از جمعهیی که گذشت شروع شد، آقای بلور، برنامهیی داشت که با ابی صحبت میکرد. و بعد، این هفته، هر روز که آمدم خونه، ابی داشته میخوونده.
یا با تصویر، یا بی.
فهمیدم که دلم براش تنگ شده. برای صدایی که یک موقعی به نظر غمگینترین صدای روزگار بود. که دلم میخواست و کلی تلاش میکردم برسه به اوجش.
وقتی دلگیری و تنها،
غربت تمام دنیا از دریچهی قشنگ چشم روشنت، میباره.
و نمیشد. بعد هر چی فکر کردم که از کی، ابی، داریوش، گوگوش از سبد گوش دادنیهام بیرون رفتن، یادم نیومد. نفهمیدم چی شد که دیگه اینها دوست داشتنیهام نبودن.
تصمیم گرفتم باز گوش کنم بهشون.
خب، ابی.
خب، نشد. اصلا این ابی، اونی نبود که من دوستش داشتم. اصلا رابطه از اون نوعی که بود، نشد. هر چی صبر کردم که باز دلم، همصدای ترانههاش بشه، نشد.
دلبرکم چیزی بگو، به من که از گریه پرم.
از اتفاقی که افتاده بود، خوشم نیومد. از تغییری که رخ داده بود. از اینکه ته دلم، ته ته دلم، کسی داره جوری به آدمهایی نگاه میکنه، که اون موقع منِ شنوندهی ابی، به اونِ شنوندهی اندی نگاه میکرد.
دلم از آدمی که دارم آروم آروم میشم، گرفت. چیزی داره رشد میکنه، چیزی که میگه هه، من میاندیشم، پس بیشتر هستم، کسی که با وجود تمام ادعاهایی که داره، دستِ کم خودش میدونه چه دید از بالایی داره، که میدونه اصلاحِ دید میخواد و چیزی از جنس من برتر نیستم، توی وجودش ریشه نداره، که پرورش میخواد. که باز یکی باید بیاد، توی اوجِ منمهاش بزنه توی صورتش که هوی فک میکنی خودت کی هستی؟
چیزی بگو، اما نگو از مرگ یاد و خاطره
چیزی بگو، اما نگو قصهی ما به سر رسید.
یا با تصویر، یا بی.
فهمیدم که دلم براش تنگ شده. برای صدایی که یک موقعی به نظر غمگینترین صدای روزگار بود. که دلم میخواست و کلی تلاش میکردم برسه به اوجش.
وقتی دلگیری و تنها،
غربت تمام دنیا از دریچهی قشنگ چشم روشنت، میباره.
و نمیشد. بعد هر چی فکر کردم که از کی، ابی، داریوش، گوگوش از سبد گوش دادنیهام بیرون رفتن، یادم نیومد. نفهمیدم چی شد که دیگه اینها دوست داشتنیهام نبودن.
تصمیم گرفتم باز گوش کنم بهشون.
خب، ابی.
خب، نشد. اصلا این ابی، اونی نبود که من دوستش داشتم. اصلا رابطه از اون نوعی که بود، نشد. هر چی صبر کردم که باز دلم، همصدای ترانههاش بشه، نشد.
دلبرکم چیزی بگو، به من که از گریه پرم.
از اتفاقی که افتاده بود، خوشم نیومد. از تغییری که رخ داده بود. از اینکه ته دلم، ته ته دلم، کسی داره جوری به آدمهایی نگاه میکنه، که اون موقع منِ شنوندهی ابی، به اونِ شنوندهی اندی نگاه میکرد.
دلم از آدمی که دارم آروم آروم میشم، گرفت. چیزی داره رشد میکنه، چیزی که میگه هه، من میاندیشم، پس بیشتر هستم، کسی که با وجود تمام ادعاهایی که داره، دستِ کم خودش میدونه چه دید از بالایی داره، که میدونه اصلاحِ دید میخواد و چیزی از جنس من برتر نیستم، توی وجودش ریشه نداره، که پرورش میخواد. که باز یکی باید بیاد، توی اوجِ منمهاش بزنه توی صورتش که هوی فک میکنی خودت کی هستی؟
چیزی بگو، اما نگو از مرگ یاد و خاطره
چیزی بگو، اما نگو قصهی ما به سر رسید.
0 comments:
Post a Comment