که حتمن هر روز ساعت 9 تا ده صبح، بروم و بدوم. امروز صبح که بیدار شدم، دیدم آسمان ابری است و ابر ضخیم است و کی حوصله دارد از جایش بلند شود، و "گو تو هل" و به حال خواب ادامه دادم و لحاف تا زیر گلو و به فرندز دیدن خود ادامه دادم.
-میان کلام، شانسی که دارم، اینه که با دخترعمویی زندگی می‌کنم که به جای ابزارهای معمول آدم‌ها، احتمالن از فنری، چرخی چیزی برای حرکت استفاده می‌کند و در زندگانی با کاتالیزور تغذیه می‌کند، و اصلن به خانواده‌ی لاک پشتی پدری‌مان نرفته. به همین دلیل روزهایی که سر کار نیست، و بیرون می‌رویم، خطر زخم بستر به صفر می‌رسد. در غیر اینصورت، بله، در غیر اینصورت من زخم بستر می‌گیرم. -
بعد، طرف‌های ظهر که شد، "د سان واز شاینیگ و د اسکای واز بلووووو" ناهار خوردم، حمام رفتم، ابرو برداشتم، و دیدم، نخیر بیرون خیلی دل‌بر است و اصلن نمی‌شود، نادیده گرفتش. رخت و لباس مناسب دویدن در خارج سرد رو پوشیدم و رفتم بیرون.
هر روز سعی می‌کنم مسیر رو عوض کنم، که یک چیز جدیدی ببینم، امروز از خیابان ملکه‌ی شرقی رفتم، جارویس رو رفتم پایین، تا به خیابان پادشاه برسم. (مثلن می‌شود از خیابان مجلس رفت و رسید به پادشاه،)
خیابان جارویس، پر از پلیس بود. تقریبن در تقاطع جارویس و پادشاه، پارکی هست که مردم معترض کانادا، تجمع کرده‌اند.
-میان کلام، مردم معترض، ظاهرن به این موضوع اعتراض دارند که چرا یه بخشی از مردم پولدار هستن و یه بخشی نیستن. زیاد پیش آمده که من از کنار این پارک رد بشم، و چه بوی علفی بیاید. بعد خیابان پادشاه خیابانی است پر از ساختمان‌های بلند. با مردم خوش تیپ کارمند. با مردم خوش تیپ کارمند سیگاری، که پایین ساختمان سیگار می‌کشند. دولت کانادا برای مردم امکانات رفاهی فراهم می‌کند، اینطور که پناهگاه دارند، و غذا. ولی این وسط، مردم می‌گویند ما نمیایم توی این پناهگاه‌ها، و در خیابان استیم. دولت می‌گوید، بیا پس اقلن این سوپ را بخور، و این قهوه را، یخ نزنی یه وقت. ازشان بپرسید چی می‌خوای پس، نمی‌دانند. با ایشان احساس نزدیکی می‌کنم. چته خب؟ نمی‌دونم. ولم کنین، اصلن.-
ظاهرن یک روزی که مردم معترض در پارک آتش روشن کرده بودند، باعث شدند یک چادر آتش بگیرد. اینجا آتش موضوعی بسیار مهم است، زیرا که همه چیز از چوب است، مثل پینوکیو استن، و پلیس گفته است جمع کنید بساط‌‌‌تان را. خطرناک شده‌اید. و مردم معترض گوش نکردن.
داشتم جارویس رو می‌رفتم پایین، که دیدم پر شده از ماشین پلیس، آمبولانس، ماشین‌های تلویزیون "برکینگ نیوز" اتوبوس‌های پلیس. اتوبوس‌های پلیس با طرح خانوم‌های خندان. مردان پلیس شکم گنده‌ی خندان. مردان پلیس در حال تکست (همان اس ام اس فارسی) زدن. در حال معاشرت.
هه. دلم می‌خواست، یک نفر که تهران را، در 9 ماه آخر سال 88 دیده بود، با من بود. می‌رفتیم می‌نشستیم توی پارک، من هم باهاش یه سیگار می‌کشدم، اول یک عالم بهشان می‌خندیدیم، بعد ساکت می‌شدیم، ساکت می‌شدیم.

where are you people?

نمی‌دونم چرا اینجا آدم‌ها رو پیدا نمی‌کنم. بیرون که می‌رم، تا جایی که بشه پیاده می‌رم که بشه آدم ببینم. توی اتوبوس خیلی نمی‌شه زل زد به کسی. ولی توی خیابون وقت هست.
من دنبال آدم‌هایی از جنس "فرندز" می‌گردم.
(البته، شما می‌توانید بگویید، مگه ما شبیه فیلم‌ها و سریال‌هامون هستیم، که اینها باشن؟)
که به نظر من اشتباه می‌کنین، اینها محدودیت ما رو ندارن، و به نظرم توی سریالی مثل فرندز خیلی سعی می‌کنن شخصیت‌ها شبیه آدم‌های دم دست باشه، تا مثلن، بشه ده سال از قصه ساخت و سر گرم کرد.
ولی هر چی خیره می‌شم توی صورت مردم، اثری از شخصیت‌های آشنای فیلم‌ها و سریال‌ها نیست.
من با اونها به راحتی زندگی می‌کردم. کاری نداشت. دوست می‌شدیم، می‌نشستیم، حرف می‌زدیم.
ولی اثری ازشون نیست.
در تورنتو دو دسته آدم هست، یکی چشم بادامی‌ها، یکی دیگران.
چشم بادامی‌ها که انگار کلن، کلونی خودشون رو دارند. همه خبر دارن چی از زندگی می‌خوان، دست‌جمعی تصمیم گرفتن، و طرح دارن براش و اجراش می‌کنن، و انگار کاری به کار بقیه ندارن.
دیگران ولی، اثری از زندگی ندارن. یک جور زیادی، موقتن. اومدن که برن انگار. دیر یا زود.