کمتر پیش می آید که در هنگام خواندن کتابی ضربان قلب انسان تغییر کند. و اگر چنین شود باید به قدرت نوشتن نویسنده تبریک گفت.
ماریو بارگاس یوسا، از آن دسته نویسنده گانی است که می تواند با مطرح کردن جزییات و در گیر کردن خواننده با آنها کاری کن که خواننده داستان را ببیند.
شاید پیش از این هم نوشته باشم، وقتی سور بز را می خواندم، در فصلی که دیکتاتور ترور شد، رادیو روشن بود، روی موج رادیو پیام، به مادرم گفتم فهمیدی ترخیو رو کشتند؟؟؟ بعد خودم فهمیدم که نه این داستان بود و خبری از ترور ترخیو نیست.
گفتگو در کاتدرال هم درست همان قدرتی را دارد که سور بز دارد. هر چند خواندن این کتاب کمی سخت تر است. خواننده باید حتما اهل خواندن رمان باشد. باید صبور باشد و ایمان داشته باشد که دارد یک اثر بی نظیر را می خواند. باید صد صفحه ایی را تاب بیاورد تا برسد به صفحه هفتصد و چهار. (یعنی گفتگو در کاتدرال از آن کتابهایی نیست که بشود راحت خرید و هدیه داد، باید که بدانی گیرنده هدیه اهل خواندن هست یا نه) . گفتگو در کاتدرال خیلی ظریف و راحت ذهن خواننده را به بازی می گیرد. نمی گذارد که خواننده راحت لم بدهد و کتابش را بخواند، باید با حواس جمع این کتاب را خواند. مدام در حال حرکت در زمان و مکان هستیم. و در پایان می دانی که این کتاب ارزش همه وقتی که صرفش کرده ای را داشته.
یوسا، از جمله نویسنده گانی است که بعد از خواندن آثارش، این سئوال پیش می آید که چرا با وجود نویسنده گانی چون او، باز هم دیگران سعی در نوشتن دارند.

پی نوشت: نوشتن درباره کتاب در این وبلاگ باعث شده که تنها لذت ناب من خدشه دار بشه، هر کتابی که می خوانم به این فکر می کنم که درباره اش چه بنویسم. دوست داشتم که دیگر درباره کتاب ننویسم. ولی هیجان این کتاب آنقدر بود که دلم بخواهد با کسانی به اشتراک بگذارمش که می فهمند، لذت خواندن یعنی چه.

3 comments:

ali salehi said...

پرنده گفت که دیگر میخواهد پرواز کند گفت که دیگر بالهایش خسته است و نای بال بال زدن ندارد

فرناز said...

اینجا چقدر خوشگل شده دخمره :-*

چندگانه said...

ممنونم دوست جون